تبليغاتX
دانش سیاسی

دانش سیاسی

دانش سیاسی اسلام، ایران، غرب

زن از دیدگاه مطهری(2)

طبیعت ، فطرت وحقوق طبیعی

مطهری میان سه اصطلاح طبیعت، غریزه وفطرت تفاوت میگذارد . به عقیده مطهری طبیعت معمولا برای اشیای بیجان به کار میرود اما کاربرد آن برای جانداران نیز مجاز است . از نظر او مفهوم طبیعت برای بیان یک خاصیت از خاصیتهای ذاتی یک چیز بیجان یا یک جاندار به کار میرود. به نظر مطهری ،براساس تفکر فلسفی هر یک از موجودات هستی خواصی مربوط به خود دارند که دیگر موجودات از آن بیبهره اند از این رومیباید نیرویی در آنها نهفته باشد که خاستگاه خاصیت مزبور باشند . او، همانند دیگر فیلسوفان اسلامی، این نیرو را که سر منشا خواص یک چیز یا یک موجود است طبیعت یا طبع آن مینامد . اما به عقیده مطهری اصطلاح غریزه ،بیشتر در باره حیوانات به کار میرود . در حالی که کاربرد این مفهوم در انسانها کمتر ، ودر مورد جماد ونبات بدون کاربرد است . سرشت غریزه هر چند هنوز ناشناخته است اما بیانگر یک ویژگی درونی در حیوانات است که راهنمای زندگی آنها میباشد . به عقیده او این حالت د رحیوانات حالتی نیمه آگاهانه است و اکتسابی نیست . و سرانجام مفهوم فطرت مخصوص انسان است . فطرت از نظر مطهری امری تکوینی میباشد . از این رو اکتسابی نیست اما از غریزه آگاهانهتر است ؛ به همین دلیل آدمی به فطریات خود آگاهی دارد. فطرت آدمی همچنین به مسایل مادی محدود نمیگردد بلکه به مسایل انسانی ارتباط مییابد. به رغم اصطلاح شناسی بالا مطهری در مسایل زنان از مفهوم طبیعت در کاربرد عام آن استفاده میکند که شامل اصطلاح فطرت وطبیعت هر دومیشود .

اینک پرسش اصلی آن است که از نظرمطهری طبیعت زن چیست ؟ وبا طبیعت مرد چه تفاوتی دارد ؟ ابتدا باید اذعان کرد که براساس مقدمات بالا، مطهری به تفاوت طبیعت مرد و زن اعتراف دارد .

و همین تفاوت در طبع است که نقشها و وظایف خاصی را برای هر یک از آنها ایجاب میکند . او در جاهای مختلف از آثار خود طبیعت زن را "جلوهنمایی" و " نازیدن" ، و "اسیر محبت مرد بودن" میداند . در حالی که طبیعت مرد بیشتر " نیازمندی " ،" طلب" ، " بنده شهوت " و " خریدار وصال زن بودن " است .

طبیعت، مرد را مظهر طلب وعشق و تقاضا آفریده است و زن را مظهر مطلوب بودن ومعشوق بودن ... این یکی از تدابیر حکیمانه و شاهکارهای خلقت است که در غریزه مرد نیاز وطلب و در غریزه زن ناز و جلوه قرار داده است . ضعف جسمانی زن را در مقابل نیرومندی جسمانی مرد ، با این وسیله جبران کرده است .

مطهری می پذیرد که اسلا م برای انسان نوعی شخصیت ذاتی وقابل احترام قایل است ومعتقد است که متناسب با کرامت انسان در متن آفرینش یک سلسله حقوق و آزادیها به اواعطا گشته است. اواذعان دارد که این حقوق نیز مورد پذیرش اسلام میباشد . این دو اصل مطهری را به این نتیجه میرساند که یگانه مرجع صلاحیتدار برای شناسایی حقوق واقعی انسانها کتاب آفرینش است و وضعیت حقوقی زن و مرد در مقابل یکدیگر ، با مراجعه به آن مشخص میشود .ظریهای که ایده طبیعت را به حقوق زنان ربط میدهد این است

از نظر ما حقوق طبیعی و فطری از آنجا پیدا شد ه که دستگاه خلقت با روشن بینی و توجه به هدف ، موجودات را به سوی کمالاتی که استعداد آنها در وجود آنها نهفته است سوق میدهد .

هر استعداد طبیعی مبنای یک "حق طبیعی " است و یک "سند طبیعی" برای آن به شمار میآید .

 

به عقیده مطهری دستگاه خلقت هر نوعی از انواع موجودات را بر پایه اصل عدل ، در مداری مخصوص به خود او قرار داده است و سعادت او در آن قرار که در مدار طبیعی خودش حرکت کند . مطهری معتقد است دستگاه آفرینش در این کار خود هدف دارد وآنها را از روی بیخبری انجام نمی دهد . از این رو حقوق خانواده مانند دیگر حقوق طبیعی باید در طبیعت جست وجو شود . مطهری میگوید

از استعدادهای طبیعی زن و مرد و انواع سندهایی که خلقت به دست آنها سپرده است میتوانیم بفهمیم آیا زن و مرد دارای حقوق و تکالیف مشابهی هستند یا نه؟

مطهری تفاوتی میان حقوق طبیعی مدنی و حقوق اکتسابی قایل میشود . به نظر او انسانها همه از حقوق طبیعی مساوی و مشابهی برخوردار هستند در حالی که در حقوق اکتسابی چنین وضعی دیده نمیشود . او دلیل وجود چنین وضعیتی را آن میداند که انسانها برخلاف حیوانات اجتماعی دیگر طبعا دارای سلسله مراتب اجتماعی نیستند و این به آن معنا است که سازمان اجتماعی انسان طبیعی نیست بلکه وظایف ونقشها بر اساس عرف و رسم و قانون بوجود آمده اند .

