حوزه عمومی و حوزه خصوصی
گروهی با توجه به تجربه غم انگيز اروپا در دوره غلبه سلطنت مطلقه و کليسا بر حوزه سياسی، مدرنيته را بيش از هر چيز، نظام اجتماعی مبتنی بر دموکراسی سياسی تعريف کردند. در اين ديدگاه، مدرنيته پروژه اجتماعی جديدی است که در آن با ايجاد و گسترش نهادهای مدنی و دموکراتيک، قدرت دولت محدود میشود، و حوزه اقتدار کليسا به حوزه خصوصی تقليل پيدا میکند و آزادی شهروندان چه از حيث زندگی شخصی و سياسی چه از حيث فعاليتهای اقتصادی تامين میشود، زيرا که احترام به مالکيت خصوصی جزو ارکان اين انديشه به شمار میرود، در آرای اين متفکران، مقصود از مدرنيته، ايجاد فضايي آزاد و به دور از خشونت است که در آن، حقوق فردی و آزادی فعاليتهای اقتصادی شهروندان، امری محترم و مشروع قلمداد میشود، فضايي که سبب به وجود آمدن جوامعی میشود که نه فقط از حيث سياسی و اقتصادی به دموکراسی و پيشرفت خواهند رسيد، بلکه از لحاظ ارزشی و اخلاقی نيز از ديگر جوامع برتر، سعادتمندتر، و متعالیتر خواهند بود. میتوان لاک، منتسکيو، وکانت را از جمله اين متفکران دانست.
اما متفکرين ديگری همچون، هگل، مارکس، نيچه و تا حدی روسو، و در دوره کنونی پستمدرنيستها به تصويری "ليبرال" از مدرنيته قانع نبودهاند و نيستند و خواهان ايجاد جامعه جديدیاند که در آن نه فقط حقوق فردی شهروندان رعايت شود، بلکه فزونتر، اين جامعه، شهروندانی با ارزشهای متعالی، و رهاييبخش به بار آورد. از نظر اين متفکران، پروژه مدرنيته "کانتی" که در آن افراد به عنوان شهروندانی آزاد اما از خودبيگانه و بدون احساس همبستگی و تعلق اجتماعی، به رقابت با يکديگر تشويق میشوند پروژهای نيست که سعادتمندی اجتماعی را تامين کند. با وجودی که اين دسته از متفکران اروپايي خود، در فضای فکری و فرهنگی مدرنيته میانديشيدند، اما دو انتقاد اساسی به جوامع مدرن زمانه خود داشتند: الف. جامعه دموکراتيک ليبرال هر چند از لحاظ سياسی آزاد به نظر میآيد، اما در واقع جامعهای ناعادلانه و نابرابر است. ب. اين جوامع با ايجاد تفکيک و تمايز ميان نهادهای جامعه مدنی و دولت، حوزه خصوصی و حوزه عمومی، آزادی حقوقی و آزادی سياسی، در واقع از مدرنيته تصويری فردمحور و ضد اجتماعی، بری از ارزشهای جمعی متعالی، و از خودبيگانه ارائه میدهند.
اين دو قرائت متفاوت از ماهيت جامعه مدرن را مشکل بتوان با يکديگر آشتی داد. از حيث نظری آنچه سد راه آشتی ميان اين دو نظريه میشود اين است: چگونه میتوان هم طرفدار دموکراسی سياسی بود که عدم دخالت دولت در جامعه مدنی و حوزه خصوصی را اساس جامعه مدرن میداند، و هم به تصوير مدرنيته هگلی تن در داد که مبتنی بر حذف تمايز ميان اين نهادها و حوزهها است؟
در سنت مدرنيته کانتي، اعتقاد به جدايي حوزه عمومی از حوزه خصوصی و جدايي دولت از نهادهای جامعه مدنی، اساس روشنگری و خودمختاری فرد و دموکراسی است. دموکراسی چه به عنوان پديدهای جامعه شناسانه (ايجاد و تداوم نهادهای دموکراتيک)، چه به عنوان نگرشی اخلاقي- فلسفی (آزادی در تعيين سرنوشت خود و شرکت در تعيين سرنوشت جامعه)، به چگونگی برداشت جوامع از مقوله حوزه عمومی وابسته است. حوزهای که در آن افراد بتوانند در شرايطي آزاد و برابر و فارغ از تفاوتها درباره مسايل مهم سياسی جامعه گفتوگو کنند و نظراتشان را به آنان که در راس قدرتاند به ويژه دولت برسانند، وجود چنين حوزهای شرط اصلی تحقق دموکراسی است.
