فصل سوم:
الگوى مطلوب؛ الگوى قابل دسترس دولت
همانطور كه گذشت الگوى مطلوب حكومت در نظر محلاتى، الگوى حكومت فردى شخص معصوم)ع( است. اين نوع از حكومت در زمان غيبت در عمل غيرقابل دسترس مىباشد. از آنجا كه محلاتى حق حاكميت سياسى را در زمان غيبت غيرقابل تسرى به فقيهان مىداند، نمىتواند دامنه حكومت معصوم)ع( را به عصر غيبت و به ولايت فقيهان تسرى دهد، از اينرو عصر غيبت، عصر حرمان الگوى مطلوب حكومت است و اين امر خود برخاسته از لازمه غيبت معصوم)ع( مىباشد. اما از سوى ديگر، حكومت نيز امرى ضرورى است كه شارع مقدس به هيچ وجه راضى به تعطيل آن در عصر غيبت نمىشود، بنابراين بايد در شرايط اضطرار كنونى به دنبال الگوى مناسب قابل دسترس بود. تجربه سياسى محلاتى دو شكل از حكومت را به او نشان مىدهد: الگوى سلطنت استبدادى و الگوى سلطنت مشروطه. محلاتى در يك فضاى واقعبينانه الگوى قابل دسترس زمان خود را از ميان يكى از دو الگوى اخير انتخاب مىكند. با توجه به آنچه كه بيان شد، بايستى ميان الگوى مطلوب ايدهآل و الگوى مطلوب شرايط عينى زمانه در انديشه محلاتى تمايز گذاشت، و همانگونه كه او خود به صراحت مىگويد، طرح او درباب حكومت قسم اخير آن است.(59) بهمنظور جلوگيرى از اشتباه در فهم مىتوان مراد الگوى نخست را الگوى مطلوب، و الگوى دوم را الگوى مناسب عصر غيبت نام نهاد. اما اين الگوى مناسب در نظر محلاتى چگونه الگويى است؟
الگوى سلطنت مشروطه
مشروطيت الگويى از حكومت است كه در آن، »تصرفات دولت به حدود كليه نافعه«(60) محدود شده است. مطلوبيت اين الگو نه به خاطر مشروعيت ذاتى آن، بلكه به سبب نتايج كلىاى است كه به بار مىآورد: اولين نتيجه چنين الگوى حكومتى، رفع ظلم و ستم از سر مسلمانان است كه وظيفهاى دينى تلقى مىشود و دومين دستاورد مهم آن، جلوگيرى از »تسلط كفار بر مؤمنان« مىباشد. محلاتى اين دو امر را چنين بيان مىدارد:
و ثمره آن دو چيز است: يكى تحديد جور و تقييد ظلمهايى كه از سلطنت و حواشى آن بر مردم ورود كند، ديگرى جلو گرفتن از نفوذ تدريجى كفار و استيلاى آنها بر جهات راجعه به مسلمين از تجارت و اكتسابات عامه و غيره و نيز بر ساير شعب و شئون مملكت اسلاميه كه بالاخره منجر شود به نفوذ تام و استيلاى كلى آنها بر تمام جهات مملكت، و مضمحل شدن و از دست رفتن دولت بالمرّه.(61)
محلاتى در لايحه كشف حقيقت مشروطيت، استدلال مىكند كه چرا و چگونه اين الگوى سلطنت بهرغم عدم مشروعيت شرعى آن، الگويى اسلامى تلقى مىشود. او مىگويد:
و وجود اين دو امر ]سلطنت مشروطه و مجلس شوراى ملى[ در سلطنت جائره اسلاميه، برطبق قوانين اسلام و منطبق با احكام قرآن است، نه منافى آن، چرا كه نتيجه آن جز اطلاق سلطنت جور را تقييد كردن و ادارات هرج و مرج دولت را در تحت ميزانى مضبوط در آوردن كه عمل به آنها براى مملكت اسلاميه مفيد باشد، نه مضر، چيز ديگرى نيست، و اين مطلب در شريعت مطهره اسلاميه، در تحت دو عنوان داخل است، يكى، تقليل جور و تحديد ظلمى كه از دولت جايره خودسر بر مردم وارد شود كه از مصاديق واضحه امر به معروف و نهى از منكر است و وجوب آن با شرايط مقرره از ضروريات مذهب اسلام است؛ دويم: حفظ بيضه اسلام است از تهاجم كفار و اين مطلب در وقتى صورتپذير شود كه هرج و مرج دولت به حدى برسد كه مصالح ملكيه بالمرّه مختل شود و قوه استمساكى براى دولت در مقابل اعادى دين باقى نماند، در اين صورت تقييد به قيود مذكوره كه موجب انتظام مملكت و حصول قوه تماسك براى دولت، در مقابل اعادى اسلام بوده باشد، واجب و صورت بقاء دولت اسلاميه و باعث حفظ بيضه اسلام خواهد بود، چنانكه حالت حاليه مملكت خواب ما از اين قبيل است ... .(62)
به اين ترتيب، الگوى سلطنت مشروطه بيشترين توجه خود را معطوف به عملكردهاى حكومت و ارائه راهكارهاى اجرايى آن مىكند. محلاتى در رساله لئالى در اين زمينه بحث كرده است و مىگويد: هر حكومت نوعى مىبايد نسبت به هفت وظيفه حساس باشد. او وظايف هفتگانه را بدين شرح مىداند: ماليات؛ ارتش؛ محاكم قضايى؛ نظم عمومى و امنيت داخلى؛ امور مدنىاى، چون اوقاف، تجارت و مطبوعات؛ مرزبانى و در نهايت، حمايت از اتباع در دولتهاى بيگانه. سازوكار پيشنهادى وى براى وظيفه وصول ماليات آن است كه:
مالى به ميزان خاصى بر نوع رعيت، كل على حسب حاله توزيع شود و در تقسيم و تقسيط هيچ نحو حيف و ميلى ملحوظ نباشد. علم و جهل، شرافت و خسّت ضعف و قوت و غيره و غيره، در اين مقام اسقاط شود و براى هر يك از كسانى كه در جمع و ضبط آن اموال داخل و دخيلاند، چه شخص حكومت بلد و چه اجزاء و عملجات آن، ... كل على حسب عمله و رتبته، مواجب معلومى از دولت ملحوظ شود كه به ميزان معينى به آنها برسد، بدون اينكه به رعيت رجوع داشته باشد و بايست تفصيل ماليات هر بلدى و ميزان مواجب هر يك از مباشرين در اواقى چاپ شده و مابين عموم رعيت در آن بلد منتشر شود تا كسى نتواند پيرامون حيف و ميل بگردد.(63)
پيشنهاد عملى محلاتى درباره ارتش، تشكيل ارتشى حرفهاى تحت نظارت نمايندگان مجلس شوراى ملى است. او مىگويد: »پس بايست كه افواجى مطابق موازين مضبوطه از هر محل هرچه لازم شود به صوابديد وكلاء بلد و نظارت امناء ملت تشكيل شود«.(64) سخن وى در زمينه ارتش بر دو امر مهم مىچرخد: نخست، به روز بودن نوع آموزش و ادوات نظامى و ديگر، نظاممند بودن نحوه پرداخت حقوق نظاميان و نيز بودجه خريد ادوات نظامى.
محلاتى براى اجراى خوب وظايف ديگر حكومتى نوعاً خواهان نظارت امناى ملت است. در ميان وظايف هفتگانه برشمرده او، فقط دو مورد وجود دارد كه نيازمند متولى خاصى مىباشد: مورد اول، رفع دعاوى بين مسلمانان است كه او مىگويد: »بايست كه به محضر مجتهد عادلى كه اجتهاد و عدالت او به طرق صحيحه احراز شده باشد رجوع، و مطابق حكم او رفتار شود، چنانكه در قانون اساسى مطبوع و منتشر است«.(65) و مورد دوم به موضوع اوقاف برمىگردد كه: »بايست على حسب ما يوقفها اهلها در آن عمل گردد«.(66) به غير از دو مورد مذكور، وظايف برقرارى نظم عمومى، مطبوعات، تجارت، مرزبانى و حفظ جان و مال اتباع، به نظارت نمايندگان مردم گذارده مىشود، در حالى كه در نظر نايينى، مرزبانى جزء امور حسبيه بوده و تحت ولايت شرعى فقيه قرار مىگيرد.
