تاريخ برای فوکو بستر حرکتی غايت مند و يکنواخت نيست و در آن بايد به دنبال حقايق کوچک و بیجلوه رفت. اين حقايق رويدادهايي هستند که در احساسها، عشقها، وجدان و غرايز ضبط میشوند و اکثرا تاخت و تازها، مبارزات، دستبردها، تغيير چهرهها و نيرنگها صحنههای ظهور آنها هستند. اينها چيزی جز روابط انسانها در درون زندگی روزمره و در جزييات رفتاری آنها نيستند. فوکو با هر نوع فراتاريخیگرايي و جستجوی "خاستگاه" مخالف است. به نظر فوکو دليل اين مخالفت آن است که در جستجوی خاستگاه بيش از هر چيز تلاش میشود تا جوهر دقيق چيزها، نابترين امکان آنها، هويت به دقت محصور شدهشان و شکل بیحرکت و مقدمشان بر هر آنچه بيرونی و غيرذاتی و پیآيند است به دست آيند. جستجوی چنين خاستگاهی بدست آوردن آنچه پيشاپيش بوده، خوديت تصويری که کاملا با خودش مطابق است و عارضی دانستن مقام دگرگونیهای ناگهانی ممکن، تمام نيرنگها و تغيير چهرهها و رسيدن به هويتی اوليه است. پس در تاريخ راز ذاتی و بیزمان چيزها نخوابيده است بلکه مهمترين راز تاريخ اين است که چيزها بدون جوهرند، يا جوهرشان تکه به تکه بر مبنای شکلهايي که با اين چيزها بيگانهاند ساخته شده است.
عقل در اين صورت زاده تصادف، دلبستگی به حقيقت و دقت روشهای علمی، زاده شوق و هوس دانشمندان، نفرت متقابل آنان و تعصبات و جدلهايشان برای برتری و چيرگی و آزادی، اختراع طبقات حاکم است. پس بايد از ايده خاستگاه دست شست.
به نظر فوکو ايده ديگری که بايد از آن دوری جست "خاستگاه به مثابه مکان حقيقت" است. حقيقت نوعی خطاست که نمیتوان آن را رد کرد. فوکو از نگاهی ديگر به سراغ مبدا میرود. در رويکرد فوکو به تحليل خاستگاه بايد از "من" هويت و انسجام آن را گرفت و با تجزيه آن امکان تکثير هزاران رويداد اکنون گمشده را در مکانها و جاهای تهی ترکيب من فراهم کرد. و به همين ترتيب بايد در زير شکل واحد يک ويژگی يا مفهوم، رويدادهايي که به آن شکل دادهاند را مشخص نمود. با اين اقدام بايد نشان داد که ريشه آنچه میشناسيم و هستيم به هيچ رو در حقيقت و هستی وجود ندارد بلکه آنچه هست بيرون بودگی حادثه است. به اين ترتيب نشان داده میشود که آنچه همخوان با خويش تصور میشود پديدهای ناهمگون است.
فوکو برای يافتن خاستگاه به سراغ "بدن" میرود زيرا بدن مکان تبار آدميان است؛ جايي است که در طول تاريخ به اشتباه در زندگی و مرگش، در توانايياش جزای هر حقيقت يا خطايي را تحمل کرده است. از نظر فوکو بدن مکانی است که به دست تاريخ کاملا حکاکی شده است.
تاريخ هيچ معنای مطلقی ندارد حقيقتی جاودانه، روحی ناميرا، وجدانی همواره يکسان با خود و تمامی اين فرضهاي متافيزيکی در آن جايي ندارد. اين تاريخ متمايز میکند، تفاوتها و حاشيهها را میبيند و وحدت موجود انسانی را محو و همه چيزهای ناپايدار را از نو وارد صيرورت میکند. احساسات به ظاهر ثابت و غرايز بظاهر صامت مهمترين مشمولان اين صيرورت هستند. اين تاريخ بر هيچ چيز ثابت تکيه نمیکند. به اين ترتيب تاريخ رويدادها را در يکتاييشان همچون مناسبات نيروها میبيند. نيروهای تاريخ نه تابع تقدير و نه تابع يک مکانيسم بلکه تابع تصادف يا وقوع مبارزهاند. آنچه که به ما شکل دادهاند هزاران رويداد گم شده ناشی از اين مبارزه هستند.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/12/16ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط محمد پزشگی
|
مفهوم شناسی قدرت
فوکو قدرت را به مثابه بافتی از روابط تلقی میکند. بدين معنا که معتقد است روابط قدرت در تمامی انواع ارتباطات به صورت درونی وجود دارد و روابط انسانی را بايد بر مبنای قدرت تفسير کرد. بنابر اين قدرت از نظر فوکو به تبع نيچه به مثابه تکثر نيروها در روابط تنش آميز"من-ديگری" جريان دارد.
قدرت از نظر فوکو دو کار انجام میدهد. نخست آن که قدرت روابط ميان افراد را نمايش میدهد و دوم اين که قدرت هم سوژه را شکل میدهد و هم ابژه را.
قدرت روابط ميان افراد را نمايش میدهد زيرا مفهوم قدرت به روابط ميان افراد درگير با هم اشاره دارد. قدرت مجموعه اعمالی است که اعمال ديگر را بر میانگيزد و از همديگر ناشی میشود. در حالي که در ديدگاه سنتی، قدرت نفوذ خارجی بر انسانها تلقی میگردد. اجتماع بر مبنای روابطی سامان میيابد که در جوهره خود چيزی جز قدرت نيست از اين رو جامعه را بايد بر مبنای کثرت نيرو- روابط و بازی بين نيروها تفسير کرد. اين نيروها را بايد در وجود اجتماعی انسانهای انضمامی که تماميت آنها درگير اعمال اجتماعیشان هستند پیگيری گرفت. فوکو اين نيروها را با وجود انسان انضمامی و حيات اجتماعی او عجين میداند.
دومين کاری که قدرت انجام میدهد آن است که هم سوژه ساز است و هم ابژه ساز. سوژه چيزی جز قدرت نيست. قدرت در همه جا هست و سوژه را شکل میدهد و خود از طريق سوژه عمل میکند. از اين رو چنين تصوری نادرست است که برخی فرمان دهند و ديگران فرمان برند. فرمان دادنی که جنبه منفی دارد و خواهان محدود کردن رفتار افراد است از اين رو تحقق آن محتاج سرکوب به مثابه شکل اصلی قدرت است.
تصور فوکو از قدرت مبتنی بر پنج ايده اصلی است: اول ميکروفيزيک قدرت، دوم فاقد سوژه بودن آن، سوم فراگير بودن قدرت، چهارم از پايين آمدنش و پنجم عدم امکان تفکيک قدرت از معرفت يا حقيقت.
منظور فوکو از ميکروفيزيک قدرت آن است که نبايد به شکلهای رسمی و نهادينه شده قدرت توجه نمود بلکه بايد به سراغ قدرت در مقصد نهايي آن يعنی در سطح روابط ريز انسانی و حتی نحوه رابطه با خودش رفت که به وسيله کردارهای روزمره افراد به طور مدام استمرار میيابد.
فوکو معتقد است که قدرت فاقد سوژه است. قدرت در همه روابط، از هر نوع وجود دارد در حالی که قدرت سنتی نگران مساله روح مرکزی يعنی حاکميت است اما قدرت فوکويي دغدغه هزاران انسان تابعی را دارد که جسمانيت آنها به وسيله قدرت سامان میيابد.
قدرت از پايين میآيد. به نظر فوکو همه ما قدرتی در جسم خود داريم. ما بايد به تحليلی صعودی از قدرت اقدام کنيم که از سازوکارهای بینهايت کوچک آن، که هر يک تاريخ خود، مسير خود، شيوه و راه و رسم خود را دارد آغاز کنيم و سپس مشاهده کنيم که چگونه اين سازوکارهای قدرت از طريق سازوکارهايي هر چه کلیترو به صورت سلطه فراگير به کار افتادهاند، استقرار يافتهاند، به کار گرفته شدهاند، تبديل شدهاند، جابجا شدهاند، گسترش يافتهاند. بنابر اين دولت تنها بر اساس مناسبات قدرت از قبل موجود عمل میکند و روبنايي است از جهت رشته کاملی از شبکههای قدرت که در بدن، جنسيت، خانواده، شيوههای رفتاری، دانايي، تکنيکها و غيره رخنه میکند.
به نظر فوکو هيچگاه نمیتوان ميان قدرت و معرفت يا حقيقت جدايي افکند. هيچ دانشی بيرون از قدرت وجود ندارد و هر قدرتی همتافتهای از دانش را به همراه دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/12/16ساعت 4:31 قبل از ظهر  توسط محمد پزشگی
|