مکتب ادینبورا و نظریه اجتماعی(1)
1. مفدمه
این نوشته دو هدف توامان را مورد توجه خود قرار میدهد: نخست توجیه موقعیت معرفت شناختی نظریه اجتماعی از نظر مکتب ادینبورا؛ و دوم بررسی تاثیر آن در نظریه اجتماعی. مساله موقعیت معرفت شناختی نظریه اجتماعی برخاسته از تبیین سرشت علم (science) به مثابه چشمگیرترین محصول خرد ( wisdom) براساس تعالیم تجربهگرایی، اثباتگرایی، ابطالگرایی، و احتمالگرایی است؛ مکاتبی که میتوان همگی آنها را زیر عنوان عقلگرایی ( rationalism) جای داد. عقلگریان به درجات مختلف معتقد به وجود معیارهایی برای ارزیابی نظریههای اجتماعی هستند. این معیارها از نظر عقلگرایان متفاوتند؛ به عنوان نمونه مرتون از چهار معیار جهان شمولیت، اشتراکیت، بیطرفی، و شکاکیت نام میبرد(Merton, 1942)
در حالی که لادن از معیارهای هماهنگی، گستره، دقت، زایایی، سادگی، و ظرفیت حل مشکلات و معماهای علمی سخن میگوید ( مردیها، 1384، 196).صرف نظر از چنین اختلافاتی به طور کلی میتوان گفت که وحدت، ابدیت، و کلیت، سه معیار اساسی برای ارزیابی تواناییهای نسبی نظریههای اجتماعی رقیب هستند ( چالمرز، 1374، 127). از نظر عقلگرایان براساس این معیارها براحتی میتوان علم( science) را از غیر علم تمییز داد. اما هیچ یک از معیارهای ارایه شده به وسیله عقلگرایان نتوانسته است یک ابزار سنجش عینی به دست دهد به گونهای که به صورت عام کاربرد داشته باشد. این امر دوباره ما را با مساله موقعیت معرفت شناختی نظریههای اجتماعی روبرو میکند.
دیدگاه دیگر برای تبیین سرشت نظریه اجتماعی و تعیین موقعیت معرفت شناختی آن دیدگاه نسبیگرایی(relativism) است. نسبیگرایان با دست کشیدن از تحلیل منطقی نظریههای اجتماعی، به توصیف تاریخی آنها میپردازند. نسبیگرایان منکر وجود معیاری کلی و غیرتاریخی برای معقولیت اند( چالمرز،1374، 129). پیش فرض اساسی نسبیگرایی وجود سنتها و شیوههای زندگی متفاوت و احتمالا مستقلی است که هر یک باید تنها برپایه معیارهای خود آن ارزیابی شود. مکتب ادینبورا در زمره دیدگاههای نسبیگراست و معتقد است که ماهیت مفاهیم و نظریههای اجتماعی وابسته به جامعهای است که به آن تعلق دارد. از نظر نسبیگرایان معیار سنجش نظریههای اجتماعی نزد هر جامعه علمی یا حتی نزد هر نظریه پرداز اجتماعی متفاوت است. از نظر هواداران این دیدگاه، هدف از یافتن معرفت اجتماعی به سلیقه شخص نظریه پرداز یا جامعه علمی او در انتخاب چیز مهم یا امر با ارزش بستگی دارد و همواره تابعی است از معیارهایی که نزد آن نظریه پرداز یا جامعه علمی او دارای ارزش میباشد.
بررسی تاثیرات مکتب ادینبورا در نظریه اجتماعی از آن رو دارای اهمیت است که نسبیگرایی به طور عام متهم شده است که امکان کسب معرفت را از بین میبرد. به این ترتیب علم اجتماعی خصلتی انباشتی نداشته و هدف از ساخت و پرداخت نظریه اجتماعی مخدوش میگردد.
