تبليغاتX
دانش سیاسی

دانش سیاسی

دانش سیاسی اسلام، ایران، غرب

منطق احتجاج و قلمروهای هستی

احتجاج به آن نوع گفتار گفته می­شود که در آن گفتگو کنندگان، دعاوی اعتبار متعارفی را موضوع­بندی می­کنند و می­کوشند که آن دعاوی را با توسل به دلايل اثبات يا نقد کنند. يک احتجاج حاوی دلايل و حجت­هايي است که به نحو اساسی با دعاوی اعتبار بازنمودهای پرسش انگيز مربوط هستند. قوت يک استدلال متکی به استواری دلايلی است که در متن موقعيت معينی اقامه می­شود. استواری دلايل نيز از اين حيث سنجش می­شود که آيا می­توان با توسل به آن­ها گفتگو کنندگان در يک گفتگو را متقاعد کرد؟ در متن اين موقعيت می­توان منطقی بودن يک گفتگو کننده را در مقام گوينده مورد سنجش قرار داد و معلوم کرد که او به  عنوان گفتگو کننده در يک احتجاج چگونه رفتاری دارد.

گفتگو کننده­ای که به نحو عقلانی رفتار می­کند به همان صورت که در برابر بيانات منطقی حالت پذيرا دارد به همان ترتيب نيز مايل است خود را در معرض نقد قرار دهد و اگر لازم باشد به نحو درست در احتجاج شرکت کند. بازنمودهای عقلانی به خاطر نقدپذير بودن پذيرای اصلاح نيز هستند؛ اگر گوينده بتواند به نحو موفقيت آميز اشتباهات خود را شناسايي کند می­تواند تلاش­های مقرون به شکست را تصحيح کند. از اين رو مفهوم دليل با مفهوم فراگيری پيوند درونی دارد. استدلال در فرايند يادگيری نيز نقش مهمی دارد. گفتگو کننده منطقی و عاقلی که در حوزه معرفتی عقايد معقولی را بيان می­کند و با توانايي درس گرفتن از اشتباهات، از بطلان فرضيه­ها، و از شکست­های پيش روی تفاهم چيزها می­آموزد، عملی عقلانی را به نمايش می­گذارد.

مفهوم عقلانيت به نظامی از دعاوی اعتبار مربوط می­شود که بايد از رهگذر نظريه احتجاج روشن شود. منطق احتجاج برخلاف منطق صوری مربوط به رابطه قياسی و استنتاجی بين واحدهای معنايي يعنی جملات نيست، بلکه مربوط به رابطه غيرقياسی بين آن واحدهای کاربردی يعنی کنش­های گفتاری(Speech Acts) است که احتجاج از آن­ها ترکيب شده است. به اين ترتيب اين منطق زير عنوان منطق غيرصوری ظاهر می­شود. سازمان دهندگان نخستين گردهم­آيي بين المللی درباره منطق غيرصوری برای فعاليت خود دلايل و انگيزه­های پنج­گانه زير را مطرح می­کنند (J.A. Blair & R.H. Johnson: 1980, x):

1. ترديد جدی درباره اين­که آيا رويکردهای منطق قياسی و منطق استقرايي متعارف برای الگوبندی تمام يا حتی بخش عمدة قالب­های مشروع استدلال کفايت می­کند.

2. اعتقاد به  اين­که معيارها، هنجارها يا تمهيداتی برای سنجش احتجاج وجود دارد که همزمان هم مربوط به منطق است – نه صرفا از نوع خطابی يا منحصر به حوزه خاص- و هم در ذيل مقوله­های اعتبار قياسی، مستدل بودن و قدرت استقرايي قرار نمی­گيرند.

3. اشتياق به تدارک يک نظريه کامل درباره استدلال که از منطق رسمی قياسی و استقرايي فراتر می­رود.

4. باور به اين­که روشن کردن نظری وضع استدلال و نقد منطقی در وجه غيرصوری آن اشارت مستقيمی برای ساير شاخه­های فلسفه مثل هستی شناسی، اخلاقيات و فلسفه زبان دارد.

5. علاقه به تمام انواع برهان همراه با علاقه به ترميم خطوط بين انواع مختلف آن و هم پوشی­هايي که بين آن­ها رخ می­دهد.

در گفتار احتجاجی سه جنبه يا سه وجه را می­توان از يکديگر بازشناخت: جنبه اول اين­که در کلام احتجاجی گفتگو کننده به عنوان فرايند ناگزير با نوعی از ارتباط سروکار دارد که همواره از وضعيت آرمانی گفتار فاصله دارد. پيش­فرض­های عملی احتجاج به مثابه مشخصه يک وضعيت گفتار آرمانی تلقی می­شوند که می­توانند شرايط کلی تناظر را – که هر طرف سخن اصولا برای ورود به احتجاج به مثابه پيش­فرض اتخاذ کرده است- برای منظور گوينده بازسازی کرد. شرکت کنندگان در يک احتجاج ناگزيرند به طور کلی اين را به مثابه پيش­فرض بگيرند که ساختار ارتباط آن­ها، به وسيله وجوهی که صرفا بر حسب صوری قابل توضيح است، هر فشاری را از حوزه کار کنار می­گذارد -  چه اين فشار از درون فرايند حصول تفاهم برخاسته باشد چه از بيرون بر آن تاثير بگذارد- به جز نيروی استدلال بهتر – و نيز به معنی کنار گذاشتن هر انگيزه­ای به جز همياری در جست­وجوی حقيقت است- . از اين ديدگاه احتجاج را می­توان به عنوان تداوم بازانديشانه کنش معطوف به حصول تفاهم با وسايل متفاوت دانست.