به عقیده مطهری حقوق خانواده مانند حقوق مدنی نیست که برای همه اعضای خانواده مشابه و همسان باشد . این امر بدان جهت است که بنابر حکم طبیعت هر یک از پدر ومادر وفرزندان با استعدادها و احتیاجهای مشابهی در زندگی خانوادگی شرکت نمیکنند . دست آفرینش آنها رادر وضع نامشابهی قرار داده است و برای هر یک از آنها نقش و وضع معینی در نظر گرفته است .

تعالیم جنسی و جنسیتی

مطهری در کتاب نظام حقوق زن در اسلام مسایلی را که بررسی میکند فهرست مینماید . بر اساس فهرست او ،حیثیت وحقوق انسانی زن ،تفاوت زن با مرد ، مسایل خواستگاری ، ازدواج موقت ، استقلال اجتماعی ، مهریه ونفقه ، میراث ، طلاق، چند همسری مردان د ر کتاب او بررسی شده اند. او در ادامه فهرست خویش مسایلی چون حق سرپرستی مرد ، حق حضانت فرزندان ، عده زن ، مساله اجتهاد وجواز صدور فتوای زن ، مقررات قضایی و جزایی ، پوشش ، اخلاق و تربیت زن ، اخلاق جنسی از قبیل غیرت و عفاف و حیا ، حق اشتغال در خارج از خانه ، مقام مادری را نام میبرد که به پارهای از آنها در کتاب اخلاق جنسی خود پرداخته است اما متاسفانه به مساله حقوق سیاسی زن ، حقوق مدنی او و حق اشتغال در خارج از خانه یا پرداخته نشده است ویا این که به صورت مختصر اشاره شده است .

مطهری برخلاف عقیده رایج جنبشهای تساوی طلب فمنیستی سده بیستم ، معتقد است که در پرتوی پیشرفتهای این سده ، تفاوتهای زن و مرد بیشتر روشن و مشخص شده است اما نباید چنین گمان کرد که این تفاوتها به معنی برتری جنس مرد بر زن است یا این که زن جنس ناقص و پست میباشد . به عقیده مطهری آفرینش از این تفاوت هدف دیگری داشته است . مطهری معتقد است که خلقت این تفاوتها را برای این منظور به وجود آورده است که پیوند خانوادگی زن ومرد را محکمتر کند و شالوده وحدت آنها را بهتر بریزد . به این ترتیب قانون آفرینش با ایجاد این تفاوتها به دست خود ، حقوق ووظایف خانوادگی را میان زن و مرد تقسیم کرده است همان گونه که اختلافات میان اعضای یک بدن را ایجاد کرده است . تشبیه تفاوت میان زن ومرد به اختلاف کارکردی اعضای بدن ، تفاوت زن ومرد را به نقص جنس زن و کمال جنس مرد راهنمایی نمیکند بلکه مطهری را به " تناسب " بیشتر زن و مرد برای زندگی مشترک میرساند . او همچنین از این تشبیه این نکته را استنتاج میکند که مجرد زیستن انحراف از قانون آفرینش است .

مطهری ادعا میکند که در پرتوی اکتشافات جدید ، آشکار گشته است که دنیای زن و مرد در بسیاری از قسمتها با هم متفاوت است . او در یک دسته بندی دو گونگیهای زن و مرد را به سه لحاظ تقسیم میکند . نخستین این دو گونگیها تفاوت آنها به لحاظ جسمی است . مطهری در این جا به بیان اختلافات زیستی میان زن و مرد میپردازد و از مواردی چون درشتی و بلندی و نیروی بدنی بیشتر مرد نسبت به زن ، در مقابل مقاومت بیشتر زن در برابر بیماری و بلوغ زودتر زن نسبت به مرد مثال میآورد . مطهری از مواردی چون میل به کارهای پر جنب وجوش ، مبارزه طلبی و غوغاگری مرد در برابر روحیه صلح جویی و احساساتی تر بودن و مذهبی تر بودن زن ، برای تفاوتهای روانی میان زن ومرد مثال میآورد . به نظر مطهری زن و مرد نسبت به نوع احساسات نسبت به یکدیگر نیز با هم اختلاف دارند . مرد بنده شهوت خود است و زن در قید محبت مرد . مرد خواهان تصاحب زن است و زن در پی تسخیر دل مرد . تفاوتهای بالا موجب ایجاد تفاوتهایی در حقوق و وظایف زن و مرد میشود امااین بدان معنی نیست که زن ومرد از لحاظ حیثیت و شرافت انسانی یکسان نباشند .

مطهری در فصلی تحت عنوان " مقام انسانی زن از نظر قرآن " ، ابعاد تساوی انسانی زن ومرد را بر میشمارد . او بیان میدارد که قرآن با صراحت در آیات متعددی زنان را هم جنس مردان میداند و به آیه اول سوره نساء و آیات سوره نحل و روم اشاره میکند . به عقیده مطهری ، برخلاف کتابهای مذهبی دیگر زن از مایهای پستتر از مایه مرد آفریده نشده است ، بر خلاف عقاید گذشته ، زن شیطان کوچک نیست ، حواء باعث اخراج آدم از بهشت نشد بلکه شیطان هر دوی آنها را فریفت، زن توانایی نیل به مقامات معنوی و الهی را دارد ، زن مقدمه آفرینش مرد نیست ، او سهم خاص خود را در تولید نسل دارد ، زن مایه سکون و آرامش مرد است . اما تساوی مرد وزن در انسانیت به معنی تشابه آنها در حقوق و وظایف نیست . مطهری بیان میکند که نامشابه بودن حقوق زن و مرد در حدود مقرر در طبیعت ، سازگار با حقوق فطری و عدالت است .