اركان دولت مشروطه
الگوى سلطنت مشروطه بر سه ركن قرار مىگيرد: قانون؛ آزادى و برابرى از آنجا كه اين الگوى از حكومت حول محور دورى از انانيت و خودمحورى صاحبان قدرت سياسى مىچرخد، مسئله تحديد قدرت سياسى در كانون توجه آن قرار دارد. در اين الگو، چنين امرى نيازمند گزينش نمايندگانى از مردم و نظارت بر روند اجرا و اعمال قدرت سياسى است. تحديد قدرت سياسى همچنين بدون ارائه شرح وظايف و حدود و ثغور اختيارات مقامات اجرايى ناممكن مىباشد. اينجاست كه مسئلهاى به نام قانونگذارى در اين الگو مطرح مىشود. تصويب قانون بهوسيله نمايندگان مردم، نظارت دقيق بر اجراى آن از سوى نمايندگان و تضمين اثربخشى آن از طريق قوه قضاييه، يكى از اركان الگوى مزبور قرار مىگيرد. اما پرسش اساسى آن است كه سرشت و حقيقت اين امر براساس بنيادهاى نظرى دينى چيست؟
نويسندگان مشروطهخواه تفاسير چندى از اين ماهيت دادهاند؛ براى نمونه، روحاللَّه نجفى اصفهانى مراد از وضع قانون را دوگونه تفسير مىكند: براساس تفسير نخست او قوانين موضوعه، قوانينى هستند كه شكل اجرايى قوانين شرعيه را تعيين مىكنند و براساس تفسير دوم او، اينگونه از قوانين در حوزه امور عرفى قرار مىگيرند و از اينرو، با حوزه امور شريعت كه حوزه مسايل دينى است، تلاقى پيدا نمىكنند.(67) عمادالعلماء خلخالى ماهيت قوانين موضوعه را بيان حدود و تكاليف آدميان در حوزه امور دنيوى و جسمانى مىداند. او پيشتر با تقسيم تكاليف و حدود انسانى به دو حوزه روح و جسم، مصب احكام شرعى اسلامى را حوزه روح مىداند. اما حوزه جسمانى آدمى به عقيده او، مربوط به »سلطان« بوده و مصب جريان احكام سلطانى يا حكومتى است. از اينرو، وضع قوانين موضوعه را در حوزهاى غير از حوزه شرعى دانسته و ماهيت آن را، غير از سرشت چنين احكامى تلقى مىكند.(68) فاضل ترشيزى نيز استدلال مشابهى دارد.(69) محمداسماعيل محلاتى نيز در فضاى فكرى مشابهى قلم مىزند. او در رساله لئالى ضمن برشمردن ترديدهايى در مورد الگوى مشروطيت و توضيح نادرستى آنها، برداشت خويش از ماهيت قانون و قانونگذارى را نيز بيان مىكند. بهطور خلاصه بهعقيده او، تعيين حكم شرعى و تكليف الهى بهعهده مجلس شوراى ملى نمىباشد، بلكه »... عقد مجلس در هر بلدى براى نظارت امناى ملت است در اشغال حكومت، چه ماليه چه عسكريه، و نيز در كليات امور سياسيه كه راجع است به نظام مملكت و آبادى آن؛ چون تسويه طُرُق و شوارع و بستن سدها و اجراء انهار مفيده به اراضى باير و غيره. و نيز در هرچه موجب تربيت رعيت باشد در تعليم و تعلم علوم و صنايع سياسيه كه باعث رفاهيت آنها شود در معاش دنيوى، و موجب اخراج آنها شود از ذل نكبت و احتياج به خارجه. و پرواضح است كه اين امور و امثال آن راجع است به مصالح دنيويه، دخلى به امور دينيه ندارد«.(70)
به اين ترتيب، مىتوان تفكيك حوزه امور شرعى از امور عرفى را از سخنان مذكور بهخوبى برداشت كرد. همچنين او به مسئله قانونگذارى بهعنوان يك سيره و روش عقلايى نگاه مىكند كه مورد تأييد شريعت نيز قرار گرفته است. او در ادامه، مىگويد:
مثلاً فلان سد را به فلان ميزان بستن و آب در فلان زمين جارى كردن، صلاح او چه، فساد او چه باشد، البته امرى است كه بايد عقلاى بلد كه در اين امور ناظرند، در آن شور كنند و عالمى كه در آن مجلس از جانب صنف علما انتخاب شده، نيز يكى از عقلاى بلد بهشمار آيد. و البته معلوم است كه اگر رأى او در اين باب، مخالف با رأى ساير عقلاى مجلس شد، بايست رأى آنها را ترجيح داد و اين مطلب را ربطى به حكم كلى شرعى نيست كه قول عامى در آن باطل باشد، بلكه از قبيل رجوع به اهل خبره است در تشخيص موضوعات.(71)
بنابراين، محلاتى از قانون و قانونگذارى بهعنوان يكى از اركان اساسى الگوى مشروطيت حمايت مىكند. بخش ديگرى از مساعى وى در حوزه قانون مربوط به دفع تصور غلط از قانون موضوعه است. او در اين باره بايد برداشتهاى علماى مشروعهخواه را اصلاح كند. در اين زمينه محلاتى متعرض دو نكته عمده مىشود: نكته اول آنكه تكليف اطاعت از عالمان دينى كه در شريعت بيان شده است، در موضعى غير از موضع و مورد مجلس و عملكرد آ ن قرار دارد. او مىگويد:
مگر كليات امور سياسيه كه موجب جلب منافع نوعيه و دفع مضار عامه است و آنچه باعث رفاهيت رعيت و خلاصى آنها از فشار ظلم استبداد، دخلى به احكام كليه شرعيه كه مورد اجتهاد مجتهدين است، ندارد. آيا در قانون اساسى از شرايط صوم و صلوة و احكام حج و جهاد و مسائل خمس و زكوة، يا در احكام معاملات چون شروط بيع و صلح و اجاره و نكاح و طلاق و غيره و غيره برخلاف اجتهاد مجتهدين چيزى مقرر داشته، يا بعد از اين مقرر خواهد داشت و در احكام كليه الهيه كه مرجع در آنها كتاب و سنت است و به دست يارى فهم مجتهدين بايست معين شود، مداخله خواهند نمود و دين ديگرى اختراع خواهند كرد؟ ... ملحض قانون مشروطيت چنانكه گفته شد، تحديد در اَشغال سلطنت و امور عامه سياسيه است، كار به احكام كليه شرعيه ندارد.(72)
به اين ترتيب، آشكار است كه حوزه قانونگذارى و قوانين موضوعه، حوزه امور حسبيه و مصاديق آن نيست تا داخل در حوزه امور شرعى گردد.(73)
نكته دوم اينكه مسئله قانون به دنبال خود مسئله »نظام نمايندگى« را مطرح مىكند كه براساس آن، نمايندگان بهعنوان وكيل شهروندان به نظارت بر اعمال قدرت سياسى و وضع قوانين موضوعه مىپردازند. اما همين حيثيت وكيل بودن نمايندگان ترديدهاى ديگرى در ذهن عالمان مشروعهخواه ايجاد مىكرد، چرا كه وكالت بهعنوان بابى از ابواب فقه مطرح مىگردد و فقها براى آن شرايط و ويژگىهايى بيان مىكنند. به اين دليل، مشروعهخواهان ناخواسته احكام و شرايط وكالت شرعى را به دليل صرف تشابه اسمى به وكالت در معناى نمايندگى سياسى تسرى مىدادند.
محلاتى ترديدهاى را درباره مسئله وكالت تلخيص كرده است كه عبارتاند از: 1 - موكل بايد ذىحق باشد تا بتواند آن مورد را به وكالت بسپارد، در حالى كه مردم نسبت به سلطنت صاحب حق نيستند، بلكه اين حق از آنِ معصوم)ع( است؛ 2 - وكالت شرعى عقد جايزى است كه موكل هرگاه اراده كرد مىتواند وكيل خود را عزل كند، در حالى كه نمايندگان مجلس تا پايان دوران نمايندگىشان غيرقابل عزل هستند؛ 3 - وكالت شرعى حق موكل را در اقدام مستقل نسبت به مورد وكالت از بين نمىبرد، در حالى كه شهروند پس از انتخاب نمايندگان حق مداخله در امور مجلس را از دست مىدهد و 4 - در وكالت شرعى، وكالت افراد بالغ و عاقل اعم از زن و مرد يا پير و جوان صحيح است، در حالى كه نامزدان نمايندگى بايستى مرد، و بين 21 تا هفتاد ساله باشند.(74) محلاتى در مقابل، معتقد است نمايندگان مجلس شرعاً در امر سلطنت صاحب حق نيستند و وكالت در سلطنت مشروطه وكالتى شرعى نمىباشد، »بلكه ترتيبى است منظم و ميزانى است منضبط در امور سياسيه و مصالح عامه ملكيه كه موجب رفع هرج و مرج و باعث انتظام مملكت اسلاميه شود.(75) و تنها در اين ميان شباهتى لفظى ميان ايندو مورد وجود دارد.