جنبه دوم آن که وقتی احتجاج به عنوان يک آيين کار در نظر گرفته شود گفتگو کننده ناگزير با قالبی از همکنشی سروکار دارد که تابع قواعد خاصی است. فرايند احتجاجیِ رسيدن به تفاهم به صورت تقسيم کار هميارانه بين مخالفان و موافقان به شيوه هنجارين و به گونه­ای تنظيم شده است که: ا. يک مساله مربوط به دعوی اعتبار را موضوع پرسش قرار دهد؛ 2. در نگرش فرضی از فشارهای کنش و تجربه آزاد باشد؛ و 3. تنها با دليل و فقط دليل به آزمون بپردازد، خواه دعوی مورد دفاع به وسيله مخالفان به شيوه درست طرح شده باشد يا خير.

جنبه سوم اين­که احتجاج از منظر ارايه دلايل استواری نگريسته شود که به لحاظ خصوصيات درونی خود قانع کننده است و با آن می­توان دعاوی اعتبار را تاييد يا رد کرد. احتجاج­ها وسيله هستند که به واسطه آن­ها دعوی اعتبار فرضی يک حريف به نحو بين اذهانی مورد شناسايي و داوری قرار می­گيرد و عقايدی که به اين وسيله حاصل می­آيد به معرفت تبديل می­گردد.

در واقع بر حسب هر يک از اين سه منظر ساختار متفاوتی از احتجاج برجسته می­شود:1. ساختارهای مربوط به وضعيت آرمانی گفتار فشار و نابرابری به شيوه خاص را منتفی می­کند؛ 2. ساختارهای رقابت آيين­مند برای برهان بهتر قرار می­گيرد؛ و 3. ساختارهايي که سازه تک تک حجت­ها و پيوند درونی آن­ها را تعيين می­کنند. در هيچ­يک از اين سه سطح تحليلی چنان­چه به طور مجزا در نظر گرفته شوند ايده ذاتی و درونی سخن احتجاجی را نمی­توان به درستی درک کرد. شهود بنيادينی که با احتجاج پيوند دارد به بهترين شکل به وجه زير می­توان مشخص کرد: گفتار احتجاجی به لحاظ فرايند حرکتی است برای متقاعد کردن يک مخاطب عام و به دست آوردن موافقت عام برای يک گفته؛ از لحاظ آيين­کار حرکتی است به قصد پايان دادن به يک اختلاف نظر بر سر دعاوی اعتبار فرضی که بر اساس توافق مبتنی بر انگيزه عقلانی صورت می­گيرد؛ و به لحاظ محصول نيز مقصد آن مدلل کردن يا تاييد يک دعوی اعتبار با توسل به دلايل و حجت است. اما نکته جالب اين است که هنگام تلاش برای تجزيه و تحليل مفاهيم اساسی ملازم با نظريه احتجاج – مثل موافقت يک مخاطب عام يا حصول يک توافق مبتنی بر انگيزه عقلانی يا تاييد برهانی يک دعوی اعتبار – نمی­توان اين سه سطح تحليل را از يکديگر جدا کرد.

گفتگو کننده می­کوشد يک دعوی را با حجت و دلايل خوب اثبات کند، کيفيت دليل و ربط و مناسبت آن­ها ممکن است به وسيله شنونده به پرسش گرفته شود، گفتگو کننده به ايرادها پاسخ می­دهد و در مواردی ناچار می­شود موضع نخست خود را تغييراتی دهد و اصلاح کند.

احتجاج­ها بر حسب نوع دعوی که يک مدعی می­خواهد از آن دفاع کند از هم متمايز می­شود. دعاوی بنابه حوزه­های گوناگون متفاوت هستند. اما انديشه سياسی به حوزه احتجاج سياست ارتباط دارد. وقتی که نظام فرهنگی کنشی مانند انديشه سياسی فرآيند انفکاک ساختاری را طی کرده باشد در آن صورت احتجاج­هايي که به صورت نهادينه تثبيت می­شوند و به صورت حرفه­ای سازمان می­گيرند به وسيله متخصصان به انجام می­رسند. از اين رو با چنان سطح بالايي از دعاوی اعتبار مرتبط می­شوند که ديگر، با جمله­های ارتباطی منفرد متصل نمی­شوند بلکه با تعيين يافتگی فرهنگی، هنجارهای اخلاقی و حقوقی، با آثار هنری و با نظريه پيوند می­يابند. اما هيچ دعوی اعتباری در سطح تعيين­های فرهنگی ظاهر نمی­شود که در گفتارهای ارتباطی نيز نباشد. از اين رو انديشه سياسی دارای ساختار گزاره­ای است.

گزاره (Statement) کوچک­ترين واحد سازنده انديشه سياسی است. هر يک از اين گزاره­ها حاوی ادعايي هستند که دو خصيصه عمده دارند؛ دليل پذيری و انتقادپذيری. يک دعوی اعتبار به وسيله يک گوينده در برابر يک شنونده يا شنوندگان طرح می­شود. معمولا اين کار به شکل ضمنی صورت می­پذيرد. در ادای يک جمله گوينده، يک دعوی را مطرح می­کند که اگر می­خواست آن را صراحتا بيان کند به شکل­های زير در می­آمد:

-        اين درست است که ... (يک گزاره)

-        من می­خواهم بگويم که ... (يک جمله اول شخص)

-        راست است که ... (يک کنش گفتاری)

يک دعوی اعتبار به منزله اين بيان است که شروط اعتبار يک گفتار تاديه شده است. هر جا که گوينده به طور ضمنی يا به طور صريح يک دعوی اعتبار را طرح می­کند شنونده در مقابل اين انتخاب قرار می­گيرد که يا آن را بپذيرد يا رد کند و يا در شرايط کنونی درباره آن تصميمی نگيرد. واکنش مجاز در برابر اين دعوی آری، خير، يا امتناع از پاسخ است. مسلما هر پاسخ مثبت يا منفی به جمله­ای که به منظور ارتباط ادا شده است منتهی به موضعی در خصوص يک دعوی اعتبار نقدپذير نمی­شود. اگر تقاضاهای تعبدی يا به لحاظ هنجاری غيرمجاز جمله­های امری ناميده شود در آن صورت پاسخ­های مثبت يا منفی در برابر يک امر نيز متضمن قبول يا رد است. اما تنها به معنای قبول يا رد تمکين از اراده طرف مقابل. اين واکنش­های مثبت/ منفی نسبت به دعوی قدرت خود بيانگر انتخاب تعبدی است. اما در مواردی غير از اين، موضع مثبت/ منفی در مورد دعاوی اعتبار معنايش آن است که شنونده با يک بازنمودِ در اصل انتقادپذير موافق يا مخالف است و اين کار را نظر به دلايل و حجت­ها انجام می­دهد. چنين موقعيتی حاکی از بصيرت يا فهم است.

احتجاج­بندی به معنی تجزيه و تحليل گزاره­های انديشه سياسی بر اساس تجزيه و تحليل قالب­های صوری گزاره­ها و ارتباط آن­ها با شروط معنايي است. تجزيه و تحليل صوری- معنايي نخستين گام برای فهم و تفسير انديشه سياسی معاصر ايران می­باشد.

به لحاظ صوری، گزاره­های به کار رفته در انديشه سياسی به پنج نوع گزاره تقسيم می­شوند:

1.گزاره­های توصيفی: دانشی که درگزاره­های توصيفی اظهار می­شود بدان معناست که گوينده، گزاره­ای را بيان نمی­کند مگر آن­که برای آن دعوی صدق کند و ضمن آن اعتقاد خود را مبنی بر آن که در صورت لزوم از گزاره خود دفاع می­کند، بيان کند. بنابر اين صدق با حضور وضعيتی در کلام ارتباط می­يابد. گوينده با اين گزاره به چيزی ارجاع می­دهد که در واقع در جهان عينی وقوع می­يابد. او ادعايي نسبت به بازنمود نمادی (Symbolic Expression) خود طرح می­کند که می­توان نقدش کرد و برايش دليل آورد. خصيصه بازنمودی اين گزاره­ها در پرتو رابطه درونی بين مضمون معناشناسانه اين فرانمود­ها، شروط اعتبارشان، دلايل صدق احکامشان، و کارآمدی کنش گفتاری آن­ها مورد ارزيابی قرار می­گيرد.

زمانی يک گزاره توصيفی عقلاني خوانده می­شود که بر انتقادپذيری و دليل­پذيری مبتنی باشد. يک گزاره توصيفی به مثابه يک بازنمود، در صورتی و تا جايي پيش­شرط­های عقلانيت را برمی­آورد که تجسم بخش دانشی خطاپذير باشد و از اين­رو با جهان عينی نسبتی داشته باشد و پذيرای داوری عينی گردد. يک داوری به شرطی می­تواند عينی باشد که برپايه دعوی اعتبار بين اذهانی قرار داشته باشد به گونه­ای که برای شنونده و ناظر گزاره همان معنايي را داشته باشد که برای گوينده آن. صدق از اين­گونه دعاوی است که به گزاره­های توصيفی منتسب می­شود. بنابر اين هر چه دعوی صدق گزاره توصيفی بهتر در برابر نقد قابل دفاع باشد آن گزاره­ عقلانی­تر به شمار می­آيد.

بر اساس الگوی پديدارشناسی، گزاره­­های توصيفی به عنوان کنش­های معناداری تعريف می­شوند که در متن موقعيت خود هشيارانه هستند و کنشگر از طريق آن­ها با چيزهايي در جهان عينی ارتباط می­يابد. شرايط صدق گزاره­های توصيفی با معرفت پيش زمينه­شان مرتبط است؛ معرفتی که اجتماع ارتباطی بطور بين اذهانی در آن مشترک است. بدين ترتيب گفتارهايي بوجود می­آيند که به واسطه توانايي بيان عقايد مدلل بيان می­شوند.

2. گزاره­های هنجاری: گزاره­های هنجاری نيز مانند گزاره­های توصيفی بازنمودهای معناداری هستند که در متن موقعيت خود قابل فهم می­باشند. گزاره­هايي که با دعاوی مربوط به درستی هنجاری پيوند دارند حاوی پيش­فرض­های حاوی عقلانيت می­باشند. از اين رو در برابر نقد دفاع پذير می­باشند. اين گزاره­ها با دعاوی اعتبار نقدپذير همراه­اند. اما نقطه ارجاع آن­ها به جای فکت­ها، هنجارها است. گوينده گزاره هنجاری مدعی می­شود که دانش اظهار شده در آن با زمينه­های هنجاری مشروع منطبق است و از اين­رو برای اين نوع از گزاره­ها نيز امکان به رسميت شناختن دعاوی اعتبار نقدپذير عنصری ذاتی است. دانش متبلور در گزاره­های هنجاری نه به حضور و وجود واقعيتی خاص بلکه به اعتبار هنجاری ويژه اشاره دارد. گوينده چنين گزاره­ای با اين­گونه قضايا می­تواند به چيزی در جهان مشترک اجتماعی اشاره کند. گزاره­های هنجاری نيز به عنوان کنش­های معنادار تعريف می­شوند و در اين هنگام کردارهای ارتباطی را در پس زمينه يک جهان فرهنگی می­سازند که معطوف به حفظ و تجديد وفاق است.

