امواج مدرنيته (برگرفته از آراء یورگن هابرماس)
مقدمه
مفهوم مدرنيته ما را به ياد مفهوم کلاسيک مدرن میاندازد که نخست به طور واضح توسط هگل به کار برده شد و بعد در نظريههای اجتماعی مارکس، ماکس وبر، لوکاچ جوان و مکتب فرانکفورت (در مراحل نخست کار آن) تکامل پيدا کرد. اين سنت در آخر با يک نقد قاطع از خود- مرجعی و کليت بخشی به عقل از پا درافتاد. آنگاه پروژه تازهای به صورت بازيابی اعتماد به نفس مدرنيته از طريق انتقاد از خود، توسط يک دريافت تازه از عقل به مفهوم عقل "محصور در موقعيت" و متجسم در زبان به جريان افتاد. از اين چرخش تازه با محوريت زبان دو قرائت رقيب بيرون آمد: نخست "غلبه" پست مدرن بر خودفهمی هنجاری مدرنيته، و ديگر صورتبندی جديدی از مفهوم کلاسيک عقل بر مبنای فهم بيناذهانی.
الف. چرا مدرنيته به موضوعی در حوزه بحثهای فلسفی تبديل شد؟
در بيانی دقيقتر، خود اين مساله موضوع سه پرسش جداگانه است: چه وقت و چگونه فيلسوفان به تفسير شرايط خاص مدرنيته علاقمند شدند؟ چرا اين تفسير شکل نقد عقل را به خود گرفت؟ چرا فلسفه سرانجام کار تفسير مدرنيته را به نظريه اجتماعی واگذار کرد؟
1. چه وقت و چگونه فيلسوفان به تفسير شرايط خاص مدرنيته علاقمند شدند؟
واژه مدرنوس modernus ابتدا در اواخر قرن پنجم ميلادی برای مجزا کردن عصر جاری "مسيحی" از عصر گذشته کفر (دوره رومی) به کار رفت[1]. از همان زمان اين اصطلاح فحوايي به خود گرفت که از جدا کردن دوره جديد و دوره قديم به نحو دانسته حکايت میکرد. اصطلاح "مدرن" به طور مکرر – و در زمينههای متفاوت – برای بيان خودآگاهی يک عصر جديد به کار برده شده است. ابتدا جدا کردن زمان حال از گذشته بلافصل برای ارجگذاری به عصر باستان، يا هر دوره ديگری که عصر "کلاسيک" و لذا شايسته تقليد شمرده میشد به کار میرفت، در زمان رنسانس، که تصور ما از عصر مدرن از آنجا آغاز میشود، هنگامی که به يونان کلاسيک اشاره میشد چنين منظوری در کار بود. اما در حوالی قرن 19 گروهی از نويسندگان جوان با اين کاربرد به مخالفت برخاستند و واژه کلاسيک را در مقابل واژه رمانتيک قرار دادند، چنانکه نوعی قرون وسطای آرمانی شده را برای خود به عنوان گذشته هنجاری برگزيدند. اين خودآگاهی رمانتيک نيز حاکی از شيوه متفاوتی در تصور آغاز يک عصر جديد و جدا کردن خود از گذشتهای بود که گويا پشت سر مانده است. چون سنتی که بايد پشت سر رها شود هنوز در زمان جاری به نحوی به حيات خود ادامه میدهد، پس روح "مدرن" ناگزير است گذشته بلافصل خود را بیمقدار جلوه دهد و از آن فاصله بگيرد تا به بنای يک هنجار خاصّ بر مبنای مراجع خود اقدام کند.
جريان معروف به کارزار قديمیها و جديدیها- معارضه با طرفداران زيباييشناسی کلاسيک در اواخر قرن هفدهم فرانسه- نشان میدهد که چگونه تجارب هنر و زيباييشناسی زمينه را برای پيدايش دريافتی از "مدرنيته" فراهم کرد. بسيار پيش از آنکه خودفهمی هنر آوانگارد در قرن بيستم تغييرات سبک هنری را نهادينه کند هر دوره سبک خاص خود را ارايه داده است. در عرصه هنر وجود آگاهي شفافتر نسبت به گسست آگاهانه از گذشته امری طبيعی است. اما در اواخر قرن هجدهم آگاهی تاريخی جديدی در سطح عموم رشد کرد که در نهايت خود فلسفه را نيز در برگرفت. هگل به طور صريح از "گسستی" سخن گفت که انقلاب فرانسه و روشنگری در چشم معاصران آگاهتر او و عصر جديد را از گذشته جدا میکرده است[2].