و اما مىبينى كه به امين ملت وكيل مىگويند، پس اين تعبير نه به حسب لسان فقها و مذاق شرع است و كسى هم نمىخواهد كه آن را به شرع نسبت دهد و وكالت آنها را وكالت شرعيه بگيرد، بلكه به لسان عرف عامه و مذاق عامه از سواد خلق است، چونكه اجتماع آنها در مجلس نه به جهت امور شخصى خود آنها است، بلكه براى مصالح نوع رعيت به رضاى آنها نه، من عندى، حاضر شدهاند كه هر چه صلاح نوع است بفهمند، لهذا به آنها اطلاق وكيل مىكنند، چنانكه در كثيرى از اينجور موارد به وكيل تعبير مىكنند، اگرچه مورد وكالت شرعيه نباشد.(76)
دومين ركن از اركان الگوى سلطنت مشروطه، مسئله آزادى است. طرح مسئله »حريت« در الگوى سلطنت مشروطه در ميان علماى آن دوره دو برداشت را بهوجود آورد: مشروعهخواهان از آزادى، معناى آزادى مطلق، بىقيدى، بىبندوبارى و مسايلى از اين دست را برداشت كردند و آن را مخالف نظام عقيدتى، احكام شرعى و مكتب اخلاقى اسلام دانستند، در حالىكه عالمان مشروطهخواه سعى كردند اين مطلب را بيان كنند كه معناى ديگرى نيز از آزادى وجود دارد. مشروطهخواهان در توضيح اين معناى ديگر عبارتهاى مختلفى را به كار بردهاند. سيد نصراللَّه تقوى مورد كاربرد كلمه آزادى را در سه حوزه اعمال، گفتار و افكار مىداند و توضيح مىدهد كه آزادى در اعمال، برخوردارى عموم مردم از حقوق خاصه خود، مانند مسكن، غذا و لباس، بدون تعدى به حقوق ديگران است و مقصود از آزادى در گفتار و افكار، آزادى مردم در بيان فوايد و منافع و مصالح عمومى از طريق قلم و بيان مىباشد.(77) عبدالرسول كاشانى آزادى موردنظر مشروطهخواهان را تنها در ابعاد آزادى مجامع، انتخاب وكلا، قلم، طبع، صنعت، كسب و ... و آزادى در عقايد مىداند كه همگى آنها را مىتوان در اصطلاح آزادى مدنى و آزادى سياسى جمع كرد.(78) روحاللَّه نجفى اصفهانى بهصورت آشكارترى با در نظر گرفتن دغدغههاى مشروعهخواهان، مقصود از آزادى در نظام مشروطه را آزادى تمامى خلق در غير آنچه كتاب و سنت آنها را مقيد نموده، مىداند.(79)
محلاتى در همين فضا، دو گونه از آزادى را شناسايى مىكند: آزادى از قيد عبوديت الهى و آزادى از قيد رقيت استبداد. به عقيده او، گونه نخست از آزادى در ميان ملتهاى معتقد به خداوند اعم از يهوديان، نصرانيان، مجوسيان و مسلمانان مطرح نمىشود، »زيرا كه اتفاقى همه است كه از جانب خدا كه مولاى حقيقى ذاتى آنها است، به توسط پيغمبر خود براى مخلوق كه عباد حقيقى ذاتى او هستند، قانونى مقرر شده و حدود و قيودى براى حركات و سكنات آنها برقرار گشته. نهايت در كيفيت آن و در تعيين رسولى كه واسطه در ابلاغ است، مختلفاند و اگر كه مملكتى سلطنت آنها مشروط شد، معنايش نه آن است كه اهل آن مملكت، دست از دين خود كشيده باشند و قيود مذهبى خود را تغيير داده باشند«.(80)
اما گونه دوم از آزادى، رها شدن مردم از دست استبداد است و خلاصه مضمون اينگونه آزادى، آن است كه:
حقوق ملت در چنگال آهنين سلطنت استبداديه اسير و دستگير نباشد. هر نحو تصرفى كه خواست از روى شهوت و غضب نفسانى خود در او بكند، در اموال و اعراض و نفوس مردم فعال ما يشاء باشد و ملت بيچاره را اصلاً حق رد و قبول و نفى و اثباتى نباشد، بلكه در حقوق مملكتى خود آزاد باشند كه مصالح و مقاصدى كه راجع است به آنها به توسط امناء خود ملحوظ نمايند و در تحت قانون منضبط درآورند تا كه ادارات دولت بر طبق آن قوانين حركت كنند، و لازمه رها بودن از قيد اين عبوديت و خلاص شدن از ذل اين اسارت، آزادى اقلام و افكار و مطلق حركات و سكنات خلق است، در جلب منافع عامه و دفع معناى نوعيه از عامه ملت، و هر چه كه موجب عمران مملكت اسلاميه و قوت نوع مسلمين گردد، بدون اينكه منافاتى با مذهب آنها داشته باشد. و اين است مراد از هويت و آزادى كه از لوازم سلطنت مشروطه در مقابل سلطنت مستبده شمرده مىشود.(81)
به عقيده محلاتى، آزادى اخير ربطى به مذهب و دين اهالى مملكت ندارد، چه آنها خداپرست باشند يا بتپرست، مسلمان باشند يا كافر، يهودى باشند، يا نصرانى. وى خلاصه سخن خويش را در اينجا در لايحه كشف حقيقت مشروطيت نيز تكرار مىكند،(82) و آزادى در اين معنا را از مستقلات عقليه و از ضروريات مذهب اسلام برمىشمارد كه »ملخص آن رفع ظلم و تعدى اقوياء از خلق است«.(83) البته محلاتى خود بهخوبى بر اين امر واقف است كه محتواى قانون هر مملكتى حدود و ثغور آزادىهاى مدنى و سياسى را مشخص مىكند و از اينرو، آزادىهاى مطروحه از مملكتى به مملكت ديگر تفاوت مىيابد:
و خلاصه سخن آنكه همه مردم در ممالك حريت از هرگونه تعدى خلاص و آزادند، مگر آنچه مقتضاى قانون آنها باشد و آن قانون به حسب خصوصيات ممالك و اختلاف مذاهب مختلف است ... مملكت ايران هم مطابق مذهب خود بايست در قانون اساسى ملى جميع موازين اسلاميه را ... در عهده بشناسد.(84)
وى براى نمونه، درباب آزادى قلم در پاسخ به خردهگيرى مخالفان مشروطه كه اين آزادى اجازه غيبت كردن، تهمت زدن، دروغگويى و ... را به مردم مىدهد و آنها را به ارتكاب محرمات تشجيع مىكند، توضيح مىدهد كه ماده قانونى مذكور بيان مىدارد كه مردم درباب نگارش مطالب و درج آن در مطبوعات، آزاد هستند، البته در غير آن چيزى كه در قانون ديگر بهطور آشكار منع نشده است. به عقيده محلاتى، محرمات مذكور، در ديگر مواد قانونى منع شده است و نيز در همين ماده قانونى مربوط به آزادى بيان به ممنوعيت نشر كتب ضلال تصريح شده و اين مورد را از مصاديق آزادى قلم و بيان استثنا كرده است. اين مورد بهوضوح رسوخ قواعد شرعيه اسلاميه را در تفسير آزادى نشان مىدهد.(85)
سومين ركن از اركان الگوى سلطنت مشروطه، برابرى است. اين ركن الگوى سلطنت مشروطه به شدت مورد انتقاد علماى مشروعهخواه قرار مىگرفت، چرا كه »اصل مساوات« را از اساس مخالف شريعت اسلامى تلقى مىكردند، زيرا به عقيده آنها تفاوتهاى آشكارى در بسيارى از احكام شريعت وجود دارد؛ تفاوت ميان مؤمن و كافر، بالغ و نابالغ، مميز و غيرمميز، عاقل و ديوانه، حربى و ذمى، مرد و زن و ... از جمله مواردى هستند كه در تفاوت احكام شرعى دخيل مىباشند. از نظر آنها، تساوى شهروندان در سلطنت مشروطه با همگى اين موارد اختلاف مباينت دارد. در مقابل، عالمان مشروطهگرا تفسيرى از »مساوات« را ارائه مىدادند كه با احكام شريعت اسلامى و فقه مذهب اماميه منافات نداشته باشد؛ براى نمونه، ملا عبدالرسول كاشانى در رساله انصافيه »برابرى« را چيزى جز اين نمىداند كه شاه و گدا، وضيع و شريف، عالم و جاهل و فقير و غنى بهطور مساوى محاكمه شوند و حاكم، ميان آنان تفاوتى نگذارد. به عقيده او، اين اصل مستند به آيات قرآن كريم مىباشد.(86) ولى محلاتى مانند نايينى تفسير كاملترى از آن ارائه مىدهد. او مىگويد:
مساوات كه در اين دوره گفته مىشود، به اين معنى است كه هر حكمى كه به هر عنوانى از عناوين شرعيه يا عرفيه بار باشد، در اجراء آن حكم فرقى مابين مصاديق آن گذارده نشود؛ مثلاً زانى حد مىخورد، هر كه باشد. سارق دستاش بريده مىشود، هر كه باشد. قاتل به قصاص مىرسد، هر كه باشد و هكذا در عناوين ديگر. هر كس كه در تحت آن عنوان داخل شد حكم آن عنوان بر او جارى است، شاه باشد يا گدا، عالم يا جاهل، قوى يا ضعيف ... نه آنكه معناى مساوات چنان باشد كه ... جميع عناوين مختلفه كه حكم آنها مختلف است، از مابين خلق برداشته شود و همه اصناف خلق به يك چوب رانده شوند؛ مثلاً حاضر و مسافر در حكم يكى باشند و هكذا فاسق و عادل و مجتهد و عامى و غيره و غيره.(87)
محلاتى در لايحه كشف حقيقت مشروطيت، اين معناى از برابرى را از ضرورتهاى مذهب اسلام اعلام مىكند.(88) اين درك از اصل برابرى حاصل تلاش عالمان مشروطهگرا بود تا اصول و مبانى الگوى سلطنت مشروطه را از درون سنت اسلامى بيرون بكشند، در حالىكه طبق آموزههاى نظريه دولت مشروطه و نظريههاى مردمسالارى اصل برابرى، ضمن اذعان به نابرابرىهاى جسمانى، روحى و موقعيتهاى اجتماعى و ...، همه شهروندان را در حوزه فضاى سياسى برابر فرض مىكند و نابرابرىهاى مزبور را غير دخيل در امر حكومت مىداند.