3. گزاره­های ارزشی: گزاره­های ارزشی حاوی معيارهای ارزشی و ارزيابی هستند. گرچه اين­گونه معيارها کليت هنجارها را ندارند اما صرفا شخصی نمی­باشند بلکه می­توان درباره نحوه به کارگيری آن معيارها که اعضای يک فرهنگ و جامعه زبانی نيازهای خود را به واسطه آن تفسير می­کنند، بين کاربرد معقول و غير معقول تمايز قايل شد. گزاره­های ارزشی نيز در برابر نقد دفاع پذيرند گرچه دعوی اعتبار روشنی در آن­ها وجود نداشته باشد. با اين­که اين گزاره­ها به سادگی از نوع گزاره­های بيانی نيستند با اين حال برای ارزشيابی آن­ها دلايل مناسبی وجود دارد. در چنين مواردی نيز می­توان با کمک داوری­های ارزشی در برابر يک منتقد توضيح داد.

 تا آن­جا که گوينده معيارهای ارزشيابی را به گونه­ای برای ديگر اعضای جهان فرهنگی خود به کار می­برد که آن اعضا اين توصيف­ها را در گزاره­های خود نسبت به موقعيت­های مشابه باز می­شناسند گزاره آن­ها عقلانی به شمار می­رود؛ اما اگر او اين معيارهای ارزشيابی را به شيوه خاصی به کار برد که ديگر نتوان آن را به عنوان فهم پذيرفته شده فرهنگی به شمار آورد آن­گاه آن گوينده سليقه ورزانه (Idiosyncratically) عمل کرده است. در ميان چنين ارزشيابی­هايي برخی خصلتی نوآورانه دارند؛ اين­ها به خاطر بازنمود اصلی­شان متمايز هستند. با اين حال بازنمودهای سليقه ورزانه عموما از انگاره­های نامنعطف متابعت می­کنند. مضمون معناشناختی آن­ها به واسطه قدرت بيان شاعرانه يا ساختار خلاقانه سيلان نمی­يابد و از اين قرار خصلتی خصوصی گونه دارند.  گزاره­هايي از اين دست که حاوی تجربه­ای نامتعارف هستند برای توجيه ارزش­های فرهنگی کافی به نظر نمی­رسند. بنابر اين جزيي بودن و حسی بودن آرزوها و احساساتی که می­توان آن­ها را در داوری­های ارزشی بيان کرد به سهم خود با دلايل و احتجاجات در رابطه­ای درونی قرار دارند. آن کسی که گرايشات و ارزشيابی­هايش چنان شخصی است که نمی­توان آن­ها را با رجوع به معيارهای معينی در ارزيابی توضيح داد و توجيه کرد، گزاره­ای به نحو عقلانی بيان نکرده است.

4 و 5. گزاره­های بيانی و بازنمودی (حديث النفسی): گزاره­هايي هستند که با دعاوی مربوط به حقيقت ذهنی پيوند دارند. اين گزاره­ها بازنمودهای معناداری هستند و نقطه ارجاعشان تجارب ذهنی است. گوينده گزاره­های بيانی مدعی می­شود که در آن­چه او به عنوان اول شخص از تجارب خاص خود بيان کرده است، صادق می­باشد. دانش متبلور در گزاره­های بيانی به نحوه تجلی تجارب ذهنی اشاره دارد. گزاره­های بيانی قابليت نقد را دارا هستند و بدين گونه نقد می­شوند که نسبت به صداقت و تناسب دعاوی محتوای­شان مورد قضاوت قرار می­گيرند.

در تجزيه و تحليل گزاره­های انديشه سياسی علاوه بر تقسيم صوری گزاره­ها به پنج نوع گزاره بالا، به لحاظ معنايي نيز مورد بررسی قرار می­گيرند. بر اساس معيار اخير دعاوی اعتبار هر يک از گزاره­ها مورد توجه قرار می­گيرد. بنابر اين گزاره­های توصيفی که برای بيان حقايق در گسترده­ترين معنا به کار می­روند از نقطه نظر صدق گزاره تاييد يا رد می­شوند؛ وگزاره­های هنجاری از ديدگاه درستی يا عادلانه بودن محتوا ارزيابی می­گردند؛ در صورتی که گزاره­های ارزشی که برای ارزيابی چيزی به کار می­روند از موضع مناسبت يا کفايت معيارهای ارزشی ( يا خوب و بد بودن) رد يا قبول می­شوند. اما گزاره­های توضيحی که برای روشن کردن مسايلی مانند صحبت کردن، طبقه بندی کردن، محاسبه کردن، استنتاج کردن، قضاوت کردن و ... به کار می­روند از ديدگاه فهم پذيری يا موزون بودن مورد داوری قرار می­گيرند؛ و در نهايت گزاره­های بازنمودی به لحاظ بازنمودهای ذهنی رد يا تاييد می­شوند.

