مسائل جدید فلسفه سیاسی معاصر از نظر دکتر جهانگیر معینی علمداری
پزشکی: با سلام خدمت دکتر معینی علمداری و تشکر از این که وقت خودشان را در اختیار پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی قرار دادند گفتگوی خود را با زاویه دید ایشان نسبت به فلسفه سیاسی آغاز میکنیم.
دکتر معینی علمداری: با عرض خیر مقدم خدمت دوستان من بحث خودم را این گونه آغاز میکنم که بیشتر اساتیدی که بنده خدمت آنها تلمذ کردهام چه در دانشگاه تهران و چه در دانشگاه تربیت مدرس نوعا به دیدگاههای کلاسیک فلسفه سیاسی اشتغال دارند. در میان دوستان خود من در اینجا نیز رویکرد عمده به فلسفه سیاسی رویکرد سنتی است. من خود نیز تربیت شده اساتیدی مانند دکتر رضوی، دکتر عالم و دیگران هستم با وجود این نگاه شخص من به فلسفه سیاسی از حالتهای کلاسیک و از حالتهای مفهوم محورانه این فلسفه خارج شده است و در برنامه کاری خود بیشتر سعی میکنم بین فلسفه سیاسی و علوم اجتماعی و علوم سیاسی تلفیقی ایجاد کنم تا اینکه بخواهم ضرورتا روی اندیشه سیاسی محض کار کنم.
پزشکی: یعنی رویکرد شما به فلسفه سیاسی بیشتر شبیه دیدگاههای انتقادی است؟
دکتر معینی علمداری: به یک شکلی درست است البته من از دیدگاه مکتب خاصی تحت عنوان مکتب انتقادی که از آن نام برده شد طرفداری نمیکنم یا تلاش نمیکنم که نقد اجتماعی را وارد مباحث خود کنم بلکه بیشتر به مباحث شناخت شناسانه و بحثهایی که به حدود دانش ما به جهان و رابطه وجود شناسی و معرفت شناسی مربوط میشود علاقه مند هستم. از این رو نگاه من به اندیشه سیاسی بیشتر از زاویه دید رابطه هستی شناسی و معرفت شناسی است تا این که بیشتر به خود مفاهیم علوم سیاسی تمرکز داشته باشم. بنابر این حوزه علایق من حوزهای میان علوم اجتماعی و اندیشه سیاسی است و در نتیجه به شکل خاصی از دیدگاهها و فلسفه مربوط میشود. من بیشتر به زبان تاکید میکنم و در عین حال سعی میکنم به زبان و سیاست از دو زاویه نگاه کنم. این روش حالت جمع گرایانهای دارد و از یک طرف روی همبستگیها تاکید دارد و از طرف دیگر به تعارضها میپردازد و به این صورت تلفیقی به شمار میآید و این برخلاف نگرشهایی است که عمدتا یا بر اصل تنازع پافشاری میکنند یا بر اصل همبستگی. من معتقد هستم واقعیتهای اجتماعی مجموعهای از تنازع و همبستگی است و بنابر این تلاش کردم بر اساس مزاج سیاسی خودم چنین دیدگاهی را در بحثهای خود پیاده کنم. غرض بنده از این سخنان آن است که گرایشی را برای شما مطرح کنم که موجب شکل گیری دیدگاههای افرادی مانند بنده شده است. در این گرایش بحث بنیادی درباره خود واقعیت و شناخت آن است که این بحث بیشتر تلفیقی از علوم اجتماعی و فلسفه میباشد تا این که به علوم سیاسی و فلسفه مربوط باشد. با توجه به آنچه که گفته شد میتوانم اینگونه نتیجهگیری کنم که باید از دوانگاریهایی مانند دوانگاری همبستگی و تعارض شالوده شکنی کرد. اگر چنین شالوده شکنیای در دیدگاههای افرادی مانند بنده و اساتید بنده که من شاگرد آنها بودم صورت بگیرد آن وقت جایگاهی برای این نوع تفکر تلفیقی بازتر میشود. اما وقتی به آنچه که اینک وجود دارد نگاه میکنم فکر میکنم که در چارچوب علوم اجتماعی و نه تنها علوم سیاسی دو دعوای خیلی عمده وجود دارد. در واقع دو قطب بندی بسیار شدید وجود دارد که هر دو چارچوب واحدی دارند و مبنایشان یک دوانگاری خیلی شدید است . یعنی دو انگاری میان تجربی بودن دنیا و تفسیری دیدن دنیا که این امر به نوبه خود موجب شده است که شکاف عمدهای میان دو دسته روش پدید بیاید: روشهای تجربی و روشهای تفسیری. این دوانگاری باعث شده است که عدهای از متفکران خود را اهل تبیین بدانند و بیشتر بر عوامل عینی در شکل گیری واقعیات تاکید کنند و کار پژوهشگر را بررسی عوامل عینی بدانند که چنین نگرشی به نوعی ابژکتویسم (objectivism) یا عینیت گرایی انجامید و عدهای دیگر که صرفا اهل تفسیر هستند و معتقد میباشند که همه چیز در حد تفسیر و تاویل باقی میماند و بیرون از تفسیر نمیتوان به نتیجهای رسید و اصولا و کلا با امر تجربی مخالف هستند. اتفاقا این امر در ایران خود به وضعیت ناهنجارتری نسبت به غرب منجر شده است زیرا یک گروه شدیدا طرفدار تفسیر هستند و هر نوع تبیینگرایی را باطل میدانند و گروه دیگر شدیدا طرفدار تبیین هستند وتجربه گرایان و پوزیتویستهای (positivists) خیلی سفت و سختی میباشند. در این میان دیدگاه خود من در کارهای تحقیقیام بیشتر بر اساس تفسیری از امر تجربی قرار دارد. این دیدگاه موج سومی است که بیشتر تفسیر را متوجه امر عینی و تجربی میکند و گمان میکنم که این رویکرد در دیدگاه متفکرانی مانند ماکس وبر و در جامعه شناسی شناخت پیدا شده است و بعدها از دیدگاههای پدیدارشناسی تا تبارشناسی را در برگرفته است و به این ترتیب فضای جدیدی را برای تفکر باز کرده است که در این فضا ما دیگر ناگزیر نیستیم به یک فلسفه سیاسی کلاسیک مثلا تجربه گرایی (empiricism) محض اکتفا کنیم بلکه این فضا یک روش سومی را پدید آورد که بیشتر من در این روش قرار میگیرم و عمدتا بر آن تاکید دارم.
پزشکی: آیا دیدگاه شما شبیه دیدگاه متفکرانی مانند تد بنتون، بریان فی، راجر تریک و دیگران است که نفی دوگانگیها را میکنند؟
دکتر معینی علمداری: شاید متفکرانی را که شما نام بردید بیشتر در زمینه علوم اجتماعی از چنین روشی پیروی میکنند مثلا کارهای متفکرانی مانند آنتونی گیدنز و هابرماس و دیگران که آنها نیز در تحقیقاتشان از این روش سوم استفاده میکنند. حالا نمیدانم که آیا شما متفکرانی مانند ریچارد رورتی و مانند او را به در این قلمرو قرار میدهید یا نه؟ اگر امثال این متفکران را نیز مد نظر داشته باشید و دامنه تحقیقات را از مجرد علوم اجتماعی بیرون آورید و به متفکرانی مانند ویلیام کالنی در علوم سیاسی و اسکینرگسترش دهید من با شما موافق هستم. در هر حال من معتقد به این روش هستم. ویژگی این رویکرد آن است که میخواهد بگوید که تفسیر،امری تجربی است و در واقع سازشی میان تفسیر و تجربه ایجاد بکند و در عین حال امور را از حالت انتزاعی بودن خارج کند اما برای واقعیت وجهی تفسیری قایل است. در هر صورت من فکر میکنم در سطح دانشگاههای ما زمان ارایه مباحثی در این زمینه فرا رسیده باشد. به نظر میرسد که حتی پست مدرنیزم (postmodernism) و اندیشه انتقادی (critical theory) در این قلمرو میباشند. من شخصا به این دیدگاه باور دارم و گمان میکنم این دیدگاه میتواند راهی باشد که ما را از چنبره فلسفه سوژه نجات دهد اما در عین حال به یک نسبی گرایی (relativism) محض نرسیده باشد.