فصل چهارم:
عوامل و علل زوال و بقاى دين و دولت
انحطاط مسلمانان (انحطاطشناسى)
غالب نويسندگان دوران بازخيزى اسلامى از سيد جمالالدين اسدآبادى به بعد، دو عامل عمده انحطاط مسلمانان را استعمار خارجى و استبداد داخلى دانستهاند. در اين ميان، عدهاى از آنان با ترجيح دادن »استعمار«، بيشتر بر بُعد خارجى مسئله انحطاط تأكيد كرده و وضعيت پريشان جوامع اسلامى را به عاملى خارجى نسبت دادهاند. اين بينش مخصوص نويسندگان مسلمان عصر بازخيزى اسلامى نيست، بلكه در ميان نظريهپردازان امپرياليسم و نيز نظريههاى چپ توسعه و نوسازى، مانند نظريه مركز - پيرامون سمير امين، آندره گلدن فرانك و ديگران نيز چنين ديدگاهى ديده مىشود. ولى محلاتى برخلاف اين طيف از نويسندگان و نظريهپردازان، به بُعد داخلى مسئله انحطاط اهميت بيشترى مىدهد و مسئله استبداد داخلى را علةالعلل مشكله انحطاط مسلمانان برمىشمارد. او در رساله ارشادالعباد الى عمارة البلاد خود مىنويسد:
و بعد، پس از آنكه جهات ضعف و انكسار از هر طرف و هر جانب رو به مملكت ايران رهسپار شد و آثار و علامات آن بر هر كورى كه اندك شعورى در اين امور داشت، ظاهر و هويدا گرديد و امناى دولت كه حفظ مملكت به عهده آنها بود، به جز چپاول اموال رعيت و صرف نمودن در شهوات نفسيه و مقاصد شخصيه، ديگر براى آنها فرصت و مجالى باقى نماند.
عقلاى مملكت و سياسيون آنها كه عِرق قوميت و عزّ انسانيت در كالبد بدن آنها خشك نشده بود، به خود آمدند و اطراف و جوانب مملكت را مشاهده نمودند و ديدند كه جهات عزت و ثروت از آنها بالمره مسلوب گشته و دست و پاى آنها بسته و از همه جا بريده شده و در دائره بسيار تنگى در كمال سختى، محصور اعادى دين و دنياى خود واقع شدهاند و اگر كه به اين و تيره بمانند، عن قريب است كه مثل ساير برادران اسلامى خود، چون اهالى مملكت اندلس و تونس والجزائر و زنگبار و حبشه و هند و سند و تبت و غيره و غيره، بالمره مضمحل و نابود شوند و در چنگال آهنين اجانب گرفتار آيند. پس، در اين مقام برآمدند كه منشأ ضعف و انكسار، ذلت و افتقار خود را بدانند. پس از تأمل دانستند و ديدند كه اصلالعلة و عمدةالسبب، در اين باب مثل ممالك مذكوره، استيلاى سلطنت خودخواه، شهوتران، خودپرست است بر تمامى حقوق ملى و مسلوبالحق بودن آنها در تمام مصالح و مفاسد مملكتى كه وسيله تحصيل عزت و شرف آنها است ... .(89)
او در رساله لئالى خود نيز بر همين نكته اشاره كرده، مىگويد:
حالا بايد ديد كه علت عروض اين مفاسد چه، و منشأ اين خرابىها از كجاست؟ بر هيچ عاقل سائس مخفى نيست كه اصلالعلة و تمامالسبب در اين مفاسد جز استبداد سلطنت چيز ديگر نيست.(90)
براى عالِمى چون محلاتى رفع استبداد از بُعد دينى نيز مؤثر مىباشد، چرا كه از نظر او استبداد تنها سبب مفاسد دنيوى نمىشود، بلكه به فساد دين مسلمانان نيز مىانجامد.(91) به اين ترتيب، رابطه مستقيمى ميان انحطاط دنيوى و انحطاط دينى به وجود مىآيد، همانطور كه چنين رابطهاى ميان عزت و شوكت دينى و دنيوى وجود دارد. او مىگويد:
بديهى است كه عزت و شوكت هر دينى و انتشار هر آيينى بسته به عزت و شوكت پيروان آن دين و سعى و كوشش آنان در نشر دين و اعلاى كلمه و آيين خويش ]است[، چه به هر اندازه كه ملت عزيزتر شد، دين آنان عزيزتر خواهد شد و بالعكس هر چه در انتشار دين خود و دعوت به آيين خويش جد و جهد و تلاش ورزند، دين آنها به همان درجه منتشر و مشهور و متدينين به آن فزونتر خواهد شد. عزت دين اسلام در ثلث قرن اول نبود، مگر به جهت قوت و عزت دُوَل اسلام و ضعف و خوارى حاليه نيست مگر به جهت ضعف و ذلت دُوَل اسلام ... .(92)
محلاتى پس از بيان مشكله »انحطاط«، به پاسخ و درمان چنين مشكلهاى نيز مىپردازد و صرفاً به اشاره به درد بسنده نمىكند. او در اين زمينه ايده »اصلاح« را مطرح مىنمايد. اما اين ايده در نظر او چيست. محلاتى ابتدا با تقسيم »اصلاح« به سه قسم، بهطور جداگانه آنها را تعريف مىكند: قسم نخست اصلاح از نظر او، »اصلاح سياسى« است. اصلاح سياسى »نظر نمودن در سياست دولت و عنصر غالب و اصلاح مفاسد و رفع معايب ادارات آن و تقييد مأمورين و ارباب نفوذ و تحديد رفتار آنان و مسئوليت وزرا به قانون اساسى و مشاوره دانايان مملكت و عقلاى ملت به يكسو نهادن استبداد، خودرأيى، خودپسندى، حرف پيش بردن، خودسرى و ... و تعيين وظايف و تكاليف جميع طبقات ناس و عموم اهالى و افراد مملكت از مأمورين و رعيت و تسهيل طُرُق تحصيل ثروت، تسديد اداره عسكريه، به چنگ آوردن قوت حفظ حوزه مملكت، ترويج تجارت و صناعت، اتقان فلاحت و زراعت و اقتصاد ...«(93) و در يك كلام، توسعه اجتماعى مىباشد. محلاتى »اصلاح علمى را دومين گونه از اصلاح مىداند. او اينگونه اصلاح را چنين تعريف مىكند:
... نظر نمودن در معارف و علوم و اصلاح مدارس و مكاتب و تنقيح وزارت معارف و علوم و كتب و رسائل و جرايد علميه و تهذيب اخلاق طالبان علم و تأسيس جمعيات علميه و تسهيل طُرُق تعليم و تعلم و نشر مجلات و جرائد و روزنامجات و كشف غوامض و اسرار مسائل مشكله و بيان آنها به عبارت ساده قريب به فهم عوام و انتشار معالم و عوائد دينيه از اصول و فروع و بيان آنها به اسهل ما يكون.(94)
به اين ترتيب، اصلاح علمى در بر گيرنده فرآيند توسعه علمى و حقوق مدنى مربوط به آزادى بيان و آزادى انجمن مىباشد.