"مدرن"، اکنون، در اين آگاهی جديد در آنجا که يکسره خود را به روی آينده بازگشوده است در مقابل "کهنه" قرار میگيرد. به اين ترتيب زمان حالِ در بستر گذر، برای هر نسل به مثابه نقطه عزيمت در نگاه به کل تاريخ در میآيد. حتی اصطلاح "تاريخ" به صورت وجه مفرد در قياس با وجه جمع آن، که برای اشاره به تاريخهای متعدد و متعلق به گروههای مختلف آدميان به کار میرفت، يک جعل مربوط به اواخر قرن هجده است[3]. تاريخ در اين وجه به عنوان يک فراگرد کلی تجربه میشود که مسايلی را برای حال میآفريند. چنانکه زمان نيز به عنوان کالايي کمياب ديده میشود که بايد از آن برای حل مسايلی که آينده به سوی حال روان میکند به نحو احسن استفاده کرد.
اين زمان- آگاهیِ مدرن بر فلسفه تاثير خاصی داشت. پيش از اين گمان بر آن بود که فلسفه – يا در واقع تئوری – بازنمود راستينی از گوهر جهان و از سيمای عام و ضروری و سرمدی واقعيت در ذات خود است. اما همينکه فلسفه مجبور میشود درباره وضعيت خود به تامل بپردازد بیدرنگ نظريه – فهم حقيقت – نمايي زماندار به خود میگيرد. در افق زمينی زمان حال، اين بستر حوادث فرّار و عارضی و خاص، متن تبيين با متن اکتشاف در هم بافته میشود. حال که فراست فلسفی دعوی اعتباری مستعلا از زمينه و شرايط دارد در اين صورت معرفت فلسفی بايد اين زمان حال بیآرام را دريابد و در آن نفوذ کند و آن را در نگين مفاهيم مختلف بنشاند. فلسفه تنها هنگامی میتواند از مرزهايي که وضعيت تاريخی برای انديشه تعيين کرده است فراتر برود که بتواند از "مدرن" آن چنان که هست تصوری به دست آورد. هگل نخستين فيلسوفی بود که از لزوم "درک زمان خويش در قلمرو انديشه" سخن به زبان آورد. فلسفه بايد ضمن تجزيه و تحليل "عصر جديد" با چالش زمان مقابله کند. اما چرا بايد و چگونه میتوان از طريق نقد عقل به درک مدرنيته رسيد؟
2. چرا اين تفسير شکل نقد عقل را به خود گرفت؟
از آنجا که مدرنيته خود را در مخالفت با سنت فهم میکند میکوشد برای خود دستاويزی در عقل بجويد. اگر چه آنهايي که خود را مدرن قلمداد میکردهاند همواره به اختراع گذشتهای آرمانی برای الگوبرداری دست زدهاند اما از زمانی که مدرنيته کمکم راه بازانديشی را پيش گرفت ناگزير شد که الگوی خود را با معيارهای خود انتخاب کند و هنجارهايش را از درون خود بيرون بياورد. مدرنيته چارهای جز اين نداشت که برای تثبيت خود به مرجعيتی در خود، تنها مرجعيت باقیمانده – عقل – توسل جويد. تنها به نام روشنگری بود که میتوانست سنت را بیمقدار جلوه دهد و بر آن غلبه کند. بر همين اساس بود که هگل نياز مدرنيته به اعتماد به نفس را به عنوان "نياز به فلسفه" درک میکرد. فلسفه به عنوان پاسدار عقل مدرنيته را به مثابه فرزند روشنگری شناسايي میکند.