2. نسبیگرایی و پسا رفتارگرایی
پیدایش مکتب ادینبورا تحت عنوان مطالعات علم در اوایل دهه 1970 در بندر ادینبورگ اسکاتلند با محوریت دیوید اج(David Edge) انجام گرفت و به همین مناسبت به مکتب ادینبورا مشهور شد ( گلوور، 1383، 25). در زمان شکل گیری مکتب ادینبورا نسبیگرایی دیدگاه رایج در فلسفه علوم اجتماعی بود. برخی از نویسندگان با تقسیم مراحل تحول فلسفه علم به سه موج معرفتی، نسبیگرایی را مربوط به موج دوم این تحول بر میشمارند. فرایند گذار از موج نخست معرفتی به موج دوم آن در نتیجه حک و اصلاحاتی است که در تفسیر علم اجتماعی طبیعتگرا صورت گرفت. مکاتب معرفتی موج اول مانند تجربهگرایی، اثباتگرایی، احتمالگرایی، و ابطالگرایی را تحت عنوان طبیعتگرایی قرار میدهند چرا که در موج اول معرفتی، علوم طبیعی، الگوی معرفت تجربی اجتماعی را ارایه میدادند. در این دوران تصور عمومی بر آن بود که علوم تجربی به واسطه رشد تدریجی اما تراکمی ( Comulative) معرفت تجربی به وسیله کاربرد نظام مند روش علمی پیشرفت میکنند. فیلسوفان آن دوران روایتهای مختلفی در باب روش علمی عرضه کرده بودند، اما همگی آنان بر این مطلب اتفاق نظر داشتند که گزارههای علمی تجربی ذاتا" آزمون پذیر" ( Testable) میباشند. در ابتدا گزارههایی آزمون پذیر به شمار میرفتند که تایید پذیر بودند؛ اما با نفوذترین روایت طبیعتگرایی، ادعای کارل پوپر مبنی بر این بود که گزارههای علمی در صورتی آزمون پذیر خواهند بود که اساسا ابطال پذیر( Falsifiable) باشند. ابطالگرایی اولیه پوپر به وسیله هواداران ابطالگرایی ترمیم شد تا بتواند توجیه مناسبی از معرفت تجربی اجتماعی ارایه دهد اما در نهایت چنین تلاشی نتوانست موقعیت معرفت شناختی نظریههای اجتماعی را توجیه کند( چالمرز ،1374، 79-97).
موج دوم فلسفه علم اجتماعی براساس دستاوردهای کوایره، کوون، کواین، و فیرابند ایجاد شد. ساختکاری که باعث این تحول شد کل نگری (Holism) بود. بر اساس کل نگری جداسازی اجزای یک نظریه اجتماعی از کلیت آن دشوار مینماید. این امر بدان معنی بود که نظریههای اجتماعی عموما از مجموعه پیچیدهای از فرضیات متنوع ساخته میشود؛ و هنگامی که یک گزاره پایه، استنتاج شده از آن نظریه اجتماعی ، با دادههای تجربی ناهمساز باشد، بر خلاف نظر پوپر- به عنوان مثال- نمیتوان نتیجه گرفت که آن نظریه اجتماعی ابطال شده است( مردیها، 1382، 191). این امر از آن جا بر میخیزد که زبان گزارههای مشاهدتی با زبان نظریههای اجتماعی یکسان است و دقیقا به همین دلیل خطا پذیرند و پذیرش آنها موقتی و قابل تجدید نظر و تعدیل است( چالمرز،1374، 84). واقع بینی در مقابل چنین مشکلی پیر دوئم(Pear Duhem) را وا میدارد که بگوید وقتی آزمون تجربی یک نظریه اجتماعی با پیش بینیهای نظریه پرداز اجتماعی موافق نباشد، در واقع به او هشدار میدهد که دست کم یک فقره از مجموعه فرضیاتی که نظریه اجتماعی او را تشکیل میدهد غیر قابل قبول است و باید عوض شود، اما معلوم نمیکند که کدام یک از آنها باید تغییر کند. اومن کواین( Orman Quine) نیز در استدلالی مشابه تاکید میکند که اعمال نفوذ آزمون تجربی بر روی گزارههایی که محصول مشاهده نیستند مستقیم نمیباشد، بلکه از طریق وساطت گزارههای جنبی انضمامی صورت میپذیرد. به همین دلیل هنگامی که ناهمسازی در جایی اتفاق میافتد آزمون تجربی ضرورت تغییر یا تعدیل را اعلام میکند اما آشکار نمیکند در کدام نقطه و چگونه این تغییر باید صورت گیرد( مردیها، 1382، 194و195). مجموع این دو نظریه به تز دوئم- کواین مشهور شده است که شامل دو نوع کل نگری است: کل نگری معرفت شناختی دوئم که مطابق آن هرگز نمیتوان یک فرضیه مجزا را مورد بررسی قرار داد؛ و کل نگری معنا شناختی کواین که بر اساس آن مجموعه نظریه اجتماعی یک وحدت معنایی را دنبال میکند.