پزشکی: یعنی به منظرگرایی (perspectivism) منتهی شود؟
دکتر معینی علمداری: نه ضرورتا، اتفاقا من خود به این فکر میکنم که آیا از لوازم این تفکر ضرورتا منظرگرایی است یا نه؟ اما پس از این پرسش، تازه این مساله مطرح میشود که بحث ما درباره علوم سیاسی است در حالی که بحثی که شما مطرح کردید بیشتر در علوم اجتماعی طرح میشود و من به عنوان دانشجوی علوم سیاسی که سعی میکند تلاش علمی خود را در این قلمروی مطالعاتی انجام بدهد و از زاویه رشته خود به مساله نگاه بکند با این پرسش روبرو است که آیا در پروژه سیاست ضرورتا این تفکر به نوعی نسبیگرایی میانجامد یا نه؟ من گمان میکنم خود کسانی که این نوع از تفکر را شروع کردند همهشان به یک نحو از نسبی گرایی گریزان هستند. از ماکس وبر و کارل مانهایم گرفته تا متفکران کنونی که دقت کنیم حتی در تفکر متفکرانی مانند ریچارد رورتی نیز نسبی گرایی عمدتا خود را در چارچوب فلسفه نشان میدهد اما همین رورتی وقتی که وارد بحث سیاست میشود با طرح مساله همبستگی در واقع میخواهد به گونه ای اجماع برسد. همینطور در بحثهای هرمنوتیکی مانند بحثهای گادامر و دریدا نیز مشاهده میشود که به نحوی تلاش میشود از نسبی گرایی دوری شود. من گمان میکنم بتوان گفت که نگاه تفسیرگرایانه (interpretative) به تجربه گرایی میتواند گریزگاهها و مخاطرات و امکاناتی را برای رفتن به سمت نسبی گرایی به وجود آورد اما کسی که با دید تجربی و تفسیری به مسایل مینگرد به استقبال نسبی گرایی نمیرود بلکه میتواند تمهیداتی بیاندیشد که بر اساس آن تمهیدات از نسبی گرایی رهایی یابد. به عنوان مثال هابرماس در آخرین کتابی که منتشر کرده است و رورتی نیز نقدی به آن نوشته به طریقی میخواهد عینیت (objectivity) را نجات دهد. همین طور در آثار روی باسکار نیز که در قلمروی موج سوم قرار میگیرد باز مشخصا نجات عینیت دیده میشود. حتی گادامر که نسبی گرا است نسبی گرا بودن خود را انکار میکند. بنابر این نمیتوان گفت که این دیدگاه ضرورتا به نسبی گرایی ختم میشود. کارل مانهایم نیز هم در کتاب "ایدئولوژی و یوتوپیا"یش و هم در کتاب اخیرش ((issue on sociology of knowledge مقالاتی در باب جامعه شناسی معرفت نیز همین مطلب را بیان میکند.
پزشکی: عرض بنده این بود که بین منظر گرایی و نسبی گرایی تفاوت قایل شویم و بگوییم که وجه مشترک منظرگرایی و نسبی گرایی آن است که هر کس که بخواهد چیزی را بشناسد از زاویه دید و مفهوم خود آن را میشناسد اما این به معنای آن نیست که واقعیت خارجی هم متفاوت باشد.
دکتر معینی علمداری: چون معمولا منظرگرایی و نسبی گرایی را در یک ردیف قرار میدهند من این دو را همردیف هم بیان کردم اما اگر آن دو را از هم جدا کنیم سخن شما درست است و از این زاویه میشود منظرگرایی را از نسبی گرایی جدا کرد.
پزشکی: بنابر این میتوان منظرگرایی را با عینیت گرایی جمع کرد؟
دکتر معینی علمداری: بستگی دارد. به عنوان مثال این کار درباره نیچه مشکل است اما در دیگر متفکران چنین چیزی را میتوان سراغ گرفت. من گمان میکنم ملاکی که میتواند نشان دهد که آیا یک تفکر نسبی گرا است یا نه همان مفهوم نسبت برقرار کردن بین شناخت تفسیری ما با خود واقعیت است. اگر ما بتوانیم در عین این که وجه تاریخی تفکر را در نظر داشته باشیم و تغییرات را لحاظ کنیم بپذیریم که در هر مقطع تاریخی یک نوع شناخت برای همان مقطع امکان پذیر میباشد آنوقت به منظرگرایی میرسیم و از نسبی گرایی نجات مییابیم اما اگر برای همان یک مقطع تاریخی امکان تفسیرهای بسیاری را بدهیم تقریبا به نسبی گرایی نزدیک میشویم به عبارت دیگر اگر بخواهیم نسبتی با مسایل برخورد کنیم و بگوییم این نسبتها از دیدگاههای مختلف مثلا از دیدگاه پدیدارشناسانه یا جامعه شناسانه با هم تفاوت مییابند آن وقت میتوان به نسبی گرایی پاسخ داد اما اگر معتقد باشیم که میتوان به تعداد انسانها منظرهای متفاوت داشت بسیار مشکل است که بتوان منظرگرایی را از نسبی گرایی نجات داد. من گمان میکنم راهی که پیش روی اندیشه سیاسی در دنیای امروز قرار دارد این است که یاد بگیرد چگونه میتواند در عین این که این دستاوردهای تجربی/ تفسیری را در ملاحظات خود لحاظ کند از نسبی گرایی نجات پیدا کند؟ به نظر من تداوم پروژه اندیشه سیاسی در دنیای امروز در گروی چنین امری است. اندیشه سیاسی معاصر واقعا باید پوستی بیندازد زیرا تحولات در چارچوبهای معرفتی آنقدر کوبنده است که دیگر واقعا نه روشهای تحلیلی، نه فلسفه سیاسی کلاسیک، نه رویکردهای هنجاری (normative) و نه اثبات گرایی هیچکدام نمیتوانند جوابگوی آنها باشند. تحولات اساسی صورت گرفته است که نادیده گرفتن آنها اصلا امکان پذیر نیست. آثاری که الان منتشر میشود به عنوان مثال تمام نویسندگان مقالات کتاب (what is political theory) نظریه سیاسی چیست - ویراسته وایت (white)- تلاش کردهاند که مقالات خود را با این ملاحظات ارایه دهند که به نظر من در این کار موفق نبودهاند و هنوز نتوانستهاند سنتزی میان تجربه و تفسیر درست کنند.
بستانی: با توجه به چه چیز؟ با توجه به سنتز؟
دکتر معینی علمداری: نه خیر. بحثی که تا بحال انجام شد این بود که راه سومی در فلسفه پیدا شده است که در واقع سنتزی از تجربهگرایی و تفسیرگرایی است و تحت تاثیر مسایلی مانند پدیدار شناسی وضعیت اینک به صورتی در آمده است که امر تجربی خود ذهنی شده است. از همان بحثی که هوسرل مطرح کرد یعنی رفتن از آگاهی تجربی به آگاهی ایده و بحث کمال جویانه (idealistic) و رفتن از مرحله کمال جویانه به مرحله بالاتر یعنی مرحله عمومی (generic) که در واقع مسالهای بالاتر از بحثهای آگاهی ایده است و به آگاهی اندیشه بر میگردد، از همان زمان که هوسرل این بحثها را مطرح کرد از همان زمان این بحثها بیشتر سنتزی میان کانت و دکارت بود که بعد از هوسرل میتوان تداوم آن را در کسانی مانند ماکس وبر، کارل مانهایم و ماکس شلر و دیگران دید وتا امروز هم افرادی مانند بودریو را مشاهده میکنیم که دستاورد مجموعه این متفکران منجر به پیدایش رویکرد سومی شده است که معتقد به وجود امر تجربی است اما آن را تفسیري ميداند.
بستانی: مثل چه کسانی؟
پزشکی: مانند متفکرانی که در حوزه جامعه شناسی و زیست شناسی اجتماعی مطرح شدهاند؟ مانند یورگن هابرماس و گیدنز و بودریو و دیگران؟
دکتر معینی علمداری: بله یعنی موج سومیها دارند سکان دنیای تفکر را بدست میگیرند حتی در دنیای انگلیسی زبان جامعهگرایانی مانند مک اینتایر و چالرز تیلور و همه آنهایی که ساختاری کارگزاری به دنیا نگاه میکنند و هم چنین هابرماس و بودریار و هرمنوتیکهایی مانند گادامر از جمله این متفکران هستند.
بستانی: حالا این شیوه تفکر راه خوبی بوده و موفق بوده است؟
دکتر معینی علمداری: به نظر من این تفکر طوری است که بین وجه معرفت شناسی و وجود شناسی رابطه میبیند. اعتقاد من این است که غلبه این متفکران و تفکر آنها در دنیای حاضر زاییده تحولی است که در درون خود علم (science) صورت گرفته است. من خود جزو کسانی هستم که پروژه علم را باور دارد و معتقد هستم که پروژه علم هنوز نمرده است.
بستانی: مرادتان از علم ساینس (science) است؟
دکتر معینی علمداری: science به آن معنایی که شما در ذهنتان هست که نمونه کاملش علم فیزیک باشد یا آنگونه که قبلا به صورت عینی گرایانه بحث میشد نه بلکه science به یک معنای گسترش یافتهتر که موقتا بتوان گفت مفهومی که تلفیقی از science و knowledge میباشد ولی به هر حال در قلمروی علم به شمار میآید.
بستانی: نه حوزه فلسفه؟
دکتر معینی علمداری: بله، نه حوزه فلسفه. یعنی حوزهای که بیشتر دغدغهاش شناخت آن چیزی است که در بیرون است نه آن چیزی که در درون باشد. به عنوان مثال کتاب پدیدارشناسی دین آقای خاتمی را اگر دیده باشید متوجه میشوید که کارش به روح دین و اصل دین نیست بلکه میخواهد به یک شناخت علمی از دین برسد من به این طرف بیشتر وابسته هستم یعنی علم به معنای این که ذهن محقق به طریقی بتواند از سوژه مورد بحث خودش فاصله بگیرد تا بتواند عینیتی برای تحقیق خود بیابد و به حکمی در باب آن برسد. حالا این صدور حکم میتواند جنبه تفسیری داشته باشد و هیچ اشکالی ندارد. من فکر میکنم اصولا نگرشهای اثباتی، علم را دزدیدهاند یعنی تفسیری که اثباتگرایان از علم ارایه میدهند محدود میشود و بنابر این تفسیر اثباتی وجه تفسیری علم مورد بیتوجهی قرار میگیرد. اما در عین حال نگاههای تفسیری هم به علت اینکه به هیچ عینیت و ساختی در بیرون نمیتوانند برسند دارای ضعفهای اساسی هستند که نمیشود رویشان حساب کرد مثلا در تحقیق سیاسی نهادها و ساختارها، تاثیر زیادی در تحقیق دارند به گونهای که نمیشود براحتی آنها را نادیده گرفت و این در حالی است که نمیشود این نهادها وساختارها را در چارچوب تفسیرهای ذهنی جای داد از این لحاظ گمان میکنم کسانی مانند گیدنز و بودریو که سعی کردهاند میان دنیای تفسیر و دنیای انضمامی سازشی ایجاد کنند و به حوزهای رسیدهاند که در عین این که از فلسفه فراتر رفته است فلسفه را هم در درون خود هضم کرده خیلی مهم است. فوکو نیز در این وادی قرار میگیرد. گرچه همه این متفکران به گونهای منقدان علم هستند ولی من بیشتر ترجیح میدهم که این متفکران را اندیشمندانی بدانم که حوزه علم را دوباره مورد تفسیر مجدد قرار بدهند.