عدم تشابه حقوق زن و مرد درحدودی که طبیعت زن ومرد را در وضع نامشابهی قرار داده است ،هم با عدالت و حقوق فطری بهتر تطبیق میکند و هم سعادت خانوادگی را بهتر تامین می نماید و هم اجتماع رابهتر به جلو میبرد .

مطهری براساس ایده بالا به بررسی مهم ترین مسایل زنان که از نظراودرحقوق خانوادگی خلاصه میشود، میپردازد

خواستگاری و نامزدی : نخستین اقدام برای تشکیل خانواده خواستگاری است . برای این کار مرد از زن تقاضای همسری میکند . مطهری این رسم کهن را بزرگترین عامل حفظ حیثیت و احترام زن میداند که با طبیعت هر یک از زن و مرد نیز سازگار است . چرا که

طبیعت ، مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفریده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن . .. این یکی از تدابیر حکیمانه و شاهکارهای خلقت است که در غریزه مرد نیاز وطلب و در غریزه زن نازو جلوه قرار داده است .

او در پاسخ به اعتراضهایی که به رسم خواستگاری مرد از زن میشود میگوید که این رسم به معنی خرید رقبه زن نیست بلکه به معنی خرید وصال اواست . رسم خواستگاری تدبیر ظریفی است برای حفظ احترام زن. مطهری فلسفه خواستگاری مرد از زن را چنین بیان میکند

قانون خلقت ، جمال و غرور وبی نیازی را در جانب زن ، و نیازمندی و طلب و عشق و تغزل را در جانب مرد قرار داده است . ضعف زن در مقابل نیرومندی بدنی به همین وسیله تعدیل شده است و همین جهت موجب شده که همواره مرد از زن خواستگاری میکرده است .

ازدواج : مطهری میگوید که اسلام ریاضت جنسی و تقدس تجرد را نمیپذیرد بلکه ازدواج را مقدس میداند و دوست داشتن زن راازاخلاق پیامبران میداند. ازنظر او ازدواج دارای ابعاد فردی و اجتماعی میباشد . به عقیده او تمتع شخصی و مسرت فردی انگیزه افراد در تشکیل زندگی خانوادگی است ، اما به این نکته نیز اشاره میکند که اسلام اصرار زیادی دارد که محیط خانواده کانون خوشی ها و کامیابیهای جنسی باشد و زن و مردی را که از این نظر کوتاهی کنند نکوهش میکند . در عوض محیط اجتماع ، محیط کار و فعالیت است و باید از هر نوع کامیابی جنسی در آن خودداری کرد . به عقیده مطهری ازدواج تنها برای آن نیست که زن و مرد از مصاحبت هم لذت ببرند . ازدواج برای آن صورت میگیرد که کانونی برای پذیرایی نسل آینده تشکیل گردد . خانواده محیطی است که عواطف اجتماعی و انسانی در آن رشد میکند و افراد یک ملت خود را برادر یکدیگر میبینند .

مهریه و نفقه : مطهری تاریخ وجود رسم مهریه را به پنج مرحله تقسیم میکند . در مرحله اول که به دوران ماقبل تاریخ باز میگردد به دلیل رواج رسم مادر سالاری فرزندان حاصل از ازدواجهای بیرون قبیلگی ، به مادر منتسب میشدند در این دوره مهریهای وجود نداشت . درمرحله دوم پس از آن که مرد به نقش خود در تولید نسل آگاه شد و خود را صاحب اصلی فرزند شناخت زن را تابع خود ساخت و دوره پدر سالاری آغاز شد . در این دوره گزینش همسر با ربودن دختران قبایل دیگر صورت میپذیرفت . در دوره بعد رسم دزدیدن دختران قبایل دیگر منسوخ شد و به جای آن مرد اجیر پدر زن میشد و همسر خود را در ازای خدمت به پدر زن خود به دست میآورد . در مرحله چهارم مرد به جای کار نزد پدر زن خود ، هدیه ای را تقدیم پدر زن خود کرد . د رپنجمین مرحله که مطهری آن را مرحله اسلام میداند مرد هنگام ازدواج هدیهای را پیشکش خود زن میکند . در این مرحله زن استقلال مالی خود را حفظ میکند و به خواست خود شوهر خود را میگزیند . تا زمانی که به خانه شوهر نرفته کسی حق ندارد او را به خدمت خود در آورد و محصول کار او به خودش تعلق دارد .

مطهری وجود مهریه را لازم میداند و پیدایش آن را نتیجه تدبیر ماهرانه آفرینش میداند که کارکرد آن تعدیل روابط زن و مرد و پیوند آنها است . او میگوید

مهر ازآنجا پیدا شد که در متن خلقت نقش هر یک از زن ومرد در مساله عشق مغایر نقش دیگری است . .. نوع احساسات زن و مرد نسبت به یکدیگر یک جور نیست . قانون خلقت ، جمال و غرور و بی نیازی را در جانب زن ، ونیازمندی و طلب و عشق و تغزل را د ر جانب مرد قرار داده است . ضعف زن در مقابل نیرومندی بدنی به همین وسیله تعدیل شده است .