توماس کوون( Tomas Kuhn) در کتاب ساختار انقلابهای علمی( 1962) تصویر طبیعتگرایانه از تاریخ علم را از اساس به معارضه طلبید. کوون معتقد بود که تاریخ علم نشان دهنده حذفهای انقلابی و ادواری برداشتهای پیشین در باب واقعیت است؛ به این ترتیب تصور تراکم تدریجی و منظم معرفت اجتماعی مخدوش میباشد. از نظر کوون گذار از طبیعیات ارسطویی به فیزیک نیوتنی و از فیزیک نیوتنی به فیزیک نسبیگرایانه، هر دو روشنگر چگونگی جانشینی یک پارادایم به جای پارادایم دیگر است( سرل،1380، 230). از نظر او زمانی که فشار موارد معما برانگیز درون یک پارادایم غیر قابل تحمل میگردد، پارادایم جدیدی به ظهور میرسد؛ و نه تنها مجموعه جدیدی از حقایق، بلکه روش کاملا جدیدی را در نگرش به موضوع عرضه میکند. " علوم بهنجار" ( Normal Science) همواره از طریق مشکل گشایی درون یک پارادایم پیشرفت میکنند، اما پیشرفتهای انقلابی به جای مشکل گشایی درون یک پارادایم، حاصل براندازی یک پارادایم و جایگزینی پارادایمی دیگر هستند ( سرل، 1380، 230-232). همان گونه که کوون با این تصور که علم ذاتا نوعی تراکم منظم معرفت است به معارضه برخاست، پل فیرابند(Paul Feyerabend) نیز با این تصور که یک " روش علمی" منحصر به فرد عقلانی وجود دارد، مخالفت ورزید. فیرابند نشان میدهد که تاریخ علم اجتماعی نه از یک روش عقلانی، بلکه از مجموعههایی از تلاشهای فرصت طلبانه، نامنظم، ناامیدانه، و گاه حتی فریب کارانه برای کنار آمدن با مسایل اولیه پرده بر میدارد. درسی که فیرابند از این مطلب میگیرد آن است که باید از اندیشه دست و پا گیر وجود یک روش عقلانی که همه جا در نظریه پردازی اجتماعی به کار گرفته میشود، دست برداریم؛ در عوض، باید دیدگاهی " آنارشیستی" اختیار کرد که بر اساس آن " هر چیزی ممکن است". تاثیر این دو فیلسوف علم دست کم از این جهت مهم بوده است که تصویر طبیعتگرایانه از نظریه اجتماعی را که بر اساس آن نظریه اجتماعی تراکم منظم معرفت واقعی تلقی میشد، به رهیافتی شکگراتر و کنشگراتر تبدیل کرد.
مجموعه تحولات معرفت شناختی بالا در حوزه فلسفه علم اجتماعی به صورت مستقیم در حوزه نظریه پردازی اجتماعی تاثیر گذاشت. نظریه پردازی اجتماعی با استعانت از مفهوم پارادایم کوون، در صدد استفاده از آن برای متمایز ساختن گروه بندیهای شناختی درون نظریه اجتماعی از یکدیگرند ( ریتزر، 1374، 631و632). به عنوان نمونه ریتزر پارادایمهای عمده جامعه شناسی را عبارت از: پارادایم واقعیتهای اجتماعی، پارادایم تعریف اجتماعی، و پارادایم رفتار اجتماعی میداند ( ریتزر، 1374، 635و636). هرچند که سلطه بدون منازع یک پارادایم که بنا به نظر کوون عامل اصلی رشد علوم فیزیکی است، در مورد نظریه اجتماعی صادق نیست، و نظریات اجتماعی به ندرت به این فرصت دست مییابند، اما شرایط انقلاب علمی و یا دوره رقابت چند پارادایم مورد نظر کوون، در مورد نظریه اجتماعی صادق است. از این رو اساسا شکل معمول نظریات اجتماعی همان حالت انقلابی و رقابتی است. همچنین ادعای کوون مبنی بر این که اعتبار یک نظریه بسته به اهمیتی دارد که جماعت اهل علم برای آن قایل است، درباره نظریه اجتماعی صادق است؛ گر چه در غیاب یک پارادایم مسلط در نظریههای اجتماعی، جماعت نظریه پردازان اجتماعی نیز گرایشات مختلفی دارند، ولی همراهی تعداد قابل توجهی از نظریه پردازان با یک نظریه اجتماعی نوعی اجماع محدود به وجود میآورد که میتواند جانشین اجماع گسترده پارادایمی گردد( مردیها، 1382، 211). در قلمروی علم سیاست نیز پژوهشگران معاصر عموما سه پارادایم را از یکدیگر جدا میسازند: پارادایم سنتی، پارادایم رفتاری، و پارادایم پسا رفتاری. دانشمندان علم سیاست پیدایش پارادایم رفتاری را انقلاب رفتاری نامیدهاند و آن را پارادایمی میدانند که در دهههای 1950 و 1960 بر اکثر مطالعات حوزه سیاست حاکم بوده است. پارادایم رفتاری در سیاست به سوی ساختن مدلهایی معطوف بوده است که از سازگاری منطقی برخوردار بوده و حقیقت را به طور قیاسی استنتاج میکرده است. واقعیت تجربی اعتبار نظریه محض حاکم بر این گونه مدلهای صوری در مورد سیاست را به پرسش کشیده و رفتارگرایان میکوشند تجربه و نظریه سیاسی را با هم تلفیق کنند. آنها در عین حال میکوشند تا مطالعات سیاسی را به شکل یک رشته دقیق علمی بر اساس روشهای علوم طبیعی در آورند( چیلکوت، 1377، 109)؛ اما طی دهه 1960، نسبت به تحقیقات و آموزشهای معطوف به مطالعات سیاسی به یک رشته دقیقتر علمی، نارضایی زیادی به وجود آمد. این نارضایتی تا بدان جا گسترش یافت که یکی از هواداران عمده انقلاب رفتاری آن را انقلاب پسا رفتاری نامید. پارادایم پسا رفتاری، با نگرشی آینده نگرانه به " عمل" و " ارتباط با مسایل جاری"، از اصول چندی برخوردار است: اول، مسایل ماهوی بر فنون مقدم بوده و مسایل فوری جامعه از ابزارهای تحقیق مهمتر تلقی میشود؛ دوم، رفتارگرایی ذاتا بر اساس ایدئولوژی محافظه کاری مبتنی بوده و به جای توجه به واقعیات زمانهای بحرانی، خصلتی انتزاعی دارد؛ سوم، در علم ارزشگذاری بیطرفانه میسر نیست، حقیقت و واقعیت را از ارزش نمیتوان نادیده گرفت؛ چهارم، روشنفکران در مقابل جامعه خود مسول بوده و باید از ارزشهای تمدن انسانی دفاع کنند، نه آن که صرفا به فن شناسانی تبدیل شوند که از مسایل پیرامون خود منزوی و دور هستند؛ پنجم، روشنفکران باید دانش را به کار گرفته و به بازسازی جامعه بپردازند؛ و در نهایت آن که روشنفکران باید در کشمکشهای روزمره وسیاسی کردن نهادهای آموزشی و حرفهها شرکت جویند( Easton, 1969). چنین چرخش پارادایمی در نظریه اجتماعی معلول توجه فزاینده به ماهیت زبان به عنوان فراهم آورنده وسیله درک جهان بود که در فلسفه مدرن به چرخش زبانی( Linguistic turn) معروف شده است. در فلسفه مدرن هم فلسفه تحلیلی و هم فلسفه اروپایی، به شیوههای مختلف، زبان را در کانون توجه خود قرار دادند، و دامنه این توجه به نظریه اجتماعی نیز کشیده شد(کرایب،1378، 128). مکتب معرفت شناختی ادینبورا در چنین شرایطی پا به عرصه وجود گذاشت و ضمن آن که از تحولات معرفتی در حوزه فلسفه علم و نظریه اجتماعی تاثیر پذیرفت، بر آن نیز تاثیر گذاشت.