پزشکی: آیا در حوزه فلسفه هم این تغییر وحرکت از ذهنیات به سمت عینیت اتفاق میافتد؟
دکتر معینی علمداری: بله اتفاق میافتد. من شخصا گمان میکنم در چند عرصه تحولات اساسی صورت گرفته است که در چارچوب این عرصهها فلسفه نمیتواند نسبت به این تحولات بیتفاوت بماند. یکی از این تحولات مطرح شدن بحثهای زبانی است. طرح مباحث زبان بدون شک در سالهای اخیر نقش بسیار زیادی در شکست فلسفههای ذهنی در چارچوب فلسفه داشته است؛ مثلا بحثهایی که به وسیله کوآین در مورد شبکه مفاهیم مطرح شد و ادعای او مبنی بر این که ما در شبکه مفاهیم داریم سخن میگوییم و نمیتوانیم روی یک مفهوم خاص تاکید کنیم. این ادعا نقش بسیار زیادی در تضعیف تجربه باوری به آن معنای دگماتیک کلمه و هم در تضعیف دیدگاههایی مربوط به امر مطلق نقش داشتهاند. همچنین وارد شدن مباحثی که در چارچوب فرهنگ (culture) و قرارداد (contract) الآن وارد فلسفه شده است تاثیر تضعیف کننده بر فلسفه گذاشته است. در عین حال تحول دیگری که در این زمینه بخصوص مورد بحث قرار میگیرد همین بحث خودآگاهی (consciousness) است که در واقع کارهایی که به وسیله فروید در نقد خودآگاهی مطرح شد و بعدها در بحثهایی که در چارچوبهایی مانند لاکان و دیگران تداوم پیدا کرد در پرتوی چنین بحثهایی دیگر آگاهی به آن معنا که در فلسفه بود نمیتواند دیگر باقی بماند. تحت تاثیر کارهای افرادی مانند آلتوسر و جی میلسون و بودریو و بوردیا اصلا رابطه سوژه با خودآگاهی و ناخودآگاهی بهم خورده است. بنابر این نمیتوانیم مانند گذشته از فیلسوفانی سخن بگوییم که میخواهند عالم و آدم را در ذهن خود بشناسند. در فلسفه چند مرحله وجود دارد: اولین مرحلهای که حاکم بود در واقع مرحله پیدا کردن جواهر بود که پروژه فلسفه را میساخت. در مرحله دوم خود- آگاهی یا بحث (self-consciousness ) بود که من گمان میکنم الآن داریم از این پروژه بیرون میآییم بخصوص در آثاری مانند آینه طبیعت رورتی که بحث مفصلی در موردش شده است. ما اینک در یک دنیای پسا کانتی قرار داریم که دیگر اصلا (postepistemologycal) شده است به گونهای که برای توضیح اندیشه صرفا نمیشود به خود اندیشه بسنده کرد یعنی فیلسوفان الآن این را پذیرفتهاند که یک فیلسوف به معنای متعارف کلمه نمیتواند فرهنگ را از مفهوم فکری و ذهنی به راحتی تفکیک کند
پزشکی: آیا با توجه به این تحولات گفته شده مسائل فلسفه همان مسائل قدیمی هستند که با دیدگاه جدیدی نگریسته میشوند یا این که اصلا این تحولات مسائل جدیدی را برای فلسفه ایجاد کردهاند؟
دکتر معینی علمداری: من گمان میکنم در این چارچوب مسائل تغییر میکند و نوعی بازی گونگی و نوعی اجتماعی شدن و نوعی وجه پدیدارشناختی در جهان بودگی دارد به موضوعات اصلی فلسفه تبدیل میشود یعنی فیلسوف به یک دنیای بین ذهنی وارد میشود و در زیست جهانی دارد غوطه میخورد و خود را با فلسفههای جدیدی دارد مطرح میکند به این ترتیب مسائلی مانند استعاره و حقیقت به مباحث اصلی تبدیل میشود. هر چند این گونه مسائل از زمان افلاطون به شکلی مطرح بوده اما در چارچوب روش شناسیهای جدید گمان میکنم تفسیرهای جدیدی حتی از آن تفاسیر قدیمی صورت میگیرد. یکی از مسائلی که در دنیای امروز خیلی اهمیت دارد و در دنیای گذشته چندان مورد توجه فیلسوفان نبود ساخته شدن جهان به وسیله ذهن بود. ساخته شدن ذهن در گذشته چندان محل از اعرابی نداشت ولی اینک میبینیم که در انواع و اقسام فلسفهها از ساختارگرایی (constructivism) گرفته تا هرمنوتیکهای جدید این بحث مطرح میشود حتی نسلهای جدید فلسفه تحلیلی هم بر ساخته شدن ذهن تاکید میکنند در حالی که در میان فیلسوفان کلاسیک و قدیمی ساخته شدن جاهد در ذهن محلی از اعراب نداشت بلکه دنیا باید کشف میشد اما اینک دنیای ساخته شده پیش فرض فیلسوفان قرار گرفته است آشکار است که کسی که به دنیای جدید نگاه میکند حتی دیگر نمیتواند مانند سابق در مورد چیستی امور بحث کند، یعنی آن پرسش قدیمی فیلسوفان که باید چیستی امور را شناخت یا به عبارت بهتر کشف کرد جایی در فلسفه جدید ندارد.
پزشکی: در واقع عینیت پیش از این حاصل شناخت بود اما اینک فرایند شناخت عینی شده است
دکتر معینی علمداری: دقیقا همینطور است. یعنی جایگاه عینیت در تحلیلهای جدید عوض میشود و ما دیگر در کارهای هابرماس و هیلاری کوتنام حقیقت بین الاذهانی را مشاهده میکنیم که به قول شما اصلا موقعیت عینیت عوض شده است.
پزشکی: اگر با دیدگاه جدید به فلسفه نگاه کنیم آنوقت آیا تمایز میان فلسفه با علم از بین نمیرود؟
دکتر معینی علمداری: بله دقیقا، من گمان میکنم اهمیتی که در واقع در تفکر توماس کوون یا تفکراتی که اخیرا در فلسفه علم مطرح شده است و به قول معروف فلسفه علم جدید (new philosophy of science) در همین حد است که کمک زیادی در پیشبرد تفکرات جدید در فلسفه و علم کردهاند به عنوان مثال توماس کوون پیش از مرگش سخنرانیای انجام داده بود و دین خود به تیلور را مفصلا مطرح نموده بود. به نظرم میرسد که آن طرف هم هست مثلا دیدگاههای رادیکالتری مانند دیدگاههای ژیل دولوز در فلسفه علم وارد شده است که دقیقا میان فلسفه و علم دیگر آن مرز ثابت وجود ندارد.
پزشکی: معیار اینکه مسالهای بنابه برداشت جدید فلسفه باشد و نه علم چیست؟
دکتر معینی علمداری: گمان میکنم اینجا بین چند مفهوم دارد فاصله میافتد. اول این که به شدت میان فلسفه و متافیزیک الآن دارند رابطه این همانی برقرار میکنند در حالی که در گذشته متافیزیک بیشتر شاخهای از فلسفه دانسته میشد که کارش این بود که بحث در اصول مبنایی کند. به نظر میرسد الآن بعد از کار هایدگر و دریدا فلسفه و متافیزیک با یکدیگر طبعا دارند این همانی میشوند در چنین شرایطی پروژه اولیه فلسفه بشدت دارد مورد انتقاد قرار میگیرد و من گمان میکنم بر اساس این نقدی که در دنیای امروز شده است اگر جایی برای فلسفه باقی مانده باشد فقط در چارچوب جداشدن فلسفه از متافیزیک است. به نظر میرسد متافیزیک مانند یک سنگ بزرگ چنان سنگین شده است که دارد به سمت قعر اقیانوس حرکت میکند و اگر همچنان فلسفه بخواهد وابستگی خود را به آن حفظ کند کشتی فلسفه نیز به همراه سنگ متافیزیک غرق خواهد شد. به نظر من راهی که برای فلسفه در جهان امروز باقی مانده رفتن به سمت تفسیری شدن و بیرون آمدن از متافیزیک است یعنی مسیری که امروز برای فلسفه میبینیم بیشتر به نظر میرسد در این چارچوب باشد که عرض شد. کسی مانند کار اتو آپل (K.O.Apel) به این مساله در اواخر دهه 1970 بطرز پیشگویانهای توجه کرده بود.
پزشکی: بنابر این طبق فرمایشات حضرتعالی میشود گفت که ملاک تفاوت فلسفه از علم این خواهد بود که فلسفه بیشتر به سمت بحثهای تفسیری میغلتد.