»اصلاح ادبى« سومين شكل از اصلاحات موردنظر محلاتى است و مراد از آن، »اصلاح آنچه عامه ناس بر آناند از آداب و عوايد و اخلاق و واداشتن آنها به پيروى طريقه حقه مستقيم اسلاميه و جد و جهد در ترك اشياء خارجه از دين مقدس اسلام و جمود بر فرمايشات و اوامر صاحب شريعت)ص(«.(95) اعتقاد به اينگونه از اصلاح نشان مىدهد كه محلاتى به گونه خاصى از مردمسالارى معتقد است كه شريعتى از آن، به »مردمسالارى هدايت شده«(96) يا »مردمسالارى متعهد«(97) ياد مىكند. در اينگونه از مردمسالارى، حكومت زاييده شده آراى اكثريت است، ولى به دست آراى اكثريت سرنگون نمىشود و متعهد به تحقق هدفهاى تعيين شده در ايدئولوژى مىباشد و نه كسب رضايت و اداره عادى جامعه.(98) محلاتى قسم اخير اصلاح را با اهميتترين گونه اصلاح مىداند كه در برگيرنده دوگونه اصلاح سياسى و علمى نيز مىباشد.(99) در فايده و ضرورت اينگونه اصلاح همان بس كه جامعه را بهسوى »سعادت ماديه و معنويه« رهنمون مىگردد.(100) محلاتى وظيفه ايفاى اصلاح ادبى را مخصوص علما مىداند و مداخله هيچكس را در آن روا نمىشمارد و مىگويد:
بديهى است كه اصلاح ادبى، وظيفه خاصه علماى اعلام و حجج اسلام )كثراللَّه امثالهم( است و هيچ كس را مداخله در آن نشايد ... اصلاح ادبى، نخستين وظيفه روحانى است ... .(101)
در مجموع، تفكر محلاتى را درباب مشكله انحطاط مىتوان در استبداد داخلى حكومتهاى مسلمانان خلاصه كرد و راه درمان آن را در انجام اصلاحات سهگانه سياسى، علمى و مهمتر از همه، اصلاح ادبى يا توسعه فرهنگى دانست. ما تحليل او از حكومت استبدادى را در قسمت ديگرى از اين نوشته خواهيم آورد، ولى قبل از آن بايستى با تحليل او از حكومتها آشنا شويم تا ابعاد انتقادى او از استبداد و نظام و جانشين آن را بهدرستى درك كنيم.
استعمار خارجى
دولت مدرن يا ملت - دولت(102) گونهاى خاص از دولت است كه ابتدا در اروپاى غربى و در سه كشور فرانسه، انگلستان و آلمان بهوجود آمد و سپس به سمت شرق اروپا و در مرحله بعد در كل جهان گسترش يافت.(103) گسترش اين پديده در جهان را نويسندگان سياسى از رهيافتهاى گوناگون مورد مطالعه قرار دادهاند؛ براى نمونه، مىتوان از نظريههاى مركز - پيرامون، توسعهگرايى، كاركردگرايى، نهادگرايى و ... نام برد. علاوه بر برداشتهاى آكادميك مذكور، نويسندگان بومى نيز با ديدگاههاى خاص خود به اين مسئله توجه كردهاند. بهطور كلى، با آغاز دوران بيدارى مسلمانان به رهبرى سيد جمالالدين اسدآبادى به اين سو، دستاوردهاى سياسى مدرنيته از دريچه نظامهاى سياسى مورد بررسى قرار گرفته است. غالب اين آثار در پاسخ به پرسش چرايى انحطاط مسلمانان، دو عامل استعمار خارجى - به لحاظ خارجى - و استبداد داخلى را مطرح كردهاند. اين دو عامل در لابهلاى نوشتجات مشروطيت نيز به وضوح ديده مىشود. محلاتى نيز از اين قاعده مستثنا نبوده و ضمن تحليلهاى خويش نسبت به وضعيت نامطلوب ايران و كشورهاى اسلامى، به دو عامل فوق بهعنوان عوامل بازدارنده و انحطاط مسلمانان اشاره كرده است. در اين بخش مقال به بررسى برداشت او نسبت به »استعمار« مىپردازيم.
محلاتى نيز همچون ديگر عالمان هم صنف خود به استعمار از دريچه علت »انحطاط« و »ضعف« مسلمانان مىنگريست. او در اواخر بخش نخست رساله لئالى، آثار و پيامدهاى سلطه خارجيان بر كشور اسلامى را برمىشمارد و مىگويد:
سوق اسلام به سوق كفر مبدل شود، بازار خريد و فروش مسكرات نه يك، نه صد هزارها على رؤسالاشهاد رواج گيرد، گوشتهاى خوك به قنارهاى قصابى زده شود، صداى ناقوس جاى اذان را بگيرد. ]كليساها [در هر يك از بلاد اسلام ساخته شود، زنهاى شما به تهمت بعضى از تقصيرها تن تنها بدون محرم و شوهر به مجلس روس كه سيبريا است، روانه شوند و ديدار به قيامت بيافتد، اوامر و نواهى نوعيه اسلاميه در تحت يد كفر و كشيشهاى انصارى كه اعداء عدوّ اسلاماند، مقهور شوند، قواعد سياسيه اسلاميه و موازين قضاوت شرعيه متروك شود و غيره و غيره. و ملخص كلام آنكه مقهوريت دولت اسلام كه نتيجه آن بالاخره مقهوريت دين اسلام و اضمحلال اوست، بالمره و تدريجاً چنانكه در بلاد اسلاميه كه در تحت استيلاى كفر واقع شده، مشاهده مىشود. از جمله آنها، بلاد اندلس است كه الحال، در تصرف دولت اسپانياست او از ممالك عظيمه اسلاميه محسوب مىشده و فعلاً اثرى از آثار اسلام در آنجا يافت نمىشود و گويا كه هرگز دين اسلام در آنجا نرفته.(104)
چنانكه مشاهده مىشود محلاتى بهعنوان عالمى دينى بيشتر از منظر دينى و عوارض منفى استعمار به اين پديده توجه مىكند. او در ادامه، مواردى از ماجراى سرزمينهاى اسلامى را كه بهدست اسپانيايىها، ايتاليايىها و فرنگيان ديگر افتاده است، به نقل از كتاب جامجم تأليف فرهاد ميرزا معتمدالدولة، پسر پانزدهم عباس ميرزا نايبالسلطنة فتحعلىشاه و كتاب منجم، بهعنوان صحت ادعاهاى خويش و بيان حقايق تاريخى مىآورد و سپس چنين نتيجه مىگيرد كه:
بالجمله هر كسى كه ادنى خبرت و بصيرت به حال نوع فرنگيان و سوء سلوك آنها با مسلمين داشته باشد، به خوبى مىداند كه از زمان بروز و ظهور ضعف و سستى در دُوَل اسلاميه )كه ناشى از استبداد امراء و سلاطين استبداديه و بروز متعالمان دين به دنيافروش و سكوت و صُموت علماى ربانى و غفلت و بىعلمى ملل اسلاميه بوده( و رونق گرفتن و قوى شدن دُوَل نصارى كه خرده خرده ممالك مسلمين را چه در اروپا و چه در آسيا و چه در آفريقا گاهى به قهر و غلبه و گاهى به اسم حمايت و اصلاح و گاهى به اسم نفوذ تجارت و استقراض و غيره در تحت استيلاى خود آوردند، هيچ مقصد و مقصودى به جز بردن دين و دنياى مسلمين نداشته و ندارند و همه دُوَل اروپا و ملت نصارى در اين مقصد متفقاند و هر يك از آنها به حسب حال خود و آنچه كه صلاح او اقتضا كند، شب و روز در صورت دادن اين خيال كوتاهى نداشته و ندارند و به همه قوت و استعداد خود به طرف اين معشوق باطنى ساير و متحركاند، و تفصيل اين مطلب و توضيح اين معنى كه براى هيچكس شكى و شبههاى در آن نماند، محتاج است به رساله جداگانه تفصيل ممالك اسلاميه كه تا اين تاريخ به تصرف آنها درآمده در آن رساله مذكور شود و كيفيت سلوك هر يك از آنها در هر يك از بلاد با مسلمين آنجا معلوم گردد تا به هر جاهلى واضح و آشكار شود كه چگونه اين رقباى محيل دانا، به اسم تمدن و قانون، در كمال توحش و بربريت با اين بيچارههاى جاهل نادان رفتار مىكنند و چگونه دين و دنياى آنها مىزنند و مىربايند.(105)
اما نبايد چنين پنداشت كه محلاتى بهطور كامل و مطلق غرب را نفى مىكند. وى برخلاف عدهاى از علماى هم صنف خود كه چنين عقيدهاى داشتند )نفى مطلق غرب(، در برخورد با آن گزينشى عمل كرده است. او در جاى ديگرى از رساله لئالى مىگويد:
... تكليف ما مسلمانها درخصوص بعضى از صنايع آنها ]فرنگىها [كه به حسب اقتضاى وقت، براى ما از لوازم است، چه چيز است. آيا بايست به ملاحظه تحرّز كلى از مخالطه با كفار، چشم از تعليم و تعلم آنها بپوشيم و خود را دست نشانده آنها در جهات معايشه خود قرار دهيم، تا همه ثروت مملكت ما را كه روح قوت ما است، ببرند و دست و پاى ما را از هر طرف ببندند و مثل قالب بىروح در چنگال آنها گرفتار شويم و چيزى كه از روى ضعف عقل و سوء تدبير اسباب ترك خلطه و آميزش با فرنگىها قرار داده بوديم، به اقبح وجهى و اشنع طورى، باعث ذلت و اسارت خود در زير دست و پاى آنها قرار دهيم، يا اينكه از خواب غفلت بيدار شويم و در كمال يتقّظ و هوش درصدد تحصيل آزادى و سرشارى مملكت خود برآييم، بدون اينكه مذهب خود را از دست دهيم و درست بفهميم كه صنعت ياد گرفتن، ربطى به مذهب ندارد و مجرد اينكه اختراع صنعتى از كافرى شد باعث اين نشود كه اهل اسلام با وجود احتياج به آن چشم از آن بپوشند ... .(106)
ايده محلاتى درباره جدايى فنآورى از فرهنگ در نقطه مقابل نظر مشروعهخواهانى، چون فضلاللَّه نورى، تبريزى و ديگران قرار مىگرفت كه نمىتوانستند فنآورى را جداى از فرهنگ حامل آن تصور كنند و از اينرو، در كاربرد آموزههاى تمدنى غرب وسواس به خرج مىدادند.(107)
استبدادشناسى (تحليل وضعيت ايران عصر قاجار)
در قسمت پيشين بيان شد كه سلطنت مستبده در نظر محلاتى، حكومتى نامطلوب است. او چنين قضاوت اخلاقىاى را نه فقط براساس جائر بودن اينگونه از حكومت، بلكه با تجزيه و تحليل آثار عملى آن در حوزه حيات جمعى، بيان مىدارد. رسائل او نقطهنظرات انتقادىاش را در تحليل جامعه زمانهاش بهوضوح نشان مىدهد. اين تحليلها از ديدگاههاى مختلف، و متناسب با اهداف هر يك از رسالههاى او بيان شدهاند. محلاتى در رساله لئالى به نقد عملكرد حكومت سلطنت استبدادى از ديدگاه نوع وظايف و كاركردهايش پرداخته است و آن را از هفت جهت نقد مىكند:
1 - نقد عملكرد استخراجى حكومت استبدادى: عملكرد استخراجى هر حكومتى به توان و نوع عملكرد حكومت در اخذ و جذب ماليات از شهروندان دارد. محلاتى چگونگى وصول ماليات در دوره خويش را چنين توصيف مىكند:
شخص صدارت كه اولين شخص دولت است و نفى و اثبات و ردّ و قبول در هر امرى از امور بسته است به خيالات شخصيه او، حكومت هر بلدى را براى هركس كه ميل داشته باشد به نظر شاه جلوه دهد، پس از آنكه براى نفس سلطنت، پيشكش گزافى منظور كرده باشد. ثم براى خود صدارت و هكذا براى هر يك از رجال دربار كه در تعيين آن حكومت نفس خيرى زده باشند، پس از آنكه عمل حتم، و حكومت منجّز شد، آقاى حاكم جمع كثيرى از فراشهاى سفاك بىباك گرسنه را با دستگاههاى متعدد از صندوقخانه و قهوهخانه و آبدارخانه و فراشخانه و غيره و غيره كه هر يك از آنها مشتمل بر نفوس كثيره است از گرسنهها با خود بردارد و به اين هياهو بر سر رعيت بيچاره بريزد، در حالتى كه در خود آن بلد هم جماعتى از نامسلمانهاى گرسنه كه گوشت و پوست و استخوان آنها از دماء مسلمين و اموال آنها پرورش يافته، از قبيل كلانتر شهر و داروغه بازار و كدخداى محله، منتظر ورود حكومت عادلهاند كه بايد گذشته از آنكه خودشان را سير كنند، هركس هم كه به آنها بستگى دارد از وجوهات ديوانى معاف باشد، چنانكه هركس هم در آن بلد شأنى دارد و حكومت بر ترضيه و سكوت او محتاج است، از وجوهات مذكوره معاف است. و در مقابل، بر ضعفاء از رعيت كه بستگى به محل معتبرى ندارند، تحميل مىشود. و پس از آنكه حكومت به قدوم خود بلد را زينت داد و از وجوه و اعيان آنجا كسانى كه بايد آن بدبخت را مصيده مداخل خود قرار دهند، شيرينى و تعارفات مناسبه كه موجب ترضيه خاطر او باشد، به محضرش فرستادند و از اينگونه امور فراغت حاصل كرد، آن وقت وجوهات ديوانى بلد را از روى ميزانى كه در تهران به خرجاش آوردهاند، مبلغهاى گزاف بر آن افزوده، به اندازهاى كه اقلاً جاى آن پيشكشهاى گزاف را پر كند. پس از آن صفته واحده، به كسى اجازه مىدهد آن مستاجر هم تبعيضى وجوهات نموده و هر قدر بتواند سركشى هر يك نموده به اشخاص عديده اجاره خواهد داد و هلّم جرّا تا به آخرى كه رسيد، او مباشر مخصوصى براى جمعآورى از محل معين خواهد كرد. مباشر هم فراشى را براى گرفتن از رعيت مقرر مىدارد. رعيت بيچاره اين همه تحصيلات را متحمل مىشود كه سهل است بايست حق مباشر و ايضاً قلّق فراش را هم در كمال خضوع و خشوع بندگى كند ... اينها همه در صورتى است كه تعدى و احجاف مخصوصى در نظر نباشد و الّا حساباش با كرامالكاتبين است.(108)
محلاتى تنها به ساز و كارِ گرفتن ماليات در حكومت استبدادى زمان خود انتقاد نمىكند، بلكه بخش ديگرى از انتقاد او متوجه ناتوانى حكومت در هزينه كردن آن است. او در ادامه ديدگاه انتقادى مذكور مىگويد:
خوب، حالا اين ماليات را كه با اين همه تعديات و اضافات زائده كه زياده از آن است كه گفته شد، ... از رعيت بيچاره دريافت كردند آيا آنچه مطابق صورت اصل كتابچه است و اصل ماليات محسوب مىشود و بايست به خود دولت عايد شود، به او مىرسانند يا خير؟ اولاً، خود حكومت پس از آن ساير كسانى كه به ترتيب منصبى واسطه در ايصال وجهاند، هر چه بتوانند خرجتراشىهاى متفرقه براى دولت بيچاره مىكنند و از چپ و راست هر چه ميسر شود از آن وجه مىزنند و پاى دولت به اسم فلان خرج محسوب مىدارند و آنچه را كه نشود به هيچ وسيله ربود، به دولت عايد مىكنند. خوب، آنچه به خود دولت رسيد آيا چه خواهد شد؟ و به چه مصرف مىرسد؟ يكى از قانونها كه در دولت استبداديه مسلّم و معلوم است، آن است كه ماليات، مال ديوان و حق شخصى پادشاه است. قبض و بسطاش بهدست او است و هرگونه تصرفى كه شهوتاش اقتضا كند و خاطرخواه او باشد، در او خواهد كرد ... و بالجملة تجملات شخص سلطنت هر چه باشد و هر قدر بشود و شهوات شخص پادشاه در هر جهت هر چه اقتضاء كند، بدون استثناء بايست از دخل مملكت كه از رعيت فقير بيچاره حاصل مىشود، فراهم شود، چه اينكه دخل مملكت به ساير مخارج لازمه دولت كه در حفظ مملكت و آسايش رعيت دخيل است، وفا كند يا نكند.(109)
دومين مسئلهاى كه مورد ديدگاه انتقادى محلاتى قرار مىگيرد. وضعيت نيروهاى دفاعى زمانه او مىباشد. گزارش وى از وضعيت نيروهاى مسلح نيز حاكى از نابسامانى اوضاع است كه به نوبه خود جلوهاى از رسوخ جوهره استبداد در زمينه ارتش و نيروهاى دفاعى مىباشد. او در بخش نخست انتقاد خويش، به وضعيت معاش سربازان توجه مىكند و سپس در بخش دوم گزارشاش، وضعيت اسلحهخانه دولت ايران را به نقد مىكشد. محلاتى درباره موضوع نخست مىگويد:
آنچه در اين ادوار استبداد نوعاً مشهود شد، آن است كه اموالى كه به اسم تدارك عساكر داده مىشود و پاى دولت بيچاره محسوب مىگردد، مصارف آن بهقدر امكان ]وافى به [مقاصد شخصيه و خيالات نفسانيه رؤساى اين كار باشد و مقدار جزئى از آنرا از ترس آنكه مبادا در مورد امتحان بالمره رسوا شوند، لابد به اين مصرف مىرسانند؛ مثلاً در اواخر دولت ناصرالدين شاه كه نظم كارها از سنوات بعد به مراتب بهتر بوده و اقلاً حفظ صورتى مىشد، خيلى از اوقات در عوض يك فوج سرباز زياده از دويست - سيصد در محل حاضر نمىكردند، آنهم نوعاً گرسنه و برهنه كه براى تحصيل قوت بايست به دزدى يا فعلگى يا حمالى و غيره مشغول باشند و دادرسى براى آنها نبود كه بپرسند مواجب اينها كجا مىرود و كى مىخورد و نه اين بود كه مطلب مجهول باشد، بلكه همه مىديدند و مىدانستند، لكن چون هر كس به فكر مصالح شخصيه خود بود و در شغلى كه داشت به خيانتى كه مناسب آن شغل است آلايش داشت، از اين جهت كسى مزاحم رفيقاش نمىشد. شاه بيچاره هم كه سرگرم عيش و نوش خود بود، رفقاى دربارى هم كه هر روزه به سلام حاضر مىشدند، چونكه كمال ملاحظه از بستگان همديگر داشتند، همه امور را به نظر شاه منظم و منسّق جلوه مىدادند ]و[ آنهم به قول آنها اكتفا مىكرد. در اين بين، هرگاه سربازهاى بدبخت به ستوه مىآمدند و از همه جا مأيوس شده، جلو كالسكه قبله عالم را گرفته و از سوز دل فرياد مىكشيدند كه شايد قرع سمع اعلىحضرت شده، به داد آنها برسد، دزدهاى اطرافى ذهن شاه را مشوب مىكردند كه عرض اينها طغيان و سركشى است. اين بود كه در عوض اينكه به عرض آنها برسد، مورد غضب شاهى واقع شده نشانه توپ مىشدند، يا به نحو ديگر آنها را به معرفى مؤاخذه مىبردند. اين، مجملى است از حال پر ملال استعداد قشون مملكت استبداديه.(110)
تحليل محلاتى از وضعيت تأمين اسحله نيز حاكى از حيف و ميل بودجه اين امر بهصورت دلبخواه و به جهت مصارف شخصى است كه نشاندهنده وجود نفوذ جوهره استبدادى در اين مورد مىباشد. او در ادامه، مىگويد:
و اما حال قورخانه دولتى كه اعداد آلات و ادوات دفاعيه به عهده او است، از قرار مذكور در اوائل دولت ناصرالدين شاه سالى صد هزار تومان كه نصف مواجب اداره انيسالدوله ]همسر معروف شاه[ باشد براى مصارف آن مقرر بوده، بعد از چندى سپهسالار آن دوره كه يكى از معاريف ابناى سلطنت است، ]كامران ميرزا، پسر شاه[ به موجبى از موجبات، بيست تومان از آنرا پيشكش قبله عالم مىكند. خورده خورده پيشكشى بالا گرفت و هر سالى به يك موجبى بر آن افزوده شد. اين اواخر به مبلغ هشتاد هزار تومان رسيد. آقاى سپهسالار هر ساله از بابت وجه مصارف قورخانه قبض رسيدِ صد هزار تومان، خدمت كارگزاران دولت بندگى مىكرد و مبلغ هجده هزار تومان از آن را دريافت مىداشت، بقيه را پيشكش محسوب مىنمود. به اين معنى كه خود او از جيب خود به همان مقدار بايست مصرف كند، لكن كى باور مىكند. البته از هجده هزار تومان مأخوذى هم، لابد مبلغى حيف و ميل مىشده، لكن جاى تعجب نيست، چرا كه آن قدر سرباز دولتى كه مذكور شد زياده بر اين قورخانه لازم ندارد، ولى اين همه حرفها متعلق به دو دوره قبل اوست، اما بعد از آن پس بايست به همين حرف اكتفا كرد و گفت: صد رحمت به آن دوره باد. و اين مثال معروف را بايست فراموش نكرد كه: »هر چه آيد سال نو گوييم ياد از پارسال«.(111)
در جامعه استبدادزده، فساد دستگاه ادارى موجب ضعف دولت شده، نظم عمومى و امنيت داخلى جامعه را مختل مىكند. محلاتى نابسامانى نظم عمومى و امنيت داخلى را بهعنوان سومين معضل اجتماعى جامعه ايران عصر خويش نقد مىكند و مىگويد:
... آنچه در اين ادوار دولت استبداديه مملكت ما مشاهده شده و مىشود، آن است كه نوع كسانى كه متصدى شغلى از اشغال دولتاند، شغل خود را مقدمه تحصيل مقصود و مصيده مداخل خود قرار مىدهند، نه اينكه غرض آنها دلسوزى در حق نوع و دادرسى خلق و دفع شرى از آنها باشد. اين است كه ماده شرى هرگاه در بلدى تكوين شود، بسا هست كه در عوض اينكه از روى راستى در مقام دفع آن برآيند او را دستآويز مداخل خود قرار مىدهند و هر طور به حال آنها اصرف و انفع باشد، در او مداخله مىكنند، چه به حال مردم بيچاره مفيد باشد يا مضرّ. بسيار مىشود كه بعضى اشرار بلد را كه وجود آنها براى دخل حكومت مفيد است، پهلو مىدهند و حمايت مىكنند ولو كه در اين بين هزار ضعيف بيچاره از بين برود، و همچنين است حال در دزدهاى بيابانى و قطاع طُرُق و شوارع، كه هرگاه مفسر به جهات شخصيّه آنها نباشد از روى دلسوزى در مقام دفع آنها نخواهد بود، مگر در موردى كه فتنه بالا بگيرد و گوش عالم را كر كند كه از روى لابدى بعد از خرابى بصره ]كنايه از شدت خرابى[ و خسارات كثيره كه بر مردم وارد شده، شايد درصدد مقدارى از علاج برآيند ... .(112)
يكى ديگر از مسايل مورد انتقاد محلاتى، دادگاهها و محاكم قضايى دوره استبدادى است. در اين قسمت نيز تحليل وى بر گسترش روحيه خودخواهى و خودمحورى در اين حوزه، تأكيد مىكند. او مىگويد:
قطع مواد معاند ... و دفع خصومات واقعه مابين عموم رعيت كه مداخل بزرگى است براى حكومت در دوره استبداد و طريق تجارت عظيمى است براى عموم فراشها و مخصوصاً آقاى فراش باشى، بلكه مطلق اجزاء حكومت و بر احدى مخفى نيست كه اين نامسلمانها در دوره استبداديه بدين وسيله به مسلمانها چه چوبها كه نمىزنند و چه قلقها كه نمىگيرند و چه چپاولها كه نمىكنند و ميزان كلى در قانون حكومت استبداديه براى تميز محق از مبطل، آن است كه هر يك از متنازعين كه به عرض و اشتكا سبقت نمود البته او، مظلوم و ديگرى، مقصر است و فراش غضب او را به كمال شدت در ديوان معدلت حاضر خواهد كرد و به ضرب و شتم و هر چه مناسب مقام باشد، احقاق حق مظلوم از او خواهد شد و حكومت و اجزاء حقالضرب و شتم خود خواهند رسيد و اگر مقصر از سطوت و صولت فراشباش و اجزاء فراشخانه و يا خود حكومت او را گم نكند و زباناش يارايى داشته باشد كه عرض كند حرف من شرعى است، ارجاع به مرافعه كنيد و نشود، به غضب و اشتلم او را از پيش رد كرد و عمل را به زودى صورت داد و به اسم حقالعمل هر چه فراهم شود در ربود، در اين صورت به مرافعه ارجاع مىشود، آن هم تا ممكن شود بايست در محضر صورت ملائى باشد كه در باطن دستنشانده خودِ حكومت است و ملاحظه او را نوعاً از دست نمىدهد ... پس از تعيين شدن محل مرافعه بايست هر روزه فراش مخصوص كه مأمور اين كار مىشود، مترافعين را در محضر شرع مخصوص حاضر كند، چاى صبح و عصر و نهار آن روز، بلكه شام شب را هم استيفاء كند تا آنكه امر آنها در آن محكمه عدليه فيصل داده شود. پس از آن، فراش مذكور، آنها را به محضر حكومت اعاده مىدهد تا حكم شرعى كه در حق آنها صادر شده، بهنظر او رسيده، انفاذ نمايد و حقالحكومة خود و اجزاء را بهقدر مقدور دريافت كند. و چه بسا مواد تخاصم است كه در سالهاى دراز امتداد يافته و به تجديد هر حكومتى هر ساله تازه مىشود و طرفين به تظلم در آن محضر حاضر مىشوند و نتيجه آن، غير از دخل كلى كه براى حكومت و اجزاء او حاصل شود، چيز ديگر نيست، تا سال ديگر كه نو شود و حكومت نو برسد، روز نو و روزى نو مىرسد.(113)
پنجمين نكته مورد انتقاد محلاتى مربوط به حوزه جامعه مدنى از قبيل مطبوعات و اوقاف عامه و نيز مسايل مربوط به تجارت است. او مىگويد:
حالا بايد ديد كه اين دولت استبداديه ما به چه نحو در مقام حفظ اين امور است. هركس كه فىالجمله از حال اين مملكتِ خراب آگاه است، مىداند كه مبناى نوع مباشرين اشغال دولت استبداديه آن در اين ادوار بر خودخواهى و خودغرضى و ملاحظه اغراض شخصيه است و چيزى كه در بين نيست ملاحظه نوع مسلمين و دلسوزى در حق آنها است و لازمه اين مطلب غير از اين نباشد كه امور مذكوره را مفتاح مداخل خود قرار دهند ولو كه منجر به خرابى مملكت شود. ملت بيچاره هم، چون كه در تحت رقيت و اسارت دولت استبداد است، اصلاً حق جواب و سئوال و نفى و اثبات ندارد.(114)
ششمين مسئله مورد انتقاد محلاتى كه با انتقاد نخست او نيز ارتباط دارد، مسئله مرزهاى كشور است. طرز نگرش او به خرابى مسئله مرزدارى بدانگونه است كه خرابى آن را نتيجه مستقيم خرابىهاى قبلى مىداند كه باز شمرده است. او در اين زمينه چنين مىگويد:
... و در اين دولت استبداد ما كه حال قشون و قورخانه معلوم شد، ماليات هم كه مايه و ماده خزانه است، زياده از تشهّيات شاه و وزير و اجزاء سلطنت نيست، بلكه دايره شهوات آنها به حدى سعه پيدا كرده كه داخل ايران وفا به آن نمىكند و از اين جهت در زمان كمى، دولت هفتاد كرور مقروض خارجه شد، بىآنكه براى او مصرف فوقالعاده اتفاق افتاده باشد. با اين حال، چگونه قوه حفظ ثغور براى او باقى مىماند؟ حفظ كه سهل است، بايست هر نقطهاى از نقاط سرحدى كه خاطرخواه يكى از دُوَل مجاوره شد، بهزودى به او واگذار كند كه نبادا غضبناك شود و طمع زياده كند، چنانكه كثيرى از سرحدات ايران همينطورها از دست رفت.(115)
هفتمين و آخرين نقد محلاتى نسبت به دولت و حكومت استبدادى، مربوط به مسئله حمايت دولت از اتباع خويش در دُوَل بيگانه است. اين امر بديهى است كه احترام اتباع بيگانه در هر كشورى، در وهله نخست به وجهه و اعتبار بينالمللى آن دولت در نظام جهانى برمىگردد و از اينرو، به لحاظى اين مسئله ريشه داخلى مىيابد، زيرا پشتوانه اصلى اعتبار هر دولتى را حمايت مردمى آن دولت فراهم مىآورد. محلاتى مىگويد:
... دولتى كه حال داخله آن را دانستى، حال خارجه آن را خواهى دانست. اگر مسافرت به دُوَل مجاوره ايران كرده باشى و حال رعيت بيچاره را در آن بلاد ديده باشى، مىدانى كه مثل گوسفند بىشبان به هر طرف كه رو كنند دچار گرگى شوند و از اين گرگ به آن گرگ پناه برند. سفراى دولت و نواب آنها كه از براى حفظ ما مأمورند، خود آنها نوعاً از گرگهاى خارجه بدترند. اموال ما كه تلف شد به هر عنوان كه باشد، چه در بيابان بزنند و چه شب در خانهها ببرند، چه در بين جنگ »زگرد« و »شمرد«، مثلاً غارت شود، چه آنكه طلب ما پيش آدم زوردارى سوخت ]شود[ و غيره و غيره، بايست در دنيا چشم از آن بپوشيم، و اگر به نائب خودمان التجا كنيم رشته مداخلى دست او خواهيم داد. از نفوس ما هر كه كشته شود ديه ندارد، به اعراض ما هر كه طمع كند بايست از آن رفع يد كنيم، هرگونه ظلمى و تعدى كه از هر جائرى بر ما وارد شود بايست بىقيل و قال متحمل شويم. اگر صدا بلند كرديم كار سختتر مىشود.(116)
محلاتى تنها از زاويه حكومت به نقد سلطنت مستبده نمىپردازد، بلكه در رساله ديگرش، يعنى »ارشاد العباد الى عمارة البلاد« عملكرد آن را براساس نگاه »توسعهنيافتگى« و »رشد« نقد مىكند. او در فصل نخست رساله مزبور با عنوان »در بيان آنچه موجب فقر ملت شده و آنچه موجب تبديلاش به غنى شود« به بررسى چهار عامل توسعهنيافتگى ايران زمين مىپردازد. بهنظر او، چهار عامل عمده رشد را مىتوان براى يك جامعه برشمرد: 1 - توجه به شكوفايى صنعت؛ 2 - گسترش بخش كشاورزى؛ 3 - توجه به بخش معدن و مواد كانى و 4 - تجارت آثار باستانى و اشياى عتيقه؟!(117) محلاتى، سپس با توجه به ضوابط چهارگانه ياد شده به تحليل وضعيت اقتصادى ايران زمين مىپردازد و مىگويد:
اما اولى ]بخش صنعت[، پس از غفلت و سوء تدبير آن كسانى كه زمام امور به دست آنها بود، صنايع جاريه در مملكت و حِرَف موجوده در آن تدريجاً نيست و نابود شد و صاحبان حِرف مستأصل و پريشان شدند و كثيرى از آنها كه مدخل ديگرى نداشتند، به گدايى و ذلت رسيده و از هم پاشيده شدند و فاتحه همه خوانده شد، بهحدى كه اگر ما به فرزندان خود بگوييم كه در دوره قبل كه هنوز معمرين ما به خاطر دارند، چند هزار صنعت كه در اصفهان و چند هزار در يزد و چندين هزار در قم و كاشان و خراسان و گيلان و غيره و غيره بودند و نوع اهل مملكت با اجناس داخلى خود گذران مىكردند و از اجناس خارجه مستغنى بودند و فعلاً از آنها اثرى نيست، بهنظر آنها جزء افسانه و اكاذيب محسوب مىشود. خوب، چهطور شد كه همچه شد، پاى تجارت خارجه به مملكت ما باز شد و خورده خورده از همه جور اجناس در مملكت ما ريختند و هر چيزى كه در بين ما معمول بود و محل حاجت ما ديدند، از هر طرف بر ما وارد كردند و به زخرفه صوريه و ذهنيت طاهريه آنها را آراستند و ما را فريب دادند و از آن طرف ميل پادشاه و اطراف و حواشى آن و هكذا باقى اعيان مملكت به مقتضاى )الناس على دين ملوكهم( به استعمال آنها و به همان اندازه، بلكه بالاتر، اعراضشان از اجناس و حِرف وطنيه و ترك نمودن آن باعث مزيد رواج آنها و موجب مزيد اندراس اينها گرديد. خورده خورده حِرف و صنايع مملكتى كه سبب استجلاب وجوه نقديه بود، منسوخ شد و آن وجوه نقديه از ما منقطع شد و آن قوافل طلا و نقره كه هر ساله در خانههاى ما وارد شده و منزل مىگزيد، بهطرف ممالك اروپا رهسپار شد و خانههاى فرنگيان را منزلگاه خود قرار داد و دست ما از آن اموال تهى و در مقابل، جيب آنها پر شد.(118)
راهحل محلاتى براى درمان اين درد، بازگشت از فرهنگ مصرف اجناس خارجى به امطعه داخلى است كه لازمه آن، فراگيرى دانشهاى لازم اين كار و سپس افزايش توليد داخلى مىباشد. او در اين زمينه مىگويد:
... آيا ديگر سزاوار نيست كه از خواب غفلت بيدار شويم و اموال خود را صرف در آبادى مملكت و قوت مذهب و ملت خود نماييم و چشم از زخرفه و صورتسازى امتعه خارجه بپوشيم و به اجناس وطنيه اسلاميه خود حتىالمقدور اكتفا كنيم و حِرف و صنايع خود را تدريجاً توسعه و ترقى دهيم و ذلت مسلمين را كه از حد گذشته، به عزت مبدل نماييم و ممالك اسلاميه كه موطن شريعت حقه الهيه است، معمور و آباد كنيم ... .(119)
رساله ارشادالعباد الى عمارة البلاد درباره سه عامل ديگر رشد جامعه اسلامى و تحليل وضعيت دوره استبداديه سخنى نمىگويد، ولى مجمل كلام در ترسيم وضعيت استبدادى همان است كه در رساله لئالى بيان مىشود؛ تصويرى كه در آن دولت درآمد منظمى ندارد و از اينرو، هزينه و درآمدش تحت هيچ ضابطهاى نيست، ادارات لشكرى و كشورى آن، محدود و تحت هيچ نظمى نيست تا كسى در آنها از حد خود فراتر نرود، ادارات مذكور تابع خواست و اراده شخصى مسئولان آنها است، سياست خارجى و داخلىاش براساس قاعدهاى مضبوط نيست و سياستهاى تجارى و اقتصادى آن نامشخص. اما تبعه دولتهاى ديگر بهويژه اروپاييان ضمن بهرهگيرى از ثروت ملى آن، سعى در بهدست گرفتن زمام سياسى كشور نيز دارند. قرضهاى گزاف دولت نيز فرآيند اين كار را تسهيل كرده است.(120) همه اين مصايب و خرابىها برخاسته از يك عامل اساسى است: »استبداد« و نامحدود بودن قدرت سياسى. درست از اينجاست كه دوباره به ديدگاه بنيادى محلاتى بازمىگرديم؛ يعنى تحليل وضعيت سياسى و اجتماعى براساس رهيافت تحديد قدرت سياسى، ديدگاه »سلطنت مشروطه دولت اسلامى و حكومت شورايى«.(121)