پس از تجزيه و تحليل قالب­های گزاره­ها و دعاوی اعتبارشان می­توان درباره شروط معنايي که تحت آن يک گزاره معتبر شمرده می­شود اقدام کرد. اعتبار گزاره­ها يا مدلل کردن آن­ها به يکی از صورت­های زير می­باشد:

1. اعتبار گزاره­های توصيفی به معنای اثبات وجود امور معينی است.

2. اعتبار گزاره­های هنجاری به معنای اثبات قابل پذيرش بودن هنجارهای گزاره است.

3. اعتبار گزاره­های ارزشی به اثبات مرجح بودن ارزش­های آن است.

4. اعتبار گزاره­های بازنمودی به اثبات شفافيت حديث نفس گوينده است.

5. اعتبار گزاره­های توضيحی به اثبات اين است که بازنمودهای روانی در گزاره به درستی ارايه شده باشند.

بنابراين دعاوی اعتبار گزاره­های متفاوت را می­توان از طريق مشخص کردن آن شرايط منطقی (از منطق احتجاج) توضيح داد که تحت آن شرايط اين دعاوی اثبات می­شوند.

زمانی که نظام­های فرهنگی مانند انديشه سياسی فرايند انفکاک را طی می­کنند و به صورت رشته­هايي تخصصی ظاهر می­گردند در آن هنگام احتجاج­هايي که به صورت نهادينه تثبيت می­شوند به صورت حرفه­ای سازمان می­يابند و به وسيله متخصصان به انجام می­رسند از اين رو با چنان سطح بالايي از دعاوی اعتبار مرتبط می­شوند که ديگر با گزاره­های منفرد به هم متصل نمی­گردند بلکه با تعيين يافتگی­های فرهنگی، هنجارهای اخلاقی و حقوقی، و نظريه پيوند می­يابند. گرچه در اين­جا با ذخيره فرهنگی و دانش تعين يافته سر و کار داريم اما به رغم اين تفاوت در سطح، تجزيه و تحليل گزاره­های انديشمندان سياسی که به قصد ارتباط ابراز شده­اند به لحاظ اکتشافی نقطه آغاز خوبی برای نظام­مند کردن دعاوی اعتبار حوزه انديشه سياسی هستند. زيرا هيچ دعوی اعتباری در سطح تعين­های فرهنگی ظاهر نمی­شود که در گزاره­های ارتباطی نيز نباشد.

 

ب- نظام­های ارجاعی:

دانش متبلور در گزاره­ها و در هر حوزه اعتبار خاصی، اعتبار خود را در ارجاع به جهان بدست می­آورند. بنابر اين  مفهوم جهان به مثابه نظام ارجاعی برای مطالعه، نقد، اعتباردهی، و عقلانيت کنش­های گفتاری در انديشه سياسی تلقی می­شود­. اما اين مفهوم به دو صورت می­تواند مورد توجه انديشمند سياسی قرار گيرد: اول به صورت  واقع­گرايانه که در آن، انديشمند سياسی خود را به تجزيه و تحليل شروطی محدود می­کند که يک فاعل شناسا ممکن است برای طرح و تحقق اهداف بايد آن­ها را برآورده سازد. در اين برداشت از مفهوم جهان گزاره­ها، احتجاجات و کنش­های گفتاری اساسا با خصوصيت مداخله غايتمند و مبتنی بر کنترل بازخوردی در دنيای عينی مشخص می­شوند و از اين رو انديشه سياسی حالت ايدئولوژي می­يابد. دومين برداشت از مفهوم جهان، برداشت پديدارشناسانه از آن است. پديدارشناس کار خود را از مفروض هستی­شناسانه يک جهان عينی شروع نمی­کند بلکه با کنکاش در شرايطی که تحت آن، يگانگی يک جهان عينی برای اعضای يک جامعه زبانی ساخته می­شود، موضوع يک جهان عينی را به يک مساله تبديل می­کند. به اين ترتيب، جهان عينيت خود را تنها از اين طريق به دست می­آورد که برای يک جمع از سوژه­ها در مقام گوينده و کننده به عنوان جهانی واحد، به شمار می­رود. بنابراين برای حصول توافق در ميان انديشمندان درگير در حوزه انديشه سياسی درباره آن­چه که در حوزه تخصصی­شان رخ می­دهد يا در آن اثر بخش است مفهوم انتزاعی جهان شرط ضروری است. بر اساس درک پديدارشناسانه از مفهوم جهان، گزاره­ها و احتجاجات انديشه سياسی زمانی معنادار تلقی می­گردند که در متن موقعيت خود هوشيارانه بوده و انديشمندان درگير در انديشه سياسی از طريق آن­ها با چيزی در جهان ارتباط يابند. بدين صورت است که دانش متبلور در گزاره­ها و احتجاجات، به دعاوی اعتبارشان مرتبط می­شوند و مفهوم جهان به عنوان پيش زمينه اعتبار آن­ها عمل می­کند و اين قضايا و احتجاجات عقلانی شمرده می­شوند.

تحليل صوری- معنايي گزاره­های انديشه سياسی وجود انواع مختلفی از وجوه عقلانيت را به اثبات رسانده است به طوری که عقلانيت در مورد گزاره­های توصيفی به آن است که شواهد مناسب برای دليل اقامه گردد؛ در مورد گزاره­های هنجاری بدان است که بتوان با توضيح وضعيت معين تبعيت از يک هنجار را در پرتو انتظارات مشروع توجيه کرد؛ و در مورد گزاره­های بازنمودی، بيانی، و ارزشی با گرفتن نتيجه عملی يا انجام رفتار سازگار به منتقدان پاسخ قانع کننده داد. بنابر اين عقلانی بودن هر يک از انواع گزاره­های فوق متضمن فرض نه تنها مفهوم جهان، بلکه مقتضی وجود سه نوع جهان می­باشد: جهان عينی، جهان اجتماعی، و جهان ذهنی. اين سه جهان در مجموع نظامی از ارجاع را می­سازند که عقلانيت گزاره­ها و احتجاجات حوزه انديشه سياسی بدان وابسته است.

سه نوع جهان فوق به منزله سه نوع هستی­ هستند که در نظام­های تاويلی فرهنگی يا جهان بينی­های زبانی قرار می­گيرند. جهان بينی­ها حاوی سه نوع هستی عينی، هستی هنجاری، و هستی ذهنی می­باشند. مفهوم هستی شناسی را که از سنت متافيزيک يونان ريشه گرفته است نبايد به رابطه خاصی با جهان يعنی رابطه معرفتی با جهان چيزهای موجود محدود کرد. در فلسفه هيچ مفهوم متناظری نيست که شامل رابطه با جهان اجتماعی و جهان ذهنی و به همان سان جهان عينی شود. از اين روست که برداشت واقع­گرايانه از مفهوم جهان برای بررسی نظام­های ارجاعی مناسب نيست و می­بايد برداشت پديدراشناسانه از آن را بدين منظور برگزيد.

 جهان بينی­ها ذخيره­گاه­های معرفت فرهنگی هستند که يک جامعه زبانی به کمک آن­ها جهان را تفسير می­کنند. جهان بينی­ها نه يک نقشه­اند که دقيق يا نادقيق باشند و نه برگردان حقايق و فکت­ها هستند که بتوانند درست يا نادرست باشند، بلکه زاويه ديدی هستند که از هستی­های (عينی، هنجاری، و ذهنی) بازنمايي شده را به شيوه معينی نمايان مي­کنند. جهان بينی­ها می­توانند هستی­ها را از جنبه­های کاملا گوناگون تصوير کنند و در عين حال همه آن­ها درست، اصيل يا مناسب باشند. بنابر اين جهان بينی­ها چارچوب مفاهيم بنيادی را ترسيم می­کنند که در درون آن­ها هر هستی که در جهان نمايان می­شود به شيوه خاصی تفسير می­شود.

جهان بينی­ها گفتارهايي از انديشه سياسی را ممکن می­سازند که پذيرای صدق و کذب است. از اين رو، آن­ها رابطه­ای، هر چند غير مستقيم، با حقيقت می­يابند. جهان بينی­ها به دليل سرچشمه­ای که در کليت دارند از ابعادی که بتوان در آن برمبنای معيارهای صدق داوری کرد فاصله دارند. بعلاوه، حتی انتخاب ملاک­هايي که می­توان صدق اخباری را بر مبنای آن­ها داوری کرد متکی بر بافت (Context) مفهومی جهان بينی است. اما اين بدان معنا نيست که خود مفهوم صدق را بايد به معنايي خاص­انگارانه فهميد. هر نظام معنايي، همواره از اين پيش­فرض عزيمت می­کند که صدق يا دعوی اعتبار عام است به گونه­ای که اگر يک گزاره درست است، شايسته قبول عام می­باشد و فرقی نمی­کند که در چه زبانی صورتبندی شده باشد. بنابر اين جهان بينی­ها را می­توان با يکديگر مقايسه کرد و از عقلانيت کمتر و بيشتر آن­ها سخن گفت.

عقلانيت جهان بينی­ها بر اساس خصوصيان منطقی و معناشناختی آن­ها سنجيده نمی­شود بلکه بر اين مبنا سنجيده می­شود که چه مفاهيم صوری- کاربردی را به عنوان مفاهيم پايه برای تفسيرجهان در اختيار دارند.  جهان بينی­های ماقبل تجدد از سويي نمی­توانند ميان طبيعت و فرهنگ انفکاک لازمی را که برای فهم از جهان جايگاه بنيادی دارد شناسايي کنند. اين امر به عنوان در آميختن دو حوزه متفاوت موضوع شناسايي يکی طبيعت فيزيکی و ديگری محيط اجتماعی- فرهنگی درک می­شود. از سوی ديگر نمی­تواند بين سه نوع جهان عينی، جهان اجتماعی، و جهان ذهنی قايل به تمايز گردد. به اين ترتيب هر چه در ساختارهای صوری جهان بينی­ها اولا تمايز ميان طبيعت از فرهنگ/ اجتماعی مشخص­تر شود و ثانيا سه جهان عينی، اجتماعی، و ذهنی به روشنی تفکيک شوند درجه عقلانيت آن جهان بينی بالاتر می­رود. اين بدان معنا است که در جهان بينی­های مقابل مدرن دعاوی مختلف اعتبار مانند صدق اخباری، درستی هنجاری، و صداقت بازنمودی هنوز از يکديگر تفکيک نشده­اند. با اين حال حتی مفهوم مغشوش اعتبار به صورت عام نيز هنوز از آميزه­های تجربی آزاد نشده است. بنابر اين تنها به ميزانی که نظام ارجاع صوری دو گانه فوق- تفکيک طبيعت از فرهنگ، و تمايز صوری سه جهان- از يکديگر انفکاک می­يابند می­توان درک بازانديشانه­ای از  هستی و جهان داشت و راه دستيابی به جهان را از طريق فعاليت­های تفسيری مشترک، به معنی مذاکره هميارانه برای تعاريف وضعيت، بازگشود. بنابر اين مفاهيم هستی و جهان چارچوب­های صوری را فراهم می­کنند که انديشمندان درگير در احتجاجات انديشه سياسی، حوزه­های وضعيت­های مساله­دار را – يعنی آن­هايي را که نيازمند توافق هستند- در بستر جهان فرهنگی که غير مساله دار فرض می­شود، سروسامان می­دهند.

به ميزانی که جهان فرهنگی يک گروه اجتماعی از طريق جهان بينی­هايي تفسير شود که به ميزان کمتری انفکاک صوری- ساختاری يافته­اند در آن صورت کار بازتفسير افراد متعلق به آن جهان بينی برداشته می­شود و به همين صورت امکان آن­ها برای رسيدن به يک توافق معروض نقد کمتر می­شود. به ميزانی که يک جهان بينی جامعه محور باقی بماند کمتر امکان انفکاک بين جهان امور واقع، جهان هنجارها، و جهان تجارب قابل بيان به وجه ذهنی ايجاد می­شود. جهان بينی زبانی به عنوان جهان شیء شده می­گردد و به عنوان يک نظام تفسيری معروض ديده نمی­شود. در درون چنين نظامی از جهت­گيری، کنش­ها به آن حيطه بحرانی نمی­رسند که در آن توافق بدست آمده از گفتگو به واکنش­های مستقل بله/ خير به دعاوی اعتبار نقدپذير برسد. بنابر اين جهان بينی­ای عقلانی خواهد بود که سنت فرهنگی برآمده از آن دارای خصوصيات چهارگانه­ای باشد. سنت فرهنگی مخزنی از معرفت است کها از آن حوزه­های خاص ارزش و نظام­های دانش از جمله انديشه سياسی با دعاوی متفاوت اعتبار ساخته می­شوند. اما سنت­های فرهنگی بايد خصوصيات صوری زير را داشته باشند تا در جهان فرهنگی که بر همين قياس تفسير می­شود سمت گيری گفتگوهاي عقلانی امکان پذير شوند و به سلوک عقلانی زندگی تبديل گردند:

1. سنت فرهنگی بايد مفاهيم طرازبندی شده­ای را برای جهان­های عينی، اجتماعی، و ذهنی فراهم کند؛ امکان انفکاک دعاوی اعتبار (صدق اخباری، درستی هنجاری، صداقت ذهنی) را ميسر سازد و به همين ترتيب انفکاک در گرايشات بنيادی (عينی- معرفتی، هنجاری و بازنمودی) را برانگيزد. در اين صورت است که می­توان گزاره­ها و احتجاجات انديشه سياسی را به شکل صورتبندی شده­ای که به شيوه روشمند مرتبط با دليل و در دسترس ارزيابی عينی باشد ارايه کرد.

2. سنت فرهنگی بايد رابطه بازانديشانه­ای را با خود ميسر کند؛ بايد آنقدر بری از جرم گرايي باشد که در اساس اجازه دهد تفسيرهای ذخيره شده در سنت به پرسش گذاشته شود و در معرض بازبينی انتقادی قرار گيرد. در اين صورت است که پيوندهای درونی معنا را به نحو روشمند می­توان سامان داد و تفسيرهای بديل را به لحاظ روش شناسی مورد بررسی قرار داد. فعاليت­های معرفتی از نوع رده دوم ظاهر می­شود: فرايندهای فراگيری در حوزه­های تفکر عينی- معرفتی، بينش­های اخلاقی- عملی و ادراک­های زيبايي شناختی که با فرضيه­ها هدايت می­شود و از صافی استدلال­ها می­گذرد.

3. سنت­های فرهنگی در اجزای معرفتی، اخلاقی، و سنجشی خود بايد با صورت­های تخصصی احتجاج رابطه بازخوردی داشته باشند چنان­که فرايندهای فراگيری متناسب با اين­ها بتواند به لحاظ اجتماعی نهادينه شود. به اين طريق است که خرده نظام­های فرهنگی – برای علم، حقوق و اخلاق، موسيقی، نقاشی، ادبيات- می­توانند ظهور پيدا کنند و رشد نمايند و سنت­هايي در آن­ها شکل گيرد که متکی به احتجاج و استدلال باشد و به واسطه نقد مداوم دارای سياليت شوند، ضمن آن­که در همان حال وجه تخصصی آن­ها حفظ می­شود.

4. سنت فرهنگی بايد جهان فرهنگی را چنان تفسير کند که کنش­های معطوف به موفقيت بتوانند از استلزامات فهمی که بايد به لحاظ ارتباطی به طور مکرر تجديد شود آزاد گردد و بتواند دست کم در حدی از کنش معطوف به حصول تفاهم جدا شود. اين امر نهادينه شدن جامعه­ کنش غايتمند- عقلانی را برای هدف­های کليت يافته، مانند تشکيل خرده نظام­هايي را که توسط پول و قدرت کنترل می­شوند، در جهت اقتصاد عقلانی و مديريت عقلانی امکان پذير می­سازد. انفکاک حوزه­های ارزش -  بندهای 3 و 4  - هسته اصلی عقلانی شدن فرهنگی و عقلانی شدن جامعه در دوران مدرن است.

پ- مساله فهم در انديشه سياسی

نظام ارجاعی که جهان­های سه­گانه عينی، اجتماعی، و ذهنی می­سازند متضمن روابطی با هستی هستند که نه تنها برای عقلانيت دعاوی احتجاج انديشمندان، بلکه برای عقلانيت دعاوی تفسيری مفسران علمی و ناظران فعاليت­های آن­ها نيز سازنده هستند. يک انديشمند سياسی با مفاهيم صوری از جهان ارتباط دارد و هنگام ارايه يک احتجاج درباره انديشه سياسی فعاليت خود را با اين فرض شروع می­کند که فراتر از حلقه انديشمندانی که مستقيما با آن­ها رو به روست مفسرانی وجود دارند که درباره دعاوی او داوری می­کنند و از اين رو دعوی اعتباری را که طرح می­کند علاوه بر انديشمندان مخاطبش، برای مفسران و انديشمندان بيرون از گفتگويش نيز دارای معنا می­باشد و درباره آن قضاوت می­کنند. بنابر اين در يک تفسير عقلانی از انديشه سياسی معاصر ايران مفسر خودش روی همان موضعی قرار می­گيرد که متفکران انديشه ساز مدعی آن هستند. از اين رو مفسر يک انديشه سياسی يا يک دوره خاص، مانند مخاطبان يک انديشمند سياسی نسبت­هاي همسانی با ديگر گفتگوگران با جهان­های عينی، اجتماعی، و ذهنی آن­ها اتخاذ می­کند. اين امر بدان معناست که تفسير گفتگوهای نظری، گفتگوهای کاربردی، نقدهای زيبايي­شناختی، نقدهای درمان شناختی و گفتگوهای توضيحی همگی مانند خود گفتگوهای مزبور پذيرای تفسير عقلانی هستند. بنابر اين يک مفسر گزاره­ها يا احتجاجات توصيفی موضع بيرون از گفتگو را رها کرده و موضع درون- گفتگويي می­گيرد؛ و مفسر گزاره يا احتجاج هنجاری و نمايش پردازانه به نوبه خود هنجارها يا ارزش­های متبلور در اين گزاره يا احتجاج را می­پذيرد يا بی­معنا می­داند و رد می­کند.

مفسر يک انديشه سياسی برخلاف سازندگان آن انديشه يا مخالفان آن مستقيما در گفتگوی سازنده آن انديشه دخالت ندارد و سعی نمی­کند با مخاطبان خود به توافقی درباره انديشه سياسی خود برسد اما تفسير يک مفسر با گفتگوی طرفين درگير در يک انديشه سياسی نه از لحاظ کارويژه و نه از لحاظ ساختار تفاوتی بايکديگر ندارند. بنابر اين موضع بله/ خير مفسر که تفسير عقلانی احتجاجات انديشگی از طريق آن ميسر می­شود در مرحله اول تنها متوجه توصيف و توضيح معنايي يک گفتار احتجاجی می­شود. اما بايد در نظر داشت که مفسر خود به شکلی از پيش به جهان فرهنگی که می­خواهد عناصرش را توصيف کند تعلق دارد. او برای اين­که عناصر مزبور را توصيف کند بايد آن­ها را بفهمد و برای آن­که آن­ها را بفهمد بايد بتواند در اساس در توليدشان شرکت کند و شرکت کردن در چنين گفتگويي مستلزم پيش فرض تعلق است. اين امر مانع از آن می­شود که مسايل معنا از مسايل اعتبار برای يک مفسر تفکيک شود و فهم معنا خصوصيتی صرفا توصيفی را حفظ کند.

مفسر يک انديشه يا يک دوره از تاريخ انديشه گرچه بدون داشتن مقاصد گفتگوگران در يک انديشه درگير آن گفتگو می­شود اما او ناچار است با ساختار عقلانی درونی گفتگو با دعاوی اعتبار آن گفتگو روبرو شود و تفسيري ارايه کند که از نظر درک، عقلانی است. مفسر تنها به بهای پذيرش جايگاه عينی يک ناظر می­تواند تفسير خود را بی­طرف سازد؛ اما از اين نقطه دستيابی به پيوندهای درونی معنای گفتگو بکلی ناممکن می­گردد. بنابر اين ميان فهم گفتگو و ساختن يک تفسير عقلانی از آن رابطه­ای بنيادی وجود دارد. اين امر بدان معناست که مفسر مزبور به رغم ورود مجازی در آن گفتگو، تنها زمانی می­تواند تفسير واقعی از آن گفتگو ارايه دهد که بتواند درباره دعاوی اعتبار و دلايل بالقوه­ای که با آن روبروست بر اساس اصولی که ميان گفتگوگرانِ مستقيم مشترک است با موافقت يا مخالفت به داوری بپردازد. بنابر اين پيش فرض يک تفسير عاقلانه از يک گزاره يا يک احتجاج مربوط به انديشه سياسی آن است که مفسر نيز پيش فرض­های هستی شناسانه سازندگان آن گزاره يا احتجاج را داشته باشد. اين سخن بدان معناست که مفسر نيز همان روابط سه گانه با جهان را برقرار کند که گوينده يا شنونده يک گزاره يا احتجاج با اين سه جهان برقرار می­کند.

منابع

هابرماس يورگن(1384 الف). نظريه کنش ارتباطي. ترجمه کمال پولادي، ج اول، تهران، نشر: روزنامه ايران.

Blair J.A. & R. H. Johnson, eds (1980). Informal Logic. Inverness, Calif

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط محمد پزشگی  |