دکتر معینی علمداری: بله، این خود ممکن است ضعف بشمار آید یعنی واقعا فلسفه آن ملکه بودنش را از دست میدهد واین طبیعی است اگر ما بصورت تاریخی به روند تحولات فلسفه نگاه کنیم فلسفه از آغاز همه کاره بود کار روانشناسان، جامعه شناسان، زباندانان و اقتصاددانان را انجام میداد اما بتدریج میبینیم اولین انقلابی معرفتی که رخ داد این شاخهها هر کدام از فلسفه جدا شدند و به این ترتیب به عنوان نمونه در قرن هفده و هجده دیسیپلینها پیدا شدند. در مرحله بعد که هر چیزی تاریخی شد، این تاریخیت بود که ضربه دوم را به فلسفه زد. سومین ضربهای که به فلسفه خود بدون شک اثباتگرایی بود که با تمایزگذاری میان ارزش و حقیقت فلسفه را به چالش کشید. فلسفه در برابر تمام این تحولات ایستاد و خود را با آنها تطبیق داد اما نتوانست آنها را از میدان بدر کند چرا که هر کدام از این تحولات بقدری قوی بودند که نمیشد آنها را از صحنه بدر کرد. اینک فلسفه ناچار است برای انطباق خود با این روند همان منظرگرایی یعنی یک نوع زبان شناختی کردن مسایل را بپذیرد.
پزشکی: فرض کنید اگر فلسفه قرار باشد که به تفسیر متون دینی ختم شود در آن صورت فلسفه تبدیل به کلام نخواهد شد؟
دکتر معینی علمداری: متاسفانه فلسفه دارد به این سمت کشیده میشود. همانطور که شما میفرمایید روند اخیر تحولات فلسفه همین است یعنی به عبارتی به تفسیر ختم میشود. با ملاحظه روند تحولات فلسفه هم آشکار میشود که منطقا هم به اینجا میرسیده است و این امر بیدلیل نمیباشد شما اگر به تفکرات قدیم بنگرید مثلا به تفکرات تحلیلی که ادعایشان این بود که ما تنها میتوانیم درباره سخن گفتن چیزهایی بگوییم یا پدیدارشناسی که میگوید ما تنها میتوانیم از سوژهای که تعلیق یافته و دنیا را ذهنی خودش کرده سخن بگوییم یا حتی پیش از پدیدارشناسان همین زمینه در فلسفههایی مانند فلسفههای مارکسیستی وجود داشته که طبق آن انعکاسی بودن عین در دنیای ذهن را مطرح میکردند میخواهم بگویم همه این مباحث بصورت بینا متنیت (intertextual) در درون خود فلسفه وارد شده است و اتفاقی که اینک دارد میافتد چیزی نیست که امروز و دیروز شکل گرفته باشد اما در زمان ما دارد قطعیت پیدا میکند یعنی خود را د ر چارچوب پروژه کل فلسفه قرار میدهد اما به نظر میرسد که مهمترین ضربهای که میخورد آن است که داعیه کلیتش (universalism) یعنی پاسخ کلی به پرسشهای کلی را از دست میدهد. اگر فلسفه بخواهد هویتش را حفظ کند دست کم باید بتواند این یک داعیه را به عنوان آخرین حربه نگهدارد اما در صورتی این یک داعیه را هم از دست بدهد شما دیگر فلسفه را نخواهید دید. ما تنها در زمانی از فلسفه با این عبارت میتوانیم صحبت کنیم که بگوییم میتوانیم به پاسخهای کلی درباره پرسشهای کلی بیاندیشیم اگر غیر از این اتفاق دیگری روی دهد پروژه فلسفه در حال انحلال خواهد بود. البته کسانی مانند هایدگر طرفدار انحلال فلسفه هستند. هایدگر در کتاب (away to language) میگوید فلسفه را باید کنار گذاشت چون آلوده است. اما اگر سوال شود که این مساله تا چه حد در عرصه سیاست وارد میشود شکل حادتری پیدا میکند مثلا آیا میتوانیم درباره مفاهیم کلی سیاسی مانند عدالت و امر سیاسی و فضیلتها بحث کنیم یا نه؟ در بحث امروز صبح که با دوستان داشتیم گفته شد که دریدا در مورد نقدی که به کانت وگادامر زده بود حتی مفاهیمی مانند حسن نیت (good will) را مورد پرسش قرار داده بود که اینگونه مفاهیم مبانی متافیزیکی دارند یعنی دریدا حتی تا این حد حاضر نیست که با گادامر همراهی کند. گادامری که معروف به نسبیگرایی است به وسیله دریدا متهم به لوگوسنتاریسم () میشود، اتهامی که در مورد هایدگر منتفی میدانستند. من میخواهم بگویم که همه این تحولات همگی روندهای خود مدرنیته است که به اینجا انجامیده است اما واقعا با بحثهای ویتکنشتاینی و نیچهای و پسا ساختارگرایی که انجام گرفته است دیگر نمیشود تصور کرد که به دنیای ماقبل مدرن بازگشت و تصور کرد که فلسفه میخواهد به عصر افلاطون و ارسطو برگردد.
پزشکی: پس آیا میتوان گفت که یک فلسفه جدید و یک فلسفه قدیم دارد درست میشود؟
دکتر معینی علمداری: ازچه نظر؟
پزشکی: از این جهت که قبلا گفته میشد فلسفه کلاسیک جای خود را به فلسفه مدرن و پسا مدرن داده است و اینک با توجه به بحثهای شما بگوییم که گویا فلسفه مدرن نیز دارد جای خود را به فلسفه از نوع جدیدی میدهد؟ آیا این برداشت بنده از فرمایشات شما درست است؟
دکتر معینی علمداری: بله از این نظر برگشت به فلسفه قدیم دارد صورت میگیرد چون تاکیدی که در فلسفه مدرن بر سوژه بود موقعیتش را از دست داده است و ما به هر حال میبینیم که نگاه زبانی که در قرون باستان مورد علاقه بود احیا شده است و از این نظر فلسفه دوباره تداعیگر بازکشت به دوره قبل از تفکر سوژه است اما از طرف دیگر این بازگشت به زبان نگاهی قدیمی نیست چون وارد بحث جواهر نمیشود و اصالتها در آن وجود ندارد و همه چیز به شکلی ساخته میشود. در فلسفه جدید اصولا جواهر را متافیزیکی میدانند و این نگاه به جوهر در همه نگرشها وجود دارد و شما رد آن را میتوانید در فلسفه قارهای و انگلیسی هر دو نگاه کنید. این یک روند کلی در فلسفه غرب است. البته من نمیدانم که در دنیای اسلام در برابر چنین حرکتی چه موضعی دارند میگیرند چون این روند فلسفی خیلی مهم است و به هر حال این که آیا دنیای اسلام چه موضعی در برابر این روند گرفته است مساله مهمی میباشد.
پزشکی: به نظر میرسد هنوز اصل این بحثها در محافل علمی ایران جا نیفتاده است.
دکتر معینی علمداری: چون عمدتا این مسائل تنها به فلسفه محدود نمیشود بلکه نتایج خود را در روابط بین الملل، حقوق بشر، در نگاه نسبت به حکومت، در اخلاق و در سادهترین روابط خانوادگی نشان میدهد.
پزشکی: به عنوان مثال بحث حاکمیت الهی را برای ما به کلی دگرگون میکند.
دکتر معینی علمداری: مثلا این نوع تفکرات را به سختی میتوان در نگرش اثباتگرایی باور داشت. اثباتگرایان بشدت درباره هر نوع استقراری تاکید داشتند در صورتی که در این نوع نگاههای جدید صحبت از امر اثباتی بسیار مشکل میشود و من نمیدانم چطور میشود به بحثهای جدید فلسفه پاسخ گفت چرا که این بحثها یکی دو تا نیست من اینجا مثلا تنها فهرستی از دیدگاههای جدید را ردیف کردهام شامل طیف گستردهای میشود: پدیدارشناسی، نوکانتیها و پسا کانتیها، دیدگاههای مربوط به فلسفه زبان، شکلهای جدید تاریخیگری که الآن دارد ارایه میشود، دیدگاههای چند فرهنگ گرایی، نشانه شناسی، نقدهای جدید در بحثهای عقلانیت، سازهگرایی، ساختارگرایی، رئالیستهای جدید انتقادی، پراگماتیستها، پست مدرنیستها، رویکردهای انتقادی رادیکالتری که نسبت به تجدد وجود دارد، نو ارسطوئیان، تفکرات ضد بنیادگرایی، تفسیرات جدید لیگوستیک که در بحثهای شناخت شناسی انجام میگردد، دیدگاههای ویتکنشتاینی و حتی جریانات عمده ماکسیستی اروپایی که قبلا مقابل چنین جریانات فلسفی بودند اینک وارد این تحولات شدهاند به گونهای که مارکسیستها و مارکسیستهای احیا شدهای که تحت عنوان Marxism today در انگلستان وجود دارند و پسا مارکسیستها همگی در چنین روند قرار دارند.
پزشکی: آیا اکبر احمد به دیدگاههای جدید فلسفه غرب نزدیک نیست؟
دکتر معینی علمداری: اکبر احمد نسبتهایی با پست مدرنیستهای اسلامی دارد و به خصوص به دیدگاههای پسا استعمارگرایی (postcolonism) نزدیک میشود. به دیدگاههای پیش گفته میتوان نوتاریخگرایان (new historism) که در انگلستان هستند اضافه کرد. همه این دیدگاهها روندهای شبیه به هم هستند، نگاههایی که سعی کردهاند امر تجربی را ملاک قرار داده اما به آن تفسیر نگاه کنند و تفسیر چندگونگی را به آن امر تجربی وارد کنند. چنین امری موجب میشود که مقداری از فلسفه سیاسی کلاسیک کنار زده شود.