مطهری در جای دیگر لزوم مهر را برای آن میداند که هر یک از زن ومرد نقش مخصوص خود را در طبیعت از لحاظ علایق دوستانهای که به عهده آنها گذاشته شده فراموش نکنند . اومیگوید قرآن دادن مهریه را نشانه راستین بودن علاقه مرد به زن میداند و در پاسخ به اعتراضهایی که آن را دلیل فروش زن تلقی میکنند میگوید که این رسم منحصر به ازدواجهای مشروع نیست بلکه در روابط آزادانه زن و مرد نیز ، مرد هدیه ای به زن می دهد . او بسیاری از اعتراضهای مربوط به مهر را ناشی از تلقی نادرست از آن میداند ؛ تلقیهایی از این قبیل که مهریه اجرت و بهای زن است و یا این که آن را به مثابه وثیقهای در برابر حق طلاق مرد میدانند .

وضعیت نفقه نیز همانند مهریه در اسلا م وضعیتی مخصوص به خود است . مطهری میگوید قرآن استقلال اقتصادی زن را به رسمیت شناخته است و از این رو پرداخت نفقه به زن را یکی از انواع سه گانه نفقه در اسلام قرار داده است . دو نفقه دیگر از نظر او عبارتند از نفقه مالک بر مملوک و نفقه پدر بر فرزند . مطهری عقیده اسلا م را درباره نفقه چنین بیان میکند

از نظر اسلام تامین بودجه کانون خانوادگی ، از جمله مخارج شخصی زن به عهده مرد است . زن از این نظر مسوولیتی ندارد . زن فرضا دارای ثروت هنگفتی بوده وچندین برابر شوهر دارایی داشته باشد ، ملزم نیست در این بودجه شرکت کند .

به عقیده او اسلام به شکل بیسابقهای جانب زن را در مسایل مالی و اقتصادی رعایت کرده است . او در پاسخ به از بین رفتن دلیل لزوم نفقه در دنیای معاصر به دلیل اشتغال زنان و بینیازی از شوهر، میگوید به چند دلیل پرداخت نفقه هنوز در دنیای کنونی ضروری است . دلیل نخست آن است که عصر مدرن نمیتواند طبیعت مرد وزن را تغییر دهد . مرد در دنیای مدرن هنوز مظهر نیاز و احتیاج و زن مظهر بینیازی است و اسلام مرد را به صورت خریدار و زن را به صورت صاحب کالا میشناسد . او میگوید نیاز روحی مرد به زن باعث میشود که او پول خود را به زن بدهد . دلیل دیگر مطهری برای بقای لزوم نفقه ،مسوولیتی است که زن در تولید نسل دارد که شامل سنگینی دوره بارداری ، بیماری مخصوص این دوره ، سختی زایمان ، شیر دادن به کودک و پرستاری از آن است . سومین علت لزوم نفقه در دوران معاصر نیاز بیشتر زن به دارایی نسبت به مرد است . او میگوید که تجمل وزینت جزو زندگی زن و از احتیاجات اولیه اوست . آن چه یک زن در زندگی معمولی خود خرج خودآرایی میکند برابر با مخارج چندین مرد است . دیگر دلیل مطهری آن است که نیروی کار زن کمتر از مرد است و اگر مرد به یاری زن نپردازد ، زن از تامین مخارج خود ناتوان خواهد بود . و سرانجام این که بقای زیبایی و نشاط زن مستلزم آسایش بیشتر است و اگر زن مجبور باشد مانند مرد کار کند غرورش در هم میشکند و زیباییاش از بین میرود .

میراث زن : به عقیده مطهری محرومیت زنان از ارث در دنیای قدیم دو دلیل عمده دارد . نخست آن که از انتقال ثروت خانوادهای به خانواده دیگرجلوگیری میکند چرا که بنا به عقاید قدیمی نقش مادران در تولید فرزند ضعیف بود از این رو فرزندان دختری در زمره خانواده به حساب نمیآمدند . دلیل دیگر محرومیت زن ، ناتوانی او در جنگیدن بوده است . مطهری دلیل محرومیت زن از ارث در دوره جاهلیت را همین امر میداند . او در پاسخ به اعتراض تفاوت ارث زن و مرد ، بعد از بررسی وضعیت ارث زن در دوره جاهلیت و در ایران ساسانی میگوید

در قوانین اسلام هیچ یک از ناهمواریهای گذشته در مورد ارث وجود ندارد . چیزی که در قوانین اسلامی مورد اعتراض مدعیان تساوی حقوق است این است که سهم الارث زن معادل نصف سهم الارث مرد است .

مطهری دلیل تفاوت مزبور را وضع خاص زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازی و برخی قوانین جزایی میداند وبه تعبیر او، وضع خاص ارث زن ، معلول وضع خاص زن از لحاظ مهر ونفقه وغیره است .

اسلام به موجب دلایلی ... مهر ونفقه را اموری لازم و موثر در استحکام زناشویی و تامین آسایش خانوادگی و ایجاد وحدت میان زن و شوهر میشناسد . از نظر اسلام الغاء مهر و نفقه و خصوصا نفقه موجب تزلزل اساس خانوادگی و کشیده شدن زن به سوی فحشا است . و چون مهر ونفقه را لازم میداند و به این سبب قهرا از بودجه زندگی زن کاسته شده است و تحمیلی از این نظر بر مرد شده است ، اسلام میخواهد این تحمیل از طریق ارث جبران بشود .