از زمان دکارت به بعد فلسفه مدرن نقطه مرکزش را متوجه خودآگاهی و ذهن کرد. اين فلسفه عقل را به واسطه مفهوم خود – ارجاعی فاعل شناسا، تبيين میکند، شناسندهای که روی آينه خم شده است تا تصوير خود را به عنوان فاعل شناسا مشاهده کند. ذهن با اين عمل خود – انديشی، که طی آن آگاهی به عنوان حوزه بازنمود چيزها نه خود چيزها عيان میشود، میکوشد خود را به اختيار خود گيرد. هگل اين "مدل انديشهورزانه (speculative) از عقل" را اختيار کرد تا عصر مدرن را با اصل ذهنيت مشخص کند، اصلی که از خلال تامل و تفکر به آزادی میرسد. عظمت عصر ما در اين واقعيت نهفته است که به آزادی، يعنی دولت ذهن آنگاه که با خود در آشتی است، پی میبرد. ذهنيت مفهومی بنيادين و به يک معنا بنيادگراست. ذهنيت قراين و وثوقی فراهم میآورد که میتوان با آن به همه چيزهای ديگر شک کرد و همه چيزهای ديگر را مورد نقد قرار داد. به اين ترتيب مدرنيته به خاطر روح انتقادیاش، که در پرتو آن چيزی را جز در سايه دلايل خوب مسلم نمیگيرد بر خود میبالد. "ذهنيت" معنای عام و معنای فردی هر دو را در بر میگيرد. هر فرد به يکسان در خور احترام همگان است. در همان حال هر فرد در حق نيل به خوشبختی مرجع و داور نهايي خود است.
از اين جهت، خودفهمی مدرنيته نه فقط با خودآگاهی نظری يا با نگرش انتقادی به تمام سنتها، بلکه هم چنين با آرمانهای اخلاقی استقلال و خود – شکوفايي مشخص میشود. بنابه نظر هگل اين مضمون هنجاری مدرنيته در ساختار خود عقل و "اصل ذهنيت" جای دارد. از آنجا که پيش از اين، کانت از عقل به نحو خود – انتقادی استفاده کرده بود و توانايي عقل را به نوعی دريافت استعلايي تکامل داده بود، هگل اکنون میتوانست نقد سهگانه کانت را به عنوان تعبير قطعی خودفهمی مدرنيته قرائت کند. نقد عقل محض شرايط امکان يک علم طبيعی عينيت بخش را، که ذهن انسان را از پندارهای ماوراءالطبيعه آزاد میسازد تبيين کرد. نقد عقل عملی به تبيين اين موضوع راه برد که چگونه اشخاص در حالی که ارادهشان را از خلال فراست اخلاقی با قوانين خود – نهاده سازگار میکنند در واقع خود را به نوعی خود – آيينی مجهز میکنند. و نقد قوه داوری به تبيين شرايط عينی لازم برای گونهای تجربه زيباييشناسانه پرداخت که خود را از هر متن دينی مستقل کرده بود.
کانت عقل عملی و قوه داوری را از عقل نظری جدا کرد، اما هيچگاه وحدت آنها را از حيث صورت کنار نگذاشت. اما در پايان قرن هجدهم اين سه حوزه دانش خود را به شيوهای نهادينه شده از يکديگر منفک کردند. مساله حقيقت، عدالت و ذوق سليم به ترتيب در حوزههای علوم، اخلاق و هنر تحت وجوه مختلفی از اعتبار مورد بررسی قرار گرفتند؛ اما همچنان تحت همان شرايط گفتمانی "نقد" قرار داشتند. از آنجا که کانت تواناييهاي ملازم هر يک از اينها را در عقلانيت يک ذهن استعلايي کشف کرده بود هگل نيز بدون ابراز ترديد هر يک ازحوزههای فرهنگی مرتبط با علم و تحقيق، اخلاق و قانون، و هنر و نقد هنری را به عنوان "تبلورهای" اصل ذهنيت قلمداد کرد. به اين ترتيب اين تعينيافتگیها نيز مانند خود تواناييهای ذهن در معرض نقد قرار گرفتند.
ب. چرا فلسفه سرانجام کار تفسير مدرنيته را به نظريه اجتماعی واگذار کرد؟
1. نارسايي نقد مدرنيته بر اساس عقل استعلايي
اکنون میتوانيم بفهميم که چرا موضوع "مدرنيته" ارتباطی با فلسفه پيدا کرده است و چرا فلسفه مدرنيته را از چشمانداز نقد عقل مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. علاوه بر اين خودآگاهی نوين نسبت به زمان نيز بيانگر نوع "بحرانی" است که در اعتماد به نفس انتقادی بازيافتة مدرنيته ملحوظ است. "نقد و بحران" به الگوی اصلی تحليل فلسفی تبديل شد چرا که شعور مدرن همواره خود را با چالش مسايلی روبهرو میبيند که از افق گسترنده امکان و آينده به سوی حال متلاطم روان است. از جمله مسايلی که بيش از همه به صورت "بحرانی" به تجربه در میآيد پيچيدگی روزافزون مناسبات اجتماعی است. همه اينها همراه است با تفکيک و تمايز در زيستجهان و همزمان سنتزدايي از زيست- جهانی که به نحو گيجکنندهای چهره آشنا، شفاف و اعتمادپذير خود را، که زمانی همه حوادث را در خود جذب میکرد، از دست داده است. مدرنيته از اين منظر تدافعی به مثابه "امحای تدريجی" زندگی اخلاقی صورتی از حيات اجتماعی همگون و لذا به منزله نيرويي در انحلال اجتماعی به ادراک در میآيد.