پزشکی: آیا میشود گفت که فلسفه چه نوع کلاسیک آن و چه نوع جدیدش متغیراتی دارد و ثابتاتی؟ و این متغیرات آن ثابتات را از بین نبرده است؟ و در صورتی که چنین باشد آیا آن متغیرات فلسفه اسلامی را تحت تاثیر قرار نخواهد داد؟ و اگر تغییر میدهد آیا همه آن را تغییر خواهد داد یا این که تحولات موجود در فلسفه غرب تنها عرضیات فلسفه اسلامی را تغییر میدهد و نه ذاتیات آن را ؟
دکتر معینی علمداری: صحبت از امر ثابت در مقابل امر عرضی با اصول اساسی جریانات فلسفی جدید جور در نمیآید به عنوان مثال جریانات فلسفی جدید یک سری مفاهیم را مطرح میکنند که این مفاهیم در ذات خود واقعیت را نسبی میکنند به طوری که دفاع از امر ثابت را مشکل میکند. به عنوان مثال بحثهای زمان مندی، بحثهای زبان مندی، بحث پدیداری بودن واقعیت اینها مباحثی هستند که خیلی سخت است که اجازه دهند امر ثابتی باقی بماند. به قول مارکس هر چیز سخت بخار شده و به هوا میرود.
پزشکی: یعنی این بحثها جواهر را از بین خواهد برد؟
دکتر معینی علمداری: اصلا چرا باید پروژه علمی مثلا قویتر شود؟ چون پروژه فلسفی که بتواند به صورت علمی به درکی از واقعیت برسد معنای خود را از دست میدهد. در چنین شرایطی امر ثابت تنها به عنوان یک اصل بدیهی (axiom) قابل تصور است.
پزشکی: گویا تصور شما از امر ثابت یک امر عینی است. در صورتی که شما امر ثابت را یک امر بین الاذهانی تلقی کنید و مثلا ثابت بودن امری را مبتنی بر یک پارادایم مفروض بدانید آنوقت آیا میتوان از امر ثابت سخن به میان آورد؟
دکتر معینی علمداری: آیا شما بیشتر حالت انسجام و نوعی اجماع منظورتان است؟
پزشکی: منظورم این است که ثابت بودن خصیصه امر بیرونی نباشد بلکه بر ثابت بودن چیزی توافقی وجود داشته باشد.
دکتر معینی علمداری: مشکلی که در این نوع از تفکرات وجود دارد این است که در این تفکرات این ویژگی وجود دارد که شکاف عمدهای میان رویداد و معنا اتفاق افتاده است. به عنوان نمونه در تفکر ریکور اصولا امکان شناخت امر ثابت محال است. در مثالی که از ریکور در تعریف متن (text) میزنم ریکور معتقد است که text عبارت از فاصلهای (distancation) است که بین معنی (meaning) و حادثه (event) میافتد. اگر ما پدیدهها را به عنوان رخداد در نظر بگیریم از نظر ریکور همواره بین خود رخداد اندیشه و معنای اندیشه یک فاصله گفتمانی وجود دارد. بنابر این ما نمیتوانیم به امر ثابتی دست یابیم. مشکل کار در این نوع از تفکرات این است که به لحاظ اصولی رسیدن به چنین امری محال تصور شده است و از این رو نمیتوانیم. ما هر تصوری که از هر چیز در دنیا داشته باشیم که در چارچوب ایده قرار بگیرد این شکاف گفتمانی پدید میآید. بنابر این ما نمیتوانیم ادعای ثباتی د رجایی داشته باشیم. این ویژگی چنین تفکری است و به همین دلیل است که جریانات فلسفی جدید به تفسیری بودن امر واقعیت میرسند وگرنه مینشستیم خود واقعیت را به صورت تجربی بررسی میکردیم. به قول معروف هم دزد حاضر هم بز حاضر. اما این وضعیت وجود دارد که شکاف و تفاوتی میان معنا و رویداد وجود دارد و بنابر این دیدگاههای جدید نمیتوانند میان رویداد و معنا ارتباطی برقرار کنند. ویتکنشتاین و گادامر هم دیدگاه مشابهی دارد و بین معنا و رویداد فاصله میبینند.
پزشکی: پس مفهوم امر ثابت را چگونه تعریف میکنند؟
دکتر معینی علمداری: تا جایی که من اطلاع دارم آنها برای امر ثابت حالتی بین الاذهانی قایل میشوند و به هیچ ایده مطلقی نمیتوانند باور داشته باشند یعنی بخاطر همین امر است که اهمیت گفتمان تا این اندازه زیاد میشود. یکی از جریانات فلسفی جدید در بحث من تفکرات گفتمانی است. تفکرات پدیداری، تفکرات روایی، تفکرات هرمنوتیک همه اینها دقیقا در یک جهت حرکت میکنند و آن فاصله اندازی بین معنا و رویداد است یعنی هیچکدام از این جریانات نمیتوانند بگویند که وقتی رویدادی واقع شد ما به درک معنایی دقیقا مطابق با خود آن رویداد میتوانیم برسیم؟ همیشه خود رویداد میتواند رویداد هویتی باشد؟ و میتواند مفهومی درعرصه سیاست داشته باشد یا این که تنها یک امر فلسفی است که همان شکاف میان معنا و رویداد است. این شکاف از نظر دیدگاههای جدید جبران ناپذیر است و به همین دلیل نمیشود گفت چگونه این نوع از تفکرات میتوانند امر ثابت را تعریف کنند. از این رو من معتقد هستم که اگر کسی بخواهد وارد این نوع از تفکرات بشود و معتقد به امر ثابتی باشد منطق بحثهای جدید را بهم زده است و کل پروژه آنها را فرو ریخته است. تنها در ایران دیده میشود که مثلا افرادی میگویند همه افکار را اخذ میکنیم و با هم ترکیب مینماییم. این با منطق فلسفی جور در نمیآید.
بستانی: آیا میتوانیم بگوییم که در میان تفکرات جدید میتوان دو دسته را از هم تفکیک کرد. دسته اول بیشتر فرانسویانی هستند که پیرو مکتب نیچه هستند و میگویند که باید میان معنی و رویداد شکاف را پذیرفت و دسته دوم کسانی مانند هابرماس، ریکور و این تیپها هستند که در واقع به نظر من اینها همچنان ذات گرایی را میپذیرند اما نه در چارچوب دکارتی/ کانتی آن چرا که تصور دکارتی و کانتی را ساده کردن این هویت و ذات پیچیده میدانند و ما نیازمند نظریههایی هستیم که این پیچیدگیها را نشان دهد. دیگر نمیتوان مثلا هویت را کانت از مقوله جوهر میگرفت و آن را خیلی ساده مانند یکی از مقولات به بحث میگذاشت. در صورتی که ریکور میگوید هویت گفتگویی وبین الاذهانی است و از نوعی پیچیدگی برخوردار است. اما نیچه و دلوز چنین فکر نمیکنند. به هر حال آیا نمیشود گفت که هابرماس و ریکور خود را ادامه دهنده سنت متافیزیک میدانند هر چند اصلاحاتی نیز بر آن وارد میکنند؟
دکتر معینی علمداری: هابرماس کتابی به نام postmetaphysical thinking دارد که در سراسر آن کتاب به ستایش تفکرات بعد از متافیزیک میپردازد. من گمان میکنم دعوای اصلی بر سر متافیزیک نباشد بلکه مساله اصلی بین دو چیز است، یعنی به نظر میرسد که اختلاف ایندو در نقد مشرکشان بر ذات نیست بلکه اختلاف آنها به این مساله باز میگردد که آیا میتوان به امور ثابتی که ملاکی برای داوری ما درباره جهان باشد قایل شد یا نه؟ به هر حال گمان میکنم مساله اصلی به مساله داوری (justification)برمیگردد نه به بحث ذات و عرض.
بستانی: آیا اختلاف این دو به بحث عمومیت و کلیت مربوط نمیشود؟
دکتر معینی علمداری: بله این گونه عمومیتی (universalism) را در مورد توجیه و داوری میگویند نه در رابطه با گوهر آنگونه که شما میگفتید بحث متافیزیک را به گونهای میخواهد نگهدارد.