حق طلاق : مطهری مجموع نظریهها درباره طلاق را در پنج نظریه خلاصه میکند . نظریه نخست از آن هواداران اصالت لذتی است که خانواده را فاقد جنبههای ارزشی و تقدس میدانند و از این رو طلاق را بیاهمیت دانسته و خواهان بر داشتن همه قید و بندهای قانونی و اخلاقی جلوگیری از آن هستند . در مقابل این نظریه ، اصحاب کلیسای کاتولیک معتقد هستند که ازدواج پیمانی مقدس است که باید برای همیشه ثابت و محفوظ بماند . کلیسا خواهان حذف طلاق از قاموس ازدواج است . نظریه سوم که از معتقدات دنیای قدیم است میگوید ازدواج از سوی مرد قابل فسخ است اما زن به هیچ وجه نمیتواند آن را منحل کند . هواداران تشابه حقوق زن ومرد ، بر اساس نظریه چهارم معتقد هستند که ازدواج مقدس و کانون خانواده محترم است اما برای هر یک از زوجین باید راه خروج از بن بست ازدواج در شرایط مخصوص وجود داشته باشد . مطهری نظر اسلام را که پنجمین نظریه در این زمینه میداند ، موافق نظریه اخیر میداند اما با این تفاوت که ضمن اذعان به منفور بودن طلاق ، آن را پذیرفته است ولی از نظر اسلام راه خروج مرد از قید ازدواج با راه رهایی زن از آن متفاوت است . براساس این نظر حق طلاق زن یا از طریق توکیل از جانب شوهر است ویا از طریق رجوع به محکمه قضایی و طی تشریفات خاصی .

مطهری بسیاری از اعتراضات به حق طلاق را برخاسته از نحوه اجرا و سواستفاده از آن از قبیل اجرای طلاقهای ناجوانمردانه و امتناع ازطلاق زن در مواردی که هیچ راه مصالحهای نباشد ، میداند. مطهری فلسفه پذیرش طلاق در اسلام را چنین بیان میکند

راز اصلی مطلب این است که زوجیت و زندگانی زناشویی یک علقه طبیعی است نه قراردادی ، و قوانین خاصی در طبیعت برای او وضع شده است . این پیمان با همه پیمان های دیگر اجتماعی ... این تفاوت را دارد که آنها همه صرفا یک سلسله قراردادهای اجتماعی هستند ، طبیعت و غریزه در آنها دخالت ندارد و قانونی هم از نظر طبیعت وغریزه برای آنها وضع نشده است ، برخلاف پیمان ازدواج که بر اساس یک خواهش طبیعی از طرفین که به اصطلاح مکانیسم خاصی دارد باید تنظیم شود .

مطهری از طبیعت و قوانین آن برای توضیح قوانین طلاق و دلیل اختیار داشتن حق طلاق مرد استفاده میکند . به عقیده مطهری یگانه قانون طبیعی در اجتماعات مدنی قانون آزادی و مساوات است د رحالی که در پیمان ازدواج به جز دو اصل مزبور ، قوانین دیگری نیز وجود دارد . به نظر او طبیعت قانون اتصال را به این صورت وضع کرده است که از مرد اقدام به تصاحب باشد و از طرف زن عقب نشینی و دلبری ، احساس مرد در اختیار گرفتن شخص زن باشد و احساس زن تصرف قلب مرد . وقتی طبیعت پایه ازدواج را بر اسا س مرکزیت جنس ظریف و گردش جنس خشن به گرد او قرار داده است ، جدایی آنها نیز تابع مقررات خاصی است . بر اساس یکی ا زاین قواعد پیمانی را که بر محبت و یگانگی استوار است و نه همکاری و رفاقت ، با زور واجبار نمیتوان نگاه داشت . قانون دیگر طبیعی آن است که از آنجا که مکانیسم طبیعی ازدواج بر اساس محبوبیت واحترام زن د رمنظومه خانوادگی قرار دارد ، اگر بنابه عللی زن از این مقام سقوط کرد و شعله محبت مرد نسبت به او خاموش شد پایه و رکن خانواده خراب شده است و ازدواج از نظر طبیعی مرده است . قانون دیگر طبیعی آن است که کلید فسخ ازدواج به دست مرد است . این امر بدان علت است که این مرد است که با اظهار بی علاقگی به زن او را نیزبی علاقه میکند در صورتی که بی علاقگی زن تاثیری در علاقه مرد ندارد بلکه علاقه او را تندتر نیز میکند . از این رو بی علاقگی زن به مرد اهانت به مرد تلقی میشود در حالی که بیعلاقگی مردبه زن اهانت به زن نیست از این جهت است که اختیار طلاق به مرد داده شده است مگر در مواردی که مرد از این حق سواستفاده کند و ستمگری آغاز کند که در این صورت زن طریق قضایی میتواند خود را رها کند .

مطهری میگوید طلاق حق طبیعی مرد است اما به شرط آن که روابط مرد با زن جریان طبیعی خود را طی کند اما اگر این جریا ن به روال طبیعی طی نشود محکمه قضایی حق دخالت دارد

ازدواج موقت : مطهری میگوید از دید گاه مذهب جعفری ازدواج بر دو نوع است : دایم و موقت . او تفاوت ازدواج موقت را با ازدواج دایم در اموری از قبیل موارد زیر میداند : موقت بودن آن ، انتخابی بودن ریاست خانواده ، آزادی بیشتر طرفین ، ارث نبردن از یکدیگر و ... مطهری با توجه به مسوولیت و تکلیف بیشتری که ازدواج دایم برای زوجین ایجاد میکند و نیز به دلیل فاصلهای که بین بلوغ طبیعی و بلوغ اجتماعی در دوره معاصر پبدا شده است راه حل مشکل جنسی جوانان را در دو راه خلاصه میکند : کمونیسم جنسی یا ازدواج موقت . مطهری از دو راه اخیر ، کمونیسم جنسی را به دلیل مغایرت آن با فلسفه فردی و اجتماعی ازدواج و قوانین طبیعی نمیپذیرد و تنها راه را ازدواج موقت میداند . به عقیده او فلسفه تشریع ازدواج موقت آن است که احتیاج جنسی آدمی با ازدواج دایم رفع نمیشود .