حوزه خصوصی
تصور وجود حوزه عمومی و نهادهای جامعه مدنی بدون به رسميت شاختن استقلال حوزه خصوصی در جامعه، دشوار خواهد بود. به ديگر سخن، به رسميت شناخته شدن حقوق شهروندان در حوزه خصوصی است که امکان شرکت شهروندان را در حوزه عمومی و بسياری از نهادهای جامعه مدنی امکانپذير میکند و به آن مشروعيت حقوقی و سياسی میدهد (هابرماس: 1991، 26). تعريف حوزه خصوصی و شناخت تمايز آن از حوزه عمومی مساله پيچيدهای و مورد بحث و گفتوگو و مناقشه جامعهشناسان و متفکران حوزه فلسفه و علوم سياسی است. در کل پست مدرنيستها و فمنيستها تمايز ميان اين دو حوزه را نمیپذيرند. شيلا بن حبيب، فيلسوف معاصر امريکايي، میگويد از آنجا که نمیتوان به شيوهای عقلانی درباره موضوعهايي مانند ايمان و معنای زندگی و چگونگی تعالی بشری بحث و گفتوگو کرد و به اجماعی جمعی رسيد، بهتر است بپذيريم که خود افراد هستند که بايد آزادانه و با توجه به وجدانشان راه خود را انتخاب کنند و درباره اين مسائل تصميم بگيرند. به بيان ساده، چون به شيوهای دموکراتيک امکان تصميمگيری جمعی درباره چنين مسائلی که در زندگی بشری بینهايت مهم هستند، وجود ندارد، بهتر است افراد خودشان و با توجه به وجدانشان به اين مسائل بپردازند. بن حبيب وجود عرصه خصوصی را مبين وجود اين امر میداند که برخی از مسائل مهم انسانی میبايد از حوزه عمومی خارج شوند. او در تعريف حوزه خصوصی، سه مقوله را برجسته میکند: 1. حيطه ايمان دينی و وجدان اخلاقی؛ 2. حيطه مبادله کالا و روابط اقتصادی؛ 3. حيطه روابط شخصی و عاطفی و جنسی و سليقهای (شيلا بن حبيب: 1997، 94). در حوزه عمومی، افراد میتوانند به عنوان شهروندانی آزاد و برابر، درباره مسائل مهم سياسی جامعه گفتوگو کنند و نظراتشان را بيان کنند و به همين سبب، حفظ و گسترش دموکراسی سياسی را تضمين کنند، اما در حوزه خصوصی وفاق جمعی ممکن نيست، بنابر اين شهروندان بايد بتوانند آزادانه به عنوان نويسنده، فيلسوف، ديندار و هنرمند زندگیای را که گمان میکنند شايسته آنها است اختيار کنند. بنابر اين کشاند مسائل دينی، اخلاقی و عاطفی به حوزه عمومی با منطق دموکراتيک سازگار نيست. اگر بپذيريم که مسائل دينی و ارزشهای اخلاقی و سليقههای شخصی و عاطفی را نمیتوان در حوزه عمومی (حوزهای که محل بحث و گفتوگو و رسيدن به وفاق سياسی و اجتماعی است) به بحث و گفتوگو گذاشت و با اظهار نظر اقليت و اکثريت افراد به توافق رسيد، آنگاه اهميت وجود حوزه خصوصی آشکار خواهد شد.
از سوی ديگر برخی از ابعاد زندگی بشری را نمیتوان و نبايد با معيارهای عقلانی سنجيد. تلاش برای زندگی عقلانی کردن کليه عرصههای زندگی فرد و جامعه بدون شک به سرکوب يا حذف ابعاد مهمی از زندگی و روابط انسانی منتهی میشود يعنی همان جنبههايي از زندگی که لزوما با معيارهای عقلانی، تصوير و تعريف نمیشوند. عقيده و ايمان دينی، انجام مناسک مذهبی، رابطه احساسی و عشقی و سليقههای هنری و فلسفی و حتی درگير شدن در کسب و کار و رقابت اقتصادی از اين جملهاند. وجود حوزه خصوصی چه به عنوان ارزشی دموکراتيک و اخلاقی، چه به عنوان نهادی اجتماعی تضمين کننده آزادی افرای برای ابراز عقيده و ايمانشان و آزادی زندگی کردن بر حسب احساس و سليقه شخصیشان است.
در حوزه انديشه و تفکر سياسی و جامعهشناختی و فلسفی درباره وجود حوزه عمومی و تمايز آن از حوزه خصوصی، مسائل بسيار مهم و پيچيدهای مطرح شده است. در ميان متفکران غربی دو گرايش عمده درباره جدايي جامعه مدنی از دولت و جدايي حوزه عمومی از حوزه خصوصی وجود دارد. نخستين گرايش، مساله دموکراسی سياسی را اساس تاسيس جامعه جديد میداند و قرائتی دموکراتيک از مدرنيته دارد و گرايش ديگر، جامعه مدرن را پديدهای ماهيتا متعالیتر و از لحاظ اجتماعی و فرهنگی، اصيلتر از جامعه فردمحور دموکراتيک میداند.
سنتی فلسفی وجود دارد متشکل از فيلسوفان ليبرال انگليسی و فرانسوی و آلمانی قرن 18 و 19، که معاصرانی مانند هابرماس و رورتی نيز ادامه دهندگان آنند. اين فيلسوفان، روشنگری را به گفته کانت بهرهمندی عموم از خرد میدانند و حوزه عمومی را فضايي میدانند که در آن شهروندان از طريق گفتوگو و فرهيخته شدن، به بلوغ فکری میرسند و میآموزند که خود فکر کنند. هابرماس حوزه عمومی را فضايي میداند که در آن خرد ارتباطی (گفتوگوی عقلانی ميان شهروندان آزاد و برابر) تحقق پيدا میکند و مردم از طريق مشارکت در حوزه عمومی، سرنوشت سياسی خود را تعيين میکنند (هابرماس: 1991، 105). حوزه عمومی، افراد را بدون توجه به تمايزات طبقاتی و جايگاه اجتماعيشان در اداره امور جامعه دخيل میکند. هابرماس حوزه عمومی را از سويي بخشی از جامعه مدنی میداند و از سوی ديگر آن را فضايي تلقی میکند که ميان دولت و جامعه مدنی قرار میگيرد (هابرماس: 1991، 3).
منتقدان مقوله حوزه عمومی و جدايي جامعه مدنی از دولت، اساسا بر گفتمان عدالت يا مفهوم "اصالت" در تجربه اجتماعی انسان مدرن تاکيد میکنند (يوسف اباذری:1377).