بستانی: درست است که در کلیتش نه ولی خودشان را متکی به آن سنت متافیزیک میدانند. یعنی هابرماس بهرحال در خیلی از آثارش در سنت ایدهالیسم آلمانی مینویسد و در آن چارچوب حرکت میکند مثلا روح هگلی و کلیت متافیزیک را به عنوان یک کل هیچوقت نمیپذیرد و بر اساس آن همه چیز را توضیح نمیدهد اما از ابزارهای متافیزیکی با اصلاحاتی که خود وارد میکند مثلا از دیالکتیک بهره میبرد در صورتی که تیپهایی مانند فوکو حتی دیالکتیک را نوعی متافیزیک میدانند یعنی در آن چارچوب اصلا حرکت نمیکنند. خلاصه میخواهم بگویم که آیا از نظر شما میتوان تمایزی میان هابرماس و فوکو قائل شد؟
دکتر معینی علمداری: بله گمان میکنم باید بحث را روی مساله شناخت باید برد. بهرحال باید دید که چه تفاوتی میان هابرماس با فوکو مثلا وجود دارد؟ اصلا شاید اینجا باید حدود بحثها را مقداری خط کشی کرد. من گمان میکنم کسانی مانند هابرماس یا فوکو در ارتباط با دیدشان نسبت به متافیزیک تفاوت چندانی نداشته باشند و هر دوی آنها پیرو همان جمله معروف هارولد لاسول هستند که میگوید باید متافیزیک را در دست گرفت و چراند تا از بین برود. اما به نظر من آن چیزی که اینها را از همدیگر متمایز میکند احکامی است که درباره جهان دارند صادر میکنند. یعنی مساله مساله صدق وکذب است، یعنی داوری که ما درباره جهان داریم میکنیم که آیا ملاکی وجود دارد که ما بتوانیم یگ گزاره دست کم دارای مقبولیت و مشروعیت درباره جهان واقع را صادر کنیم؟ طبعا نوع نگاهی که اینها به عینیت دارند هم در این قضاوت موثر است یعنی تا چه حدی ما میتوانیم به شناختی از دنیا برسیم و بتوانیم درباره این شناخت قضاوت کنیم. یعنی بحث مدلل ساختن و justification است. در واقع این بحث هست که ایندو را از هم جدا میکند وگمان نمیکنم که به دنبال رفتن پشت چیزهایی که بتواند مبنایی را برای تعیین اهدافشان در نظر بگیرند این دو را از هم جدا بکند بلکه آنها تنها دنبال جوازی میگردند تا به آنها اجازه دهد مقبولیت یک حکم را نسبت به حکم دیگر بپذیرند که این مقبولیت را هر چه به سمت جلو که پیش میرویم جنبه پراگماتیستی قویتری پیدا میکند. یعنی هر چه که فلسفه دارد جلوتر میرود شکل پراگماتیستی مبنای توجیه تئوریها قویتر میشود و این امر به آن صحبتی بر میگردد که در مورد این گونه از مسایل نمیشود به طور فی نفسه بحث شود. به نظر میآید زهری در فلسفه غرب چکیده میشود که دارد زبانش را بند میآورد و دیگر نمیتواند در مورد چیزی صحبت بکند در واقع همان سکوت ویتکنشتاینی دارد یقهاش را میگیرد و هر چه میزان سکوت بیشتر میشود نمیتواند احکام کلیتری زا صادر کند.
بستانی: اگر ما یک پله عقبتر برویم یعنی به مساله تجدد برگردیم و بخواهیم که هابرماس را با فوکو مقایسه کنیم میبینیم که هابرماس کم و بیش خود را در ردیف هواداران پروژه تجدد قرار میدهد به این ترتیب او میان خود و کسانی مانند فوکو یا نیچهای های فرانسوی مرزبندی میکند. به نظر من علاوه بر مساله تجدد هابرماس در مساله سوژه هم در چارچوب ایدهالیستهای آلمانی آن را بازسازی میکند در حالی که فوکو اصلا منکر سوژه میباشد.
دکتر معینی علمداری: اگر به مقاله هابرماس تحت عنوان "راه برون رفتی از فلسفه سوژه: خرد ارتباطی در مقابل خرد سوژه محور" که در واقع یکی از فصول کتاب پروژه ناتمام مدرنیته هابرماس است که کهول لارنس در کتاب "از مدرنیسم تا پست مدرنیسم" آورده است وبه وسیله دکتر بشیریه ترجمه شده مراجعه کنید ملاحظه میکنید که مقاله هابرماس در واقع نفی سوژه است و او در این مقاله کانت، هگل، مارکس، حتی آدرنو و هورکهایمر و هوسرل را متهم به این میکند که همگی سوژه محور هستند. هابرماس در برابر اینها نمیخواهد بگوید که او بینالذهن را در طرح خود جایگزین سوژه در طرح آنها کرده است.
بستانی: آیا به نظر شما بینالذهن خودش تلقی جدیدی از سوژه نیست؟ نوعی تلقی جدید از نظریه subjectivity ؟ که هر چند سوژهگی کلاسیک را نقد میکند اما بهرحال در چارچوب سنتی دارد بحث میکند که subjectivity در آن حل شده است و برای حل معضله دوالیسم دکارتی بحث intersubjectivity را مطرح میکنند؟ یعنی میخواهم بگویم که در همان خط فکری line است هر چند با نوآوریهایی و به همراه برخی چیزها در صورتی که فوکو اصلا سوژه با به کلی و به هر شکلش منکر است و به صراحت به آن اذعان میکند و آن را از ابتکارات نیچه میداند.
دکتر معینی علمداری: از این موضع سخن شما درست است. مثلا حتی نقدی که او به هایدگر میکند همین است که مثلا او کلا دارد سوژه را مضمحل میکند اما در مورد خود هابرماس این سوال پیش میآید که ما بهرحال هابرماس را در یک سنت فکری میبینیم که به قول شما ریشه در ایدهالیسم آلمانی دارد و تداوم مییابد. منتهی اینجا این سوال پیش میآید که آیا در مقایسه بین فلسفه گذشته آلمان طرح دیدگاههای هابرماس نوعی عقب نشینی بارز از سوژه نیست؟ درست است که سوژه به عنوان یک میراث حفظ شده است اما بسیاری از ویژگیهای خودش را از دست داده است. شما توجه کنید که مساله به هوسرل برمیگردد. هوسرل وقتی بحثهای خود را مطرح کرد در واقع دنیای عینی را کنار گذاشت. بحث تعلیق هوسرلی تعلیقی پدیدارشناختی است که دنیا درون آگاهی من وارد میشود و جهان میشود جهان آگاهی من و این آگاهی جای عینیت را میگیرد خوب اینجا اتفاقی که میافتد این است که عینیت مورد تردید قرار میگیرد. این خودش برای بحثهای امروز ما مهم است. بعد دنیای تفکر بعدی او یعنی در واقع رفتن از آن آگاهی و امر تجربی به آگاهی ماهوی است یعنی همه چیز مفهومی میشود. این گام دوم است که تفکرات امروز همین را دارند میگویند یعنی مفهومی شدن واقعیت را. اینجا مفهوم هستی از یک طرف و زبان از طرف دیگر ارتباط مییابند و زبان مند شدن هستی وهستی مند شدن زبان تصور میشود. پس تا اینجا این اتفاق افتاده است که قبلا شما میگفتید بحث آگاهی دکارتی پیشین اینک تبدیل به آگاهی هوسرلی شده که در آن دو اتفاق افتاده است اول آن که دنیای سوژه بشدت به تعلیق دچار شده و دوم دنیای ذهن یک دنیای ایده شده است و سرانجام در گام سوم سوژه خود به تنهایی دیگر معنایی ندارد بلکه زیست جهان تاریخیت یافته وجود دارد که در آن سوژههای شبیه به هم اشتراکات ذهنی پیدا میکنند. بنابر این تصور سوم در هوسرل آن است که خود سوژه اهمیت ندارد بلکه آن موقعیت سوژهگی است که اهمیت پیدا میکند نه خود سوژه. یعنی در واقع با هوسرل سوژهگی جای سوژه را گرفت. با وجود این هابرماس خود هرسول را تقلیل کرده و حتی دیگر آن سوژههای درونی ماندگاری که دست کم اصالت علمی برای هوسرل داشت را کنار زده و با آوردن بحث ارتباط وجه سوژه را که از آنِ هوسرل بود ضعیفتر کرده است. در نیجه دیگر نمیشود میان جهان اجتماعی و جهان ذهن فاصله انداخت. نتیجه همه این بحثها آن است که در تفکرات جدید فاصله جهان ذهن و جهان اجتماعی تقریبا مرزبندیهایش را از دست میدهد.
بستانی: فرض کنید هابرماس با فلسفه کلاسیک آلمانی به آن معنا که فرانسویها میگویند گسست معرفتی قائل هستید؟ آیا هابرماس دچارگسست معرفتی شده است؟
دکتر معینی علمداری: بله من معتقد هستم که اینطور است.
بستانی: همانطور که مستحضرید برخی از مفسران معتقد هستند که برخی از ایدههای هابرماس از ایدهالیسم آلمانی نشات گرفته است مثلا معتقد هستند که هابرماس مفهوم بین الذهنیت ( intersubjectivity) را از هوسرل نگرفته است بلکه آن را از هگل پدیدار شناس، هگل خدایگان و بنده گرفته است. یا حتی معتقد هستند که نظریه کنش را (theory of communitive action) از هگل جوان گرفته است.
دکتر معینی علمداری: من معتقد هستم که بحث نظریه کنش هابرماس از افعال گفتاری (speech acts) سرل گرفته شده است و آن بحث locationary است که معنی ارتباط را افاده میکند. در مورد این ادعا هم که هابرماس بین الذهنیت را از هگل جوان گرفته به نظر میرسد که بعید باشد چون هابرماس به صراحت از هگل در کتابش انتقاد میکند و فلسفه سوژه هگل را رد مینماید. اما اگر منظور این باشد که از هگل هم چیزهایی را اخذ کرده است این مساله دیگری است چون هابرماس حتی از ارسطو هم در کتاب theory and practice الهام گرفته است. اما کلیت معرفت شناسی او بیشتر تحت تاثیر تحولات اخیر قرار دارد.
بستانی: آیا شما اینک هابرماس را به هابرماس یک و هابرماس دو تقسیم میکنید و مثلا میگویید که هابرماس بعد از نظریه کنش ارتباطی دچار چرخش زبانی شده است؟ یا این که معتقد هستید که هابرماس همهاش یک سیر داشته است؟
دکتر معینی علمداری: بله هابرماس دچار چرخش زبانی شده است. اوج فلسفه سوژه در کتاب دانش و علایق بشری (knowledge and human interests) است اما بعد از دهه 1980 وارد بحثهای جدید میشود به طوری که اینک بسیاری از کتابها نظریه انتقادی و پست مدرنیسم را یکجا و در یک فصل مطرح میکنند یعنی روز به روز فاصله بین نظریه انتقادی و پست مدرنیزم دارد کمرنگتر میشود. حتی فاصله مارکسیسم نیز با این بحثها دارد کمتر میشود. با ملاحظه این وضع اینجا این سوال پیش میآید که اینجا چه چیزی وجود دارد که یک چنین اجماعی میان تفکراتی که زمانی اختلافات اساسی باهم داشتند به وجود میآید؟ و چه میشود که یک دفعه متفکرانی که اصلا مطرح نبودند مانند ویتگنشتاین دو یا سوسور میآیند و مطرح میشوند؟ چه میشود که هابرماس با پست مدرن جمع میشود؟ به نظر میرسد که نمیتوان به راحتی از کنار این تحولات گذشت.
بستانی: یعنی شما میفرمایید که هابرماس دارد با پست مدرنها یک کاسه میشود؟
دکتر معینی علمداری: من میگویم که پست مدرنیته یک روند خیلی وسیعتری است. اتفاقا اینکه میگویند چرا اینقدر پست مدرن را جدی میگیرند و چقدر درباره آن صحبت میکنند به نظر من به این دلیل است که پست مدرنیسم عارضهای از یک سری تحولات خیلی عمیقتری است یعنی خود پست مدرنیسم را نباید در اینجا به عنوان ملاکی در نظر گرفت بلکه بیشتر نوعی عارضه است. بنابر این بیشتر به متنی میمانند که زمینه وسیعتری دارد.
بستانی: بالاخره پست مدرن و غیر پست مدرن یک مرزبندیای دارد. مثلا کسی مانند ریکور خود را پست مدرن نمیداند و دقیقا هم میشود میان او با پست مدرنها یک مرزبندی هم کرد. ریکور بحث حکمت عملی ارسطو را از گادامر که حکمت عملی ارسطویی را بازسازی کرده است میگیرد و به آن جنبههای هرمنوتیکی میدهد و چیزی به نام موقعیت مندی را ارایه میدهد که آن را از بحث حکمت عملی به کل فلسفه سیاسی و اخلاق تعمیم میدهد. به این ترتیب ما یک عمومیت داریم اما کاربست آن در موقعیتهای مختلف متفاوت میشود. در اینجا دیگر آن عمومیت هگلی که چترش را روی همه به یکسان گسترده باشد وجود ندارد بلکه بر اساس موقعیتهای تاریخمند مختلف موجودی که دازاین باشد چیزهای مختلفی انجام میدهد، همه آنها در عین اینکه جزیی و محلی هستند از یک حقیقت عمومی تبعیت میکنند و در واقع نوعی سنتز میان عمومیت و جزئیت ایجاد میکند حالا به نظر میرسد که این وضعیت ریکور با رویکرد فوکو که اساسا عمومیت را نه در شکل هستی شناختیاش و نه در شکل معرفت شناختیاش نمیپذیرد فرق میکند.
دکتر معینی علمداری: مگر ریکور پیرو هرمنوتیک شکاکیت نیست؟
بستانی: ریکور هرمنوتیک شکاکیت را رد میکند او نیچه، مارکس، فروید را پیروان هرمنوتیک شکاکیت میداند و معتقد است که اینها تنها یک جنبه از واقعیت را میفهمند.
دکتر معینی علمداری: منظور من از جنبه شکاکیت فلسفی نیست بلکه از نظر روانکاوی است که روانکاوی را وارد هرمنوتیک میکند؟
بستانی: تا جایی که من میدانم ریکور فروید و مارکس و هابرماس اول یعنی هابرماس در کتاب معرفت و علایق انسانی را در زمره هرمنوتیکیهای شکاکیت میداند و معتقد است که اینها تنها یک جنبه از نشانههای بشری را در نظر میگیرند و جنبه دیگری از آن را نادیده رها میکنند یعنی هرمنوتیک بازسازی معنا و کاهش توهم هر دوی اینها را مطرح میکند.
دکتر معینی علمداری: ریکور در کتابش درباره ایدئولوژی بحث توهم را مطرح میکند که اتفاقا فروید هم به آن مساله توجه میکند و در آنجا به نحوی این مساله را طرح میکند که ما مرتب با انحرافها مواجه هستیم.
بستانی: ریکور میآید به طور هرمنوتیک لایه بندی میکند او در یک سطح نگاه فرویدی و مارکسی را معتقد است که قابلیت دارد اما به نظر خودش بالاترین سطح در این میان سطح هرمنوتیک است یعنی خودش را بیشتر در خط فکری گادامر و هایدگر و هرمنوتیک احیای معنا قرار میدهد اما آن جنبه ازهرمنوتیک را میگوید که نباید نادیده گرفته شود. اگر از این جنبه غافل شویم به دامی میافتیم که گادامر افتاد یعنی به دام ایدئولوژی.
دکتر معینی علمداری: شما درست میفرمایید اما ذات انگاری ریکور در کجای فلسفه او قرار دارد؟
بستانی: ریکور نگاه پیچیدهای دارد یعنی او ذات را قبول دارد اما به آن نگاه جدیدی میکند. او در هویت انسان را اصلا گفتگویی میداند و همانگونه که خودتان درباره دیگران فرمودید نسبیگرا نیست یعنی باز هم یک هستهای را میپذیرد که این هسته دائما در حال تعامل و تکمیل شدن است.
دکتر معینی علمداری: بهرحال بی تاثیر از تحولات امروز دنیا نیست.
بستانی: بله ولی ریکور در فرانسه بسیار مهجور است اما با هابرماس بسیار نزدیک میباشد او غالبا با تیپهای مانند تیلور نزدیکتر است تا فیلسوفان نیچهای فرانسوی مانند فوکو.
دکتر معینی علمداری: همانطور که اشاره شد اینجا بحث discoursive مطرح است به این معنا که همواره انحرافی میان آنچه که میتوان گفت و آنچه که گفته میشود وجود دارد و هیچ شکی در آن نیست.
بستانی: اما ریکور به محلی بودن حقایق اعتقادی ندارد و برخلاف فوکو که discourse را فاقد حقیقت و محلی میداند او حقیقت را چنین نمیبیند.
دکتر معینی علمداری: اینجا مساله پیش میآید که قابل بحث است. گاهی گفته میشود که حقیقتی وجود دارد اما نمیتوان حقیقت را گفت که به نظر من این چندان با این گفته فرق نمیکند که کسی بگوید حقیقتی وجود ندارد. مثلا رالیستهای انتقادیای مانند روی باسکار هم میگویند واقعیت وجود دارد اما ما هیچوقت نمیتوانیم آن را بشناسیم در نتیجه یک نسبیگرایی وجود دارد. Discourse همواره به معنای اینکه شکافی میان آنچه که گفته میشود و آنچه که هست وجود دارد. ما همواره در بیانات خود نمیتوانیم به واقعیت برسیم اما میتوانیم به ملاکهایی برسیم و حتی بر اساس آن وارد تبیین هم بشویم.
بستانی: در آن مسیر میتوانیم قرار بگیریم اما مسیری بیپایان است که قابل دسترسی نیست و از این رو بین امروز ما با هزار سال پیش هیچ تفاوتی ایجاد نشده است و ما پیشرفتی نداشتهایم.
دکتر معینی علمداری: به نظر من آنها ثانوی هستند اما اینکه هر دوی اینها میخواهند نظریه حقیقت را بعنوان اساس بحث کنار بگذارند این به نظرم اساسیتر است. ریکور نظریه تفسیر را جانشین نظریه حقیقت کرده است به ذهن من این سوال پیش میآید که چرا در دنیای امروز این اتفاق دارد برای همه متفکران میافتد؟ چرا همه آنها به یک شکلی چه به حقیقت باور داشته باشند و چه نه؟ چه یونیورسال فکر بکنند و چه نه، دارند نظریه تفسیر را جانشین نظریه حقیقت میکنند؟ در این مورد گمان میکنم که شما تردیدی نداشته باشید. ویژگی تفکر هرمنوتیک اصلا همین است و ریکور هم این کار را انجام داده است و در نهایت ریکور را هم در تحولات جدید وارد میکند. درست است که هابرماس و فوکو با هم اینهمه اختلاف دارند اما در نهایت در یک رده قرار میگیرند.
بستانی: هابرماس با همه دعوا دارد هم با اثباتگرایان افراطی و هم با پست مدرنها و هم با جامعه شناسان آلمانی و هم با فرانکفورتیها.
دکتر معینی علمداری: من قبول دارم اما هر دوی اینها یعنی هم هابرماس و هم فوکو حقیقت را رد میکنند اما چرا ؟ رورتی در کتاب آیینه طبیعت همین مساله را میگوید که به نظر من نکته اساسی چرخش بحث حقیقت است. شما اگر بحث را نگاه کنید در تفکرات پیش از کانت ملاک بر این بود که خیر اعلا قابل شناسایی است و بعد از کانت مساله اصلی تبدیل به این شد که چگونه میتوان درباره مبانی دانشمان صحبت کنیم؟ اتفاقی که الان دارد میافتد این است که در فلسفههای جدید امکان بحث در بنیاد دانشهای ما به جهان متزلزل میشود و از این رو در فلسفههای جدید به این تعبیر مساله حقیقت کلاسیک هم از دست میرود. ریکور هم علی رغم همه اختلافاتش با دیگران همین کار را میکند.
بستانی: منظورتان نظریه حقیقت کلاسیک همان نظریه مطابقت با واقع است؟
دکتر معینی علمداری: خیر بلکه منظور امکان این است که ما در چارچوب گزارههایمان در واقعیت و در جهان بتوانیم واقعیتی را بیان کنیم و بگوییم که من به حاق واقعیت دست پیدا کردم.
بستانی: از این جهت مشترک هستند اما این از جنبه سلبی قضیه است نه از جنبه ایجابی آن.
دکتر معینی علمداری: من میخواهم بگویم که گسست فلسفه جدید بر اساس همین است. شما این مساله را در داویدسون، ویتکنشتاین، آستین، هابرماس، بحثهای تاویلگرایی و ساختارگرایی همگی میبینید. رورتی بعد از این سه مرحله که برمیشمارد از مرحله چهارمی نام میبرد که در آن مرحله ادبیات جانشین فلسفه میشود. یعنی این که فقط اعتقاد شخصی و زیباشناختی من است که حقیقت را بیان میکند. اما باید دید که آیا اتفاقی را که رورتی پیش بینی کرده روی خواهد داد یا نه؟ به طور کلی میخواهم این را بگویم که پروژه فلسفه اینجا خیلی مهم است چون در مرحله اول فلسفه با شناخت حقیقت شکل گرفت یعنی اصلا فلسفه برای شناخت حقیقت بود اما به نظر میرسد که تمامی این مباحث اینک زیر سوال میروند و این به نظرم خیلی مهم است. حتی ریکور هم که از حقیقت دفاع میکند متاسفانه نمیتواند درباره چگونگی دفاع از حقیقت حرف زیادی بزند.
پزشکی: به نظر شما روند تحولات اخیر فلسفه چه نتایجی در عرصه سیاست به کجا خواهد گذاشت؟
دکتر معینی علمداری: من خودم شخصا معتقد هستم که بین فلسفه و سیاست تنشی وجود دارد و آنطور که ما در مورد فلسفه میتوانیم صحبت بکنیم نمیتوانیم در مورد سیاست سخن بگوییم. بین ایندو فرق هست و ضرورتا نحوه بیان ما در مورد فلسفه نباید نحوه بیان ما در سیاست را بسازد. من همچنین با این اسطوره مخالفت میکنم که ذات فلسفه سیاسی فلسفه است. نه اینطور نیست که فکر کنیم سیاست یک چیزِ مضاف بر فلسفه است. اکتر کسانی که در ایران وارد بحثهای فلسفه سیاسی میشوند بیشتر به خاطر عشق به فلسفه است اما نباید این امر به صورتی در آید که سیاست تحت الشعاع فلسفه قرار بگیرد طوری که تصور بر این باشد که هر چیزی که فلسفی است عینا باید به فلسفه سیاسی نیز منتقل شود. سومین اعتقاد من این است که ضرورتا احکامی که ما در فلسفه نسبت به آنها یک حالت بلا تکلیفی به قول دریدا داریم ضرورتا نباید شامل حال عرصه سیاست شود. چون عرصه سیاست نسبت به فلسفه عملیتر است و نمیشود آن را معطل گذاشت. یعنی معتقد هستم تعلیقی که اینک فلسفه بدان دچار شده است ضرورتا نباید به عینه به سیاست کشیده شود. مثلا نقدهایی که در مورد حقیقت بیان میشود به معنی این نخواهد بود که بپذیریم صدور هیچ حکمی در سیاست امکان پذیر نخواهد بود. زیرا در سیاست دلالتهایی وجود دارد که فراتر از فلسفه است. پس در سیاست عرصههای اضافه بر فلسفه وجود دارد به طوری که احکامی که درباره فلسفه سیاسی بیان میکنیم ضرورتا نباید ماهیت فلسفی داشته باشند. همچنین معتقد هستم که ذات فلسفه نیز با قدرت پیوند میخورد. بنابر این بر عکس تصورمان، این سیاست نیست که صرفا دارد از فلسفه ارتزاق میکند بلکه خود فلسفه هم تا حدود زیادی تحت تاثیر سیاست قرار دارد و اتفاقا از مسایل جالب بحثهای فوکو آن است که نشان میدهد چقدر فلسفه آلوده به قدرت است. از آنچه که تاکنون بیان شد میخواهم به این نکته اشاره کنم که روند اخیر تحولات در فلسفه غرب یک جنبه خیلی مثبت برای سیاست میتواند داشته باشد و آن دموکراتیک شدن سیاست است. روندی که در فلسفه دارد پیش میرود به نحوی است که در واقع با کاسته شدن سوژه محوری در فلسفه و افتادگیای که فلسفه دارد پیدا میکند به صورتی که فلسفه برخلاف گذشته دیگر نمیتواند ادعای سروری داشته باشد و مهمتر آن که دیگر فلسفه تلاش دارد از تعریف چیزها دست بردارد. این میتواند الگوی خوبی برای فلسفه سیاسی باشد که خیلی هم مهم است. بهرحال قبول دارم که یونیورسالیسم یک دستاورد بزرگی برای سیاست بود بخصوص در حقوق بشر که از زمان انقلاب فرانسه خود را نشان داد اما باید در نظر داشت که این یونیورسالیسم نباید به یونیفیکیشن unification بینجامد بلکه باید بخش دیالوژیک و گفتگو را در سیاست تقویت کند. دستکم میتوانم بگویم دستاورد فلسفه امروزه آن است که دارد دیالوژیک و دموکراتیک میشود و به غیر و دیگریِ خودش بیشتر توجه میکند و به کثرت بیشتر اهمیت میدهد و مهمتر از همه این که فلسفه امروز با کنار گذاشتن داعیه حقیقت دارد از مطلقگرایی و این ادعا که تنها من حقیقت هستم و دیگر مکاتب اشتباه هستند دست برمیدارد. همین امر باعث میشود که حتی با وجودی که در فلسفه دعواهایی مانند آنچه که آقای بستانی مطرح کردند در میان متفکران پیش بیاید اما آنها به هم خیلی نزدیک شوند مثلا دعوای هابرماس با پست مدرنیستها دعوای حادی در سطحی نیست که امکان گفتگو میان آنها را از بین ببرد و نتوانند زبان گفتگو را میان خود برقرار کنند یعنی فلسفه دارد به سمتی پیش میرود که مکاتب مختلف در طول زمان دارند با هم به محملهای مشترکی برای گفتگو با هم میرسند. اینک امکان دیالوگ منطقی در فلسفه حاصل میشود. گمان میکنم این روند برای سیاست میتواند خیلی مفید باشد.
پزشکی: با توجه به روند تحولات اخیر وضعیت آینده سیاست را چگونه پیش بینی میکنید؟
دکتر معینی علمداری: ضرورتا بدون این که سیاست احتیاج به این داشته باشد که طابق النعل بالنعل تزهای فلسفی را عینا در سیاست پیاده کند میتواند روندی که در رابطه با شکل و محتوا در فلسفه دارد پیش میآید پیاده کند و این باعث میشود بهرحال مسالهای که در سیاست خیلی مهم است نزاع و قدرت است که معمولا هم کارش به خشونت میرسد یا به قول پیر بوردیو به خشونت نمادین میانجامد. شاید بتوان راهی در عرصه تئوری یافت که میان نظریههای سیاسی امکان مفاهمه بیشتر باشد و فلسفه از ایدئولوژیک شدن فلسفه سیاسی دست بردارد. چون هنوز گمان میکنم در فلسفه سیاسی پیش از جنگ سرد مرز میان ایدئولوژی سیاسی و فلسفه سیاسی براحتی قابل تمایز است. این یک پیش بینی درباره آینده فلسفه سیاسی است و پیش بینی دوم این است که فلسفه سیاسی بتدریج دارد جای خود را به اندیشه سیاسی میدهد. منظور من از فلسفه سیاسی بیشتر خود سیستم متصلبی است که هر متفکری که وارد آن سیستم میشود مجبور است درباره آن فکر کند مانند لیبرالیسم و فلسفه رالزی که با گذاشتن یک end آن را ایدئولوژیک کرده و آن را دارای یک کلیشه ثابتی بدانیم. اما اگر متفکری خودش امکان بحث پیدا کند یعنی اندیشه سیاسی داشته باشد و بتواند مساله سیاسی خود را بیرون از چارچوب فلسفی به عنوان یک سیستم بخواهد بررسی کند بدون شک بحث او دیالوژیکتر میشود مثلا هابرماس در گذشته در چارچوب مکتب انتقادی قرار داشت اما اینک از آن مکتب انتقادی فاصله گرفته و از این رو نسبت به بیست سال پیش انعطاف پذیرتر شده است. این تحولات تصادفی صورت نگرفته است اما میخواهم بگویم که این تنها فلسفه نیست که عوض شده است بلکه زبان گفتگو درباره فلسفه هم تغییر کرده و از این رو مهم نیست که ایدههای سیاسی چگونه تغییر میکنند بلکه زبان گفتگو در سیاست هم تحول ایجاد شده است. من گمان میکنم که بزرگترین درسی که تحولات فلسفی معاصر به ما در اندیشه سیاسی میدهد فقط این نیست که به ما ایدههای جدید سیاسی بدهد حتی راه جدید برداشتهایی از ایدههای سیاسی بدهد بلکه راههای جدید گفتگو درباره ایدههای سیاسی را هم بما میدهد. منطق گفتگویی و پذیرش دیگری و پذیرش امکان اشتباه به وسیله خویش است. این چیزهایی که در بحثهای درجه دو درباره فلسفههای علمی و متداول مورد بحث قرار میگیرد همگی میتوانند در اندیشه سیاسی راهگشایی داشته باشند. از این رو تحولات اخیر یک مسیر را طی میکنند و از این رو من به تحولات دنیای اندیشه در ذات خود خوشبین هستم یعنی معتقد هستم که نباید این تحولات را در چارچوبهای مکاتب مختلف و دوستیها یا دشمنیها با یک مکتب خاص دید بلکه سیر اندیشه را باید دید گویا دنیای کانتی به پایان رسیده است و دنیای پساکانتی خیلی دنیای شادتر و رنگارنگتری نسبت به دوره کانتی است.