چند همسری مرد : مطهری تک همسری مرد را طبیعیترین شکل زناشویی میداند که در آن روح اختصاص ، یعنی مالکیت فردی حاکم است . او نقطه مقابل تک همسری را چند همسری میداند که خود سه شکل مییابد : کمونیسم جنسی یکی از این اشکال است که در آن نه مرد به زن معینی اختصاص دارد و نه زن معینی به مرد خاصی . دلیل شکست کمونیسم جنسی ،از میان رفتن میل طبیعی اختصاص زن و مرد معین به هم است . چند شوهری شکل دیگر چند همسری است که در آن شکل ،یک زن در آن واحد بیش از یک شوهر دارد . به عقیده مطهری ایراد چند شوهری آن است که منجر به اشتباه نسب فرزندان میشود چرا که در این نوع ازدواج رابطه پدر با فرزند مشخص نمیشود . به نظر مطهری دلیل شکست این شکل از ازدواج ، موافق نبودن آن رسم با طبیعت مرد وزن است . طبیعت مرد روحیه انحصار طلبی مرد و اطمینان از پدر بودن است . مطهری سومین شکل چند همسری را چند زن داشتن مرد میداند . این شکل از ازدواج بر خلاف دو نوع دیگر رواج و موفقیت بیشتری داشته است . این نوع ازدواج موافق طبیعت است زیرا چند زن گرفتن برای مرد امتیاز است ولی برای زن چنین نیست . چون مرد طالب شخص زن است و زن طالب قلب مرد . مطهری میگوید اسلام چند زن گرفتن مرد را بر خلاف چند شوهری به کلی لغو نکرد بلکه برای آن حدود وقیودی تعیین کرد ، یعنی ضمن محدود کردن تعداد مجازازدواج به چهارزن ( در حالی که قبل از آن این تعداد نامحدود بود ) ، شرایطی چون تمکن مالی اداره چند خانواده ، رعایت عدالت میان آنان و ... را قرار داد .

مطهری دلیل رواج رسم چند زن گرفتن در مشرق زمین را به لحاظ تاریخی بررسی کرده است . او میگوید دلیل ابتدایی و سطحی این امر را رواج روحیه پدر سالاری و استبداد مرد شرقی ذکر کرده اند اما مطهری ، ضمن پذیرش آن به عنوان بخشی از واقعیت ، معتقد است انحصار رواج این رسم به پدر سالاری نشانه کوتاه فکری هواداران آن است زیرا تاریخ نشان میدهد که در برهههایی از تاریخ که رسم چند شوهری وجود داشته است ، مادر سالاری حاکم نبوده . از سوی دیگر در صورت پذیرش این ایده که علت چند زن گرفتن پدر سالا ری باشد ، روحیه پدر سالاری منحصربه مشرق زمین نبوده است با این وجود رسم چند زن گرفتن منحصر به شرق است . او در بررسی عمیق تر علل تاریخی رسم چند زنی در مشرق زمین دلایل چندی را بیان میکند . برخی چون منتسکیو و گوستاولوبون آب وهوای گرم این ناحیه را باعث زودتر بالغ شدن دختران و پیری زودرس زنان میداند . نتیجه این وضعیت آن است که مرد به دو یا سه زن نیا ز داشته باشد . از سوی دیگر مرد شرقی به لحاظ نیروی جنسی با یک زن ارضا نمیشود . مطهری در نقد این نظر میگوید رسم چند زنی منحصر به مناطق گرمسیری مشرق زمین نیست . ازسوی دیگر با پذیرش ادعای بالا ، او از هواداران این نظریه میپرسد چرا مرد شرقی به جای رسم چند زنی مانند همتای غربی خود به فحشا و زن بازی روی نیاورد ؟

دومین نظریه درباره رواج رسم چند زنی ، بیماری ماهانه زن و آماده نبودن زن برای تمتع مرد در این مدت است . همچنین خستگی زن از آوردن فرزند و میل زن به کناره گیری از زندگی زناشویی و رسیدگی به پرورش فرزندان است . مطهری ضمن پذیرش وضعیت نامشابه زن ومرد از لحاظ جنسی ، معتقد است که این وضعیت به تنهایی نمیتواند رسم چند زنی را به وجود آورد مگر آن که مانعی اخلاقی یا اجتماعی مرد را از هوس بازی آزاد مرد باز دارد .

سومین دلیل برای وجود رسم چند زنی ، محدود بودن دوره فرزند زایی زن ( به خلاف مرد) است . او میگوید میل طبیعی مرد به داشتن فرزند و عدم میل او به طلاق زن نخست و گاه حوادثی مثل نازایی زن ، عواملی هستند که مردرا به سمت ازدواج مجدد سوق میدهند . مطهری گویا این ایده را قبول دارد و نسبت به آن انتقادی نمیکند .

چهارمین دلیل چند همسری آن است که در دوره های گذشته به خلاف امروز ، زن و فرزند زیاد به لحاظ اقتصادی به سود مرد بوده است . مرد علاوه بر انتفاع از نیروی کار آنها ،گاهی فرزندان یا زنان خود را به عنوان برده میفروخت از این رو مرد با قبول چند زن مشروع میتوانسته از مزایای کثرت اولاد بهره مند شود . مطهری میگوید با فرض پذیرش ادعای فوق ، همه ملت ها چنین نبودند . در ثانی تاریخ نشان میدهد که طبقات بالا ی جامعه ، پادشاهان، امیران ، روحانیون، بازرگانان و... نیز زنان متعدد داشتهاند در حالی که از زنان و فرزندان خود بهره اقتصادی نمیبردند .