در شرايط اوجگيری اين "بحران و نقد" هگل توانست نقد کانت از عقل را سازنده اما نارسا و از جهتی تنها يک تلاش آسيبشناسانه برای شرح گوهر عقلانی دنيای مدرن درک کند. هگل ناگزير بود وجوهی از تصوير مدرنيته کانت را از پشت آيينه به روی آن بياورد. کانت توانسته بود نقشه انفکاک درونی عقل را ملازم با حوزههای فرهنگی علم و اخلاق و هنر ترسيم کند. اما از ديد هگل او به آن روی اين انفکاک توجه نکرده بود. آنچه در سطح تحليلی به صورت منفک پديدار میشود در افق يکپارچگی اخلاقی زيست- جهانی در درک شهودی به شکل وجوه مختلف يک کل واحد به تجربه در میآيد. کانت در اين تجزيه کردن دردناک همانقدر دچار اشتباه شده بود که در لزوم ترکيب آن در يک کليت متعالیتر. از اين ديدگاه آنچه بدوا به عنوان اصل ذهنيت وساختارهای خود- آگاهی ملازم آن مورد توجه قرار گرفته بود به عنوان نگاهی يکجانبه به عقل شناخته شد که نمیتواند با کل عقل يکسان باشد. مطمئنا عمل فاهمه هم آزادی و اختيار ذهن و هم آزادی تفکر و تامل را تضمين میکند و برای تضعيف قدرت سنت از استحکام کافی برخوردار است، پيش از اين، دين به عنوان شالوده انسجام و يکپارچگی اخلاقی حيات اجتماعی عمل میکرد، اما روشنگری پايههای زندگی دينی را به مفهوم اصلی اين کلمه متزلزل کرده بود. اين واقعيت تنها به اين امر خدمت کرد که نشان دهد اصل ذهنيت نمیتواند با استفاده از عقل همان نيروی وحدت بخش دين را بازآفرينی کند. در همين حال راستکيشی مذهبی نيز با نبرد بیامان دفاعی عليه انتزاعات روشنگری به سراشيبی نوعی "ايجابيت" سقوط کرده بود که نيروی اجبارانگيز دين را يکسره از آن میگرفت.
بنابر اين از ديد هگل فرهنگ روشنگری تنها همتای ديگری برای يک دين بود که به صورت ايجابيت دچار انجماد شده بود. روشنگری با قرار دادن تفکر و تامل نظری و عقلانيت ابزاری به جای عقل در صدد ساختن بت از عقل بود. به اين ترتيب هگل جوان همان "ايجابيت" را در ديگر عرصههای جامعه و فرهنگ که اصل ذهنيت خود را در آن جا کرده بود – در علم تجربی و اخلاق انتزاعی، همينطور در هنر رمانتيک، در فردگرايي مالکانه، حقوق صوری بورژوازيي و اقتصاد بازار و در سياستهای ابزاری کشورهای بزرگ – ملاحظه کرد. "ايجابيت" اين نهادهای بيگانگی آفرين و چيزواره شدن روابط اجتماعی نشان میدهد که اصل ذهنيت اصل واپسزنی و سرکوب است که اينک برای تعدی به خود عقل قدم به پيش گذاشته است. خصلت واپسزننده و سرکوبگر عقل ريشه در ساختار خود – انديشی يعنی خود – ارجاعی فاعل شناسا دارد که در عين حال خود را موضوع شناسايي قرار میدهد. همان ذهن که در ابتدا به منزله ظهور – به هر دو معنای پيدايش و پندار – سرچشمه آزادی و رهايي بود اکنون خود را به صورت منشا تعيينی عيان میکند که به کلی عنان از خود گسيخته است. هگل در نيروی تحليلی تفکر و تامل (که البته نيروی ارزشمندی نيز هست) تعدياتی را مشاهده کرد که هر آيينه بند عقل را بگسلد همه چيز را در سر راه خود تعين میبخشد و همه چيز را به موضوع محتمل دستاندازی تبديل میکند. تامل و تفکر هنگامی که به خود واگذاشته شد امکان داد که