هگل جدايي ميان جامعه مدنی از دولت را عين بربريت میداند و وحدت اين دو نهاد را اساس جامعهای آزاد و سعادتمند به شمار میآورد (هابرماس: 1991، 117- 128). او تمايز ميان حوزه عمومی از حوزه خصوصی را نيز مانع رسيدن انسان به شعور اجتماعی و آزادی میداند (هابرماس: 1991، 118). هگل اين پيشفرض را رد میکند که افراد جامعه به عنوان شهروندان آزاد و برابر بتوانند امکان شرکت در حوزه عمومی و نهادهای مدنی را پيدا کنند و درباره مسائل مهم جامعه به تبادل نظر بپردازند. اصولا نه حوزه عمومی و نه جامعه مدنی نماينده خرد عمومی يا مبين مشارکت شهروندان در تعيين سرنوشت خود نيستند زيرا عموم مردم با توجه به شغل و حرفه، آموزش و تحصيلات، و دسترسی به منابع، در موقعيت برابر قرار ندارند. به گمان هگل زمانی که مردم در مقام شهروندان حوزه خصوصی آرای خود را بيان میکنند، در واقع، صرفا هستی متعين خود را بازگو میکنند. يعنی آرای آنها مبين سليقههای شخصی و آگاهی غيراجتماعی آنان است و فاقد خصلتی روشنگرانه برای پديد آوردن جامعهای نيک و سعادتمند است (هابرماس: 1991، 119 و 120). در ديدگاه فلسفی هگل، تحقق خرد جمعی، فقط در نظام واحد اجتماعی عادلانه امکانپذير است. جامعهای که در آن مفاهيمی مانند سعادتمندی و تعالی اجتماعی به عنوان ارزشهای همگانی (چه در سطح فردی و چه در سطح نهادهای مدنی چه در سطح دولت) پذيرفته میشوند و به عنوان آگاهی جامعه قلمداد میگردند (هابرماس: 1991، 122).
مارکس نيز مانند هگل، مقوله عدالت اجتماعی را محور اصلی جامعه مدرن ايدهآل میداند. از نظر او آزادی فرد بدون رهايي کامل تمامی جامعه از قيد هرگونه ستم طبقاتی و اقتصادی، شدنی نيست. مارکس در نوشتههای سياسياش، جدايي جامعه مدنی از دولت را فريبی بورژوازيي میداند و آگاهی فردی را پديدهای کاذب و ايدئولوژيک میپندارد. او مالکيت خصوصی را پيش فرض به وجود آمدن شهروند آزاد و شرکت در حوزه عمومی نمیداند و بر آن است که بدون وجود زمينههای برابر در زندگی معيشتی و روابط توليدی، جامعه مدنی و حوزه عمومی صرفا در خدمت طبقه حاکم و حفظ نظام طبقاتی سرمايهدارانه خواهد بود. مارکس مانند هگل معتد به حوزه خصوصی نبود و دين و اخلاق و روابط شخصی و عاطفی و مبادله کالا و نيروی کار را اموری کاملا اجتماعی و طبقاتی میدانست. بنابر اين پروژه مارکس مانند هگل رهايي از حوزه خصوصی است. او از آن جهت که عقايد و باورها را ايدئولوژيک و مصداق آگاهی کاذب میپنداشت نمیتوانست به تمايز ميان حوزه عمومی و حوزه خصوصی قائل باشد. از نظر مارکس وضعيت ناعادلانهای که مردم در آن گرفتار آمدهاند با ايجاد تغيير در شرايط عينی زندگی اجتماعیشان ناگزير از بين میرود و خودآگاهی اصيل انسانی جانشين آن میشود.
بدون شک هم آراء کانت و هابرماس و در کل متفکرانی که دغدغه عمده فکريشان ايجاد و حفظ آزاديهای سياسی و اجتماعی و حقوق فردی و نيز گريز از خشونت سياسی است و هم ديدگاههای هگل و مارکس و آنانی که محور انديشهشان امر عدالت اجتماعی و تعالی اخلاق در جوامع جديد است، هر دو، بيان عميقترين نيازها و آموزههای بشریاند. با وجود اين امروز ديگر نمیتوان با اين انديشهها و تجربه عملی آنها برخوردی غيرتاريخی داشت.
کتابشناسی
اباذری يوسف (1377). خرد جامعه شناسی. تهران، نشر: طرح نو.
Habermas Jurgen (1991). The Structural Transformation of the Public Sphere, MIT.
Shila ben habib in Calhoun Craig (1997). Ed. Habermas and the Public Sphere. MIT.