علاقه فطری به کثرت فرزند و افزایش تعداد فامیل ،عامل دیگر رواج چند زنی است . از آنجا که تعداد فرزندانی که یک زن میتواند تولید کند محدود است از این رو رسم تک شوهری یا چند شوهری نمیتوانست این مهم را بر آورد در حالی که مرد به دلیل توان تولید فرزند به تعداد زنانی که در اختیار دارد ، با رواج چند زنی این علاقه طبیعی بر آورده میشود . مطهری نقدی نسبت به این ایده بیان نمیکند و گویا آن را میپذیرد .

ششمین دلیل تاریخی رواج رسم چند زنی ، فزونی تعداد زنان نسبت به تعداد مردان است . هر چند تعداد دختران و پسران متعادل است اما تلفات بیشتر مردان ، همواره باعث شده است که گروه فراوانی از زنان از داشتن شوهر قانونی و فرزند مشروع محروم باشند . مطهری ادعای این نظریه را مربوط به اجتماعات ابتدایی میداند.

مطهری در جمع بندی نظریات بالا ، پس از رد علت بودن دلیل جغرافیایی ، دلایل دیگر را در سه دسته جای میدهد . دسته نخست شامل دلایلی میگردد که بیانگر توجه مرد به رسم چند زنی است اما مجوزی برای این رسم نمیباشد . این دلایل به روحیه ستمگری مرد اشاره میکند . به نظر مطهری دلیل اقتصادی و فروش فرزندان به عنوان برده در این دسته قرار میگیرد. دسته دوم مربوط به آن دلایلی میشود که از لحاظ حقوقی مجوز پیدایش رسم چند همسری میشود . نازا بودن زن یا یائسگی او و نیاز جامعه به افزایش نفوس از این دسته است . به طور کلی علل طبیعی که به نامشابه بودن زن و مرد از لحاظ ارضای جنسی یا تولید فرزند دلالت میکند در این دسته قرار میگیرد . سومین دسته از دلایل رواج رسم چند زنی دلایلی است که در زمان گذشته یا زمان حاضر وجود دارد و به تنها مجوزچنین کاری را به مرد میدهد بلکه موجب حقی از جانب زن و تکلیفی بر عهده مرد و اجتماع میگردد. نظریه فزونی تعداد زنان بر مردان از این قبیل است . زیرا حق تاهل از طبیعیترین حقوق بشری است که هیچ انسانی رانمیتوان از آن محروم کرد . در صورت افزایش تعداد زنان آماده ازدواج نسبت به مردان ، حق طبیعی زن برای تاهل قانون تک همسری را لغو میکند.

اگر علتهای شش گانه بالا دلایل توجیه کننده چند زنی مرد در گذشته باشد ، به نظر مطهری یک دلیل خاص وجود دارد که همواره در طول تاریخ بوده و هست که وجود رسم چند زنی را به عنوان حقی برای زن ( ونه مرد ) ایجاب میکند . به عقیده مطهری این دلیل ویژه فزونی نسبی تعداد زنان از عدد مردان است . مطهری با استناد به اطلاعات روز و دادن آمار و بیان دلایل این امر از قبیل تلفات بیشتر مردان در جنگ و مقاومت بیشتر جنس زن در برابر بیماری نسبت به مردان ، سعی در اثبات تجربی ادعای خود دارد . او با ضمیمه کردن این گزاره با قانون طبیعی حق تاهل برای زن ، به عنوان اصیلترین و طبیعی ترین حقوق بشری ، نتیجه میگیرد که اگر تک زنی تنها صورت قانونی ازدواج باشد گروه زیادی از زنان از حق طبیعی و انسانی خود محروم میمانند . او میگوید به این ترتیب تنها راه مشروع احیای این حق طبیعی تجویز رسم چند زنی است . مطهری این حق طبیعی را چنان اصیل میداند که میگوید حتی مخالفان رسم چند زنی نیز به دلیل پذیرفتن آن رابطه آزاد مرد و زن را توجیه میکنند و وجود حق تاهل را مورد سوال قرار نمیدهند . به عقیده او در واقع تک همسری یا چندهمسری مساله اصلی نیست بلکه مساله اساسی این است که کدام راه ، چند زنی یا رابطه آزاد مرد وزن را باید تجویز کرد ؟ پاسخ مطهری راه حل اول است یعنی مشکل افزایش تعداد زنان در این حالت بهتر حل میشود و در عین حال برای جلوگیری از سواستفاده مردان از این حق زن چند شرط خاص را باید لحاظ کرد . این شرایط عبارتند از : عدالت و کار ودرآمد کافی مرد ، آزادی انتخاب برای زن و کاهش عوامل اغوا و تحریک در جامعه . از سوی دیگر در راه حل اول به دلیل وجود عوامل تعدیل کننده زیر به رابطه آزاد برتری دارد . این عوامل عبارتند از محدودیت برقراری ارتباط با حد اکثر چهار زن ( در حالی که در رابطه آزاد این تعداد نامحدود است ) ، لزوم رعایت عدالت میان همسران ، توان جسمی و غریزی مرد و تعهد مالی واستمتاعی ازجانب او.