کلهای ارگانيک متکثر به اجزاء متشکله خود تجزيه شوند. چنين تفکری مناسبات بين اذهانی را به کنشهايي تجزيه کرد که کنشگران بر مبنای عقلانيت غرضمند معطوف به معامله متقابل انجام میدهند؛ افراد منزوی از يکديگر از شالوده ميراث مشترک خود بريده شدند. مسلما هگل نيز متکی به تفکر و تامل است. اما او از اين وسيله برای نقد جنبههای منفی فاهمهای استفاده میکند که جای عقل را غصب کرده است. تنها از طريق تامل و تفکر است که او میتواند محدوديت عقل ابزاری را نشان دهد؛ تنها با تکامل دادن عمل تامل و تفکر به مرحلهای عالیتر است که او میتواند از محدوديتهای تامل و تفکر فراتر رود. به اين ترتيب خود انديشه، به نحو بازانديشانه، به درون حرکت ديالکتيک روشنگری کشانده میشود. و تنها عقل است که میتواند به مدرنيته جهتش را عطا کند. اما تکميل کردن اين برنامه تا کتاب فلسفه حق به تعويق افتاد. هگل برای انجام مقصود خود میبايست از سويي به فهم صورتهای متضادی بپردازد که تجزيه اجتماعی را باز میتاباند و از سوی ديگر به تحولات و سازوکارهايي توجه کند که از طريق آن غلبه بر تمايلات متضاد و حل تضادهای سمج آن ممکن میشود. فلسفه حق تلاشی بود برای مفهومی کردن تجلی وجوه گوناگون عقل در جامعه (سامان اجتماعی خانواده، اقتصاد بازار و ملت- دولت). عرصه اجتماعی (جامعه) به مثابه پيوستاری عميقا ذووجوه از پديدهها نموده شد که مستلزم تفسيری انتقادی تنها از منظر ديالکتيک روشنگری است[4]. به اين ترتيب فلسفه متکی به نظريه اجتماعی شد که در برنامه تحقيقاتیاش از فلسفه خط میگيرد، اما در پيشبرد کار متکی به اسلوب خود است[5].
2. چرخش زبانی: تغيير نقد مدرنيته از عقل استعلايي به عقل زمينهمند
با ايجاد خلل در ايده فلسفی يک مدرنيته خود- انتقادگر و بازيابنده اعتماد به نفس است که خود فهمی انتقادی مدرنيته به رويکرد متفاوتی نيازمند است. دريافت بديل از عقل و آيين جديد نقد عقل که جايگزين عقل سوژه محور گردد همانا است. به اين ترتيب خود- زايي بنيادگری که مشخصه شعور استعلايي بود جای خود را به صورتهای نمادين (کاسيرر)، سبکها (روتيکر)، جهان بينیهای (ياسپرس)، يا قواعد زبانی (سوسور) میدهد. از اين پس سوژهها به عنوان کسانی که از توانايي سخن گفتن و عمل کردن برخوردارند تنها به واسطه عينک تعابيری پيش وجودشناسانه از جهان که در عمق دستور زبان تعبيه شدهاند میتوانستند به حوادث دنيای خود نظر کرده و معلوم کنند که چه حوادثی و چگونه با مقولات از پيش معين جفت و جور میشوند. اينکه چگونه اعضای يک جامعه زبانی چيزی را در جهان دريافت میکنند و چگونه با آن برخورد میکنند متکی به آشکارگری زبانی جهان است. اين بدان معناست که زبان نورافکنی است که بر آنچه که ممکن است در جهان واقع شود نور میافشاند و آنها را روشن میکند. ساختارهای دستوری در معنای وسيع کلمه که برای هر جامعه زبانی از پيش معلوم میکند که چه عباراتی معنادار و معتبر به شمار میآيند جای سوژه خود مختار و استعلايي را میگيرد. ناديده گرفتن بعد شکل پذيری زبانی جهان نقطه عزيمت مشترک برای مفهوم کاملا جديدی است که به عنوان نقد عقل درک میشود. از اين مفاهيم متافيزيکی عقل خودبسنده که معتقد است شرايط خود را در مهار خود دارد و خود را مطلق تصور میکند ناشی از مغلطه دانسته میشود که کردارهای زبانی را از متن زمينهای که اين کردارها کارويژه و جای خود را در آن میيابند جدا کرده و خود را مطلق تصور میکند. در نتيجه عقل سوژه محور نمیتواند متکی به عمل نظرورزی از طريق خود انديشی باشد. چنين است که مساله نقد عقل به يک مساله زبانی تغيير جهت میدهد. به اين ترتيب نظريههای پسا تجدد اين نقد عقل بر مبنای زمينه مند بودن عقل را به تملک خود در میآورند و از آنجا که آنها عقل را با فاهمه يکسان میگيرند از باقيماندههای مرجعيت مفاهيم مابعدالطبيعی عقل همه شمول هيچ چيز را نگه نمیدارند. نقد پسا مدرنها از عقل فقط معطوف به امحای تصوير نادرست يک عقل لابشرط و خالص نيست بلکه معطوف به تهی کردن مفاهيم خودآگاهی، خود تصميم سازی و خود تحققی از ظرفيت الزام آور هنجاری خود است. نقد پسامدرن هم به افشای نمودهای نادرست عقل و هم به معزول کردن عقل از تمام نيروهای خود مبادرت میکند. نقد مفهومی از عقل که نقشی غايت شناسانه را به تاريخ چون يک کل نسبت میدهد و تاکيد بر انشقاق، گسست، به حاشيه رانی، ديگر بودگی، تفاوت و توجه به خاص بودگیهای عملی و فردی نقدهای پسا مدرن را در برابر نيروی تعميمها و همنواخت سازیهای تجريدی مقاوم میکند. در اين موج نقد عقل بر مبنای بازگشت به زمينه مندی (متن) پشتوانه خود را از تحليل نقشی زبان در آشکارگری جهان اخذ میکند. اين امر مبين نوعی گرايش به بها دادن به نقش دستور زبان و واژگان در ساختن زيرساختهای اجتماعی است. در موج دوم برخلاف نظريههای اجتماعی کلاسيک اين مفاهيم وجود شناسیها و دستور زبانها هستند که برای کشف الگوهای تعامل، سامانهای نهادی و هنجارها به کار گرفته میشوند. راهبرد تحليلی وجود محدوديتهای اجتماعی مانند اجبار، سلطه و ... را، قواعدی که سياق و ساخت متنهای فلسفی و سنتهای متافيزيکی را تعيين میکند، به سبکهای ادبی، پارادايمهای نظری، و گفتمانها ی حرفهای جايگزين میکند.
پ. تغيير نقد مدرنيته از عقل زمينهمند به عقل ارتباطي:
1. چرا چرخش نقد مدرنيته از عقل استعلايي به عقل زمينهمند ناقص است؟
رويکرد پسا مدرن هر ادعای عامگريانه را به خودی خود به منزله نشانی از امپرياليسمی میداند که در ظاهر عامگرا اما در باطن خاصگرا است. از اين رو کار خوب رهانيدن عقل از انتزاعات نادرست در ضمن نقطه کوری را برای زمينهمند کردن عقل ايجاد کرده است. راهبرد پسامدرن خواستار تمرکز زدايي از ديدگاههايي است که آنها را محدوده و بسته قلمداد میکند زيرا معتقد است که بسياری اوقات سازوکارهای طرد در پيشفرضهای گفتمانهای عامگرايانه جای گرفتهاند. اما نظريههای پسامدرن نسبت به برخی از وجوه خاص گفتمانی که به مدرنيته برخاست و هنوز وجه مميزه آن را تشکيل میدهد توجه درخور نشان نمیدهند. پسامدرن به درستی معتقد است که عقل مستعلا از زمينهمندی وجود ندارد اما از آن اين نتيجه اشتباه را میگيرد که معيارهای عقل نيز همواره با هر زمينهای تغيير میکند.
آنچه گفتمان مدرن را (در علم، اخلاق و حقوق) از پيام دينهای جهانی (که خطابشان به همه بود) جدا میکند آن است که گفتمان مدرن با اصولی هدايت میشوند و تابع معيارهای خودانديشی هستند که با اين اصول و معيارها میتوان کارنامه تخلف از شمول تام را بیدرنگ کشف و نقد کرد. خصوصيت خودمهاری و خود تصحيحگری برهانی از دستاوردهای گفتمانهای اصولمند و خودانديش مدرنيته اند.
آسيبشناسی مدرنيته تا زمانی که از طريق نقد عقل ارايه شود ناگزير به ملاحظات فلسفی متکی میماند. همانگونه که دريافت کلاسيک از مدرنيته ذيل پيشفرضهای فلسفه آگاهی تکامل پيدا کرده است. پس از چرخش به سوی زبانشناسی، دريافت ذهنیگرا از عقل فاعل بنياد جای خود را به دريافت غيراستعلايي از عقل زمينهمند داد و به اين ترتيب شرايط يک نقد پساکلاسيک از مدرنيته فراهم شد. اما همين پی بنای فلسفی است که معضلات نظريههای پست مدرن را میسازد. به عنوان نمونه تاکيد بر قياسناپذيری پارادايمهای مختلف و عقلانيتهای متفاوت هريک از آنها با نگرش فرانقدی خود نظريههای پسامدرن ناهمخوان است.
۲. شيوه گذار از عقل زمينهمند به عقل ارتباطی
نقد عقل برمبنای بازگشت به زمينهمندی و متن با ارجاع به اين مطلب صورت میگيرد که معيارهای عقلانيت همواره متکی به شرايط عملی باقی میماند و به اين ترتيب عقل خالص يک نمود قلابی بيش نمیباشد. به اين ترتيب رويکرد پسامدرن به کشف تعداد زيادی از سنتها (مک اينتاير) يا گفتمانها (ليوتار) میرسد که سازنده يک جهانبينی با معيارهای خاص خود است. هرگونه از عقلانيت مدخلی دارد که تنها به کليد گشتالت ذهنی خاصی میتوان وارد آن شد. هيچ گندگاه تاويلی وجود ندارد که بتوان با آن از چشم انداز ثابت يک جهانبينی، پارادايم، صورت زندگی، يا فرهنگ خاص وارد چشم انداز ديگر شد. از آنجا که فرض يک چشم انداز سوم برای مقايسه ناممکن است هيچگونه نقد استعلايي متصور نيست که به واسطه آن عقلانيتهای مختلف را از حيث مرتبه اعتبار يا نمود حقيقت درجه بندی کرد. هر دريافت از عقلانيت به محض آن که به ريشه خود پی میبرد همانقدر پذيرفتنی جلوهگر میشود که هر عقلانيت ديگر[6].
اما اگر گونهای از عقل وجود نداشته باشد که از زمينه و متن خود گذر کند در آن صورت پس چگونه فيلسوفی میتواند مدعی شود که به اين فرانگری رسيده است؟ اگر تز زمينهمندی درست با شد در آن صورت همه به يکسان از نگاه کردن به فراسوی گفتمانها منع شدهاند. علاوه بر آن، بر اساس پيش فرض اخير کسی که نمیتواند به داوری در مورد اعتبار جهانبينیهای مختلف از منظر جهانبينی خاص خود اقدام به داوری کند. از نظر رورتی ما تنها زمانی میتوانيم ديدگاههای ديگران را درک کنيم که بتوانيم آن ديدگاهها را و منظر بنيادی پايه آنها را با ديدگاههای خودمان و منظرهای مبنای آن همگون کنيم[7]. اما اين نگرش اين واقعيت را ناديده میگيرد که ساختار متقارن هر تلاشی برای فهم متضمن همين بصيرت تاويلی است[8].
در اين نگرش مربوط به بومی کردن عقل، که به دريافت ساخت زبانی عالمهای بسته و خود ارجاع متوسل میشود، بايد جايي اشکال وجود داشته باشد. تحليلی که نقطه عزيمتش را بر کارويژه آشکارگری جهان بوسيله زبان قرار میدهد تاکيدش را بر افقهای زمينهسازی مینهد که آن را میتوان مرتب به عقب و عقبتر برد اما هيچگاه نمیتوان به معنی درست کلمه از آن به فراتر گذر کرد. با توجه به ديدگاه رورتی اگر تحليل زبانی خود را يکسره به اين مساله مشغول کند که چگونه اعضای يک جامعه زبانی در آنچه عمل میکنند با يک پيشفهم گريزناپذير وکلگرا در مورد دنيايي که پسا پشت آنها قرار گرفته است هدايت میشوند در آن صورت اصولا حق استفاده ارتباطی از زبان منتفی میشود. کاربرد شناسی گفتار از اين پرسش عزيمت میکند که چگونه شرکت کنندگان در عمل ارتباطی در متن يک زيست جهان مشترک يا زيست جهانهای همپوش میتوانند درباره چيزي در جهان به يک فهم دست يابند. اين بينش پديدههای بکلی جديدی را به ميان میکشد (مانند دعوی حقيقت يا اعتبار، مکمل بودن ديدگاههای اول شخص و دوم شخص و...)
۳. صورتبندی عقل ارتباطی
در هر عمل برهانی و نيز در هر عمل روزمره همواره عقل ارتباطی در کار است. عقل ارتباطی نيز در صورتهای مختلف زندگی ريشه دارد. هر زيست جهان برای اعضای خود سرمايه مشترکی از معارف فرهنگی، الگوهای جامعهپذيری و ارزشها و هنجارها فراهم میکند. زيست جهان را میتوان به عنوان سرچشمه شرايط سازنده برای عمل ارتباطی در نظر گرفت که از طريق آن خود زيست جهان بايد به نوبه خود بازتوليد شود. اما ساختارهای نمادين جهان رابطهای درونی را با عقل ارتباطی حفظ میکند که ضمن آن کنشگران بايد در اعمال روزمره خود هنگامی که با مساله اعتباريابی و نقد مواجه میشوند آن را طرح کنند و با يک آری يا نه بدان پاسخ دهند.
اين امر مبين جريانی از عقلانيت است که زيستجهانها هنگامی که به درون گرداب نوسازی اجتماعی کشيده میشوند بايد به آن تن دهند. عقلانی کردن زيستجهان که با عقلايي کردن فعاليتهای اقتصادی يا اداری و يا نظامهای کنشی ملازم آن کاملا فرق دارد سه جزو سنتهای فرهنگی، جامعهپذيری و ادغام اجتماعی را در بر میگيرد[9]. سنتهای فرهنگی تا حدی که اعتبار مسلم خود را قربانی میکنند و خود را به روی نقد میگشايند واجد خصوصيت انعطاف و بازانديشی میشوند. از آن پس تداوم سنت مستلزم به اختيار گرفتن آگاهانه آن به وسيله نسلهای بعدی است. در همين حال، فرايند جامعهپذيری همواره به نحو روزافزونی به پرورش و پر و بال دادن به صلاحيتهای رسمی، ساختارهای معرفتی که از مضمون انضمامی خود جدا شدهاند، گرايش پيدا میکند. اشخاص به نحو روزافزونی واجد هويت انتزاعی میشوند. شيوههای پساسنتی خودقانونگذاری پاسخی است به انتظارات اجتماعی تصميمهای خود بنياد و نقشههای زندگی فردی. اما در مورد ادغام اجتماعی بايد گفت که اين فرايندها بيش از پيش از سنتهای مستقر جدا میشوند و در سطح نهادها، اصول و آيينهای اخلاقی عام جای ارزشها و هنجارهای انضمامی ميراثی را میگيرند. نظم سياسی حيات جمعی به طور روزافزون متکی به ارگانهای سنجيده دولت مشروطه و فرايندهای ارتباطی جامعه مدنی و حوزه عمومی سياسی میشود.
[1]. H.R. Jauss, Literturgeschichte als Provokation, Frankfurt/M. 1970,11.
[2]. J. Habermas. The Philosophical Discourse of modernity, tr. Frederick Lawrence,
[3]. R. Ko
[4]. Cf. The dissertation of the same title by R.Koselleck, Kritik und Krise; Eine Studie zur Pathogenese der burgerlichen Welt,
[5]. Cf. Th. M. Schmidt, Anerkennung und absolute Religion,
[6]. Cf. R. Bernstein, Beyand Objectivity and Relativism, Philosophical Papers, vol. I,
[7]. R. Rorty, Objectivity, Relativism, and Truth: Philosophical Papers, vol. I,
[8]. J. Habermas, Nachmetaphysisches Denken, Frankfurt/M. 1988. 175-9.
[9]. Habermas (see n. 1Q), vol. II, 113 ff.