پوشش زن : مطهری برای موضوع لباس زن کتاب " مساله حجاب " را نگاشت . او پس از بیان تاریخچه حجاب ، به بررسی فلسفه پیدایش این مساله میپردارد . مطهری مجموعه آرای مطرح شده در این زمینه را در پنج نظریه خلاصه میکند . بر اساس نخستین نظریه که به ریشه یابی فلسفی مساله میپردازد، زن به عنوان بزرگترین موضوع خوشی و کامرانی مرد مطرح میشود. از این رو پیروان مذهب رهبانیت بین زن ومرد حریم قایل شده ، پوشش را وضع کردهاند تا با عوامل محرک لذت مبارزه کنند . مطهری در بررسی این نظریه میگوید که اصولا اسلام مخالف فکر ریاضت و رهبانیت است . او میگوید اسلام کامجویی زن و مرد از یکدیگر را نه تنها تقبیح نکرده است بلکه برای آن اجر وثواب نیز قرار داده است . مطهری میگوید اسلام آن التذاذ جنسی را منع کرده است که در خارج از محدوده ازدواج قانونی باشد . دومین نظریه درباره پیدایش پوشش زن ، به ریشه یابی اجتماعی آن میپردازد . بر اساس این نظریه در زمانهای گذشته به دلیل بی عدالتی و ناامنی زیاد دست تعدی زورمندان به مال و ناموس مردم دراز بود از این رو مردم با مخفی کردن اموال و زنان و دختران خود سعی در حفاظت از آنان میکردند . مطهری هر چند وجود ناامنی و بی عدالتی را در مخفی کردن زنان و گسترش پوشش زن دخیل میداند اما این دلیل را فلسفه پوشش زن در اسلام نمیداند . ما به این فلسفه بعدا اشاره خواهیم کرد . سومین نظریه درباره پوشش زن به ریشه اقتصادی این مساله توجه میکند . براساس این نظر روحیه پدر سالاری و انگیزه تسلط مرد بر زن و استثمار نیروی او به ایجاد پوشش منجر شده است . مسلم است که نگهداری زن در خانه همچون یک برده نیازمند توجیه زن بود که به طور داوطلبانه از خانه خارج نشود . مطهری در نقد این نظریه میگوید که نگاه ابزاری به زن و بهره کشی از او به صورت یک اصل کلی حاکم بر همه اجتماعات صحیح نیست . به عقیده او علاقه عاطفی زوحیت هرگز اجازه نمیداد که مردان به صورت یک طبقه فرادست بر خانوادههای خود به عنوان طبقه فرودست حکومت کنند . او میگوید حجاب در اسلام به این دلیل تشریع نشده است . اسلام با قطعیت اعلام کرده است که مرد هیچ حقی برای استفاده اقتصادی از زن ندارد بلکه زن از استقلال مالی و اقتصادی برخوردار است . نظریهای که دلیل وجود حجاب را دلایل اخلاقی میداند بیان میکند که حس خودپرستی و حسادت مرد نسبت به مردان دیگر باعث شده است که او نخواهد مردان دیگر هرچند با نگاه کردن یا همسخنی ، زن را تحت سلطه و اسارت خود قرار دهد . مطهری وجود تمایل مرد به عفاف و پاکی زن را میپذیرد اما منحصر شناختن علت حساسیت مرد به حس حسادت را اشتباه میداند . مطهری که این ویژگی مرد را غیرت مینامد ، آن راعامل تشخیص نسلها میداند که آفرینش در وجود مرد قرار داده است . نظریه دیگر علت پیدایش پوشش مخصوص برای زن را عاملی روانی میداند . بر اساس این ایده ، زن با مقایسه خود با مرد از دو جهت در خود احساس حقارت میکند . اول احساس نقص عضو نسبت به مرد و دوم خون روی ماهانه و هنگام زایمان و ازاله بکارت . به نظر مطهری این ایده با فلسفه پوشش زن در اسلام ارتباطی ندارد بلکه منظور اسلام از این امر چیز دیگری است .

مطهری با رد نظریات بالا درباره فلسفه پوشش ، خود نظریه دیگری ارایه میدهد که بر اساس آن ریشه این امر را باید در تدبیرماهرانه طبیعی زن جست . به عقیده مطهری زن با هوش فطری خود درمییابد که از لحاظ جسمی نمیتواند با مرد برابری کند او همچنین به طور فطری دریافته است که نقطه ضعف مرد همان نیازی است که درآفرینش مرد نهاده شده است . وقتی زن مقام و موقعیت خود را به عنوان یک خواسته نزد مرد درمییابد با توسل به اسبابی چون خودآرایی و تجمل از سویی و دور نگه داشتن خود از دسترسی مرد ، قلب او راتصاحب میکند . به این ترتیب اسلام در هماهنگی با قانون طبیعت و فطرت مرد وزن پوشش مناسب با ارج و مقام والای زن را تجویز کرده است .

مطهری با یک بحث واژه شناختی در پی تمایز معنای غلط حجاب از معنای صحیح آن است. بر اساس واژه شناسی مطهری کلمه حجاب هم به معنای پوشیدن آمده است و هم به معنای پرده . در اصل حجاب به معنای پوششی است که از طریق پشت پرده صورت گرفته باشد . او عقیده دارد که کاربرد کلمه حجاب در مورد پوشش زن ،کاربرد نسبتا جدیدی است که می تواند ابهام انگیز باشد . کسانی که از کلمه حجاب معنای پرده نشینی زن را درک میکنند ، معتقدهستند که اسلام وظیفه پوشش زن را به معنی خانه نشینی و حبس شدن در خانه میداند درحالی که معنای واقعی پوشش زن در اسلام از نظر مطهری این است که زن د رمعاشرت با مردان بدن خود را بپوشاند وبه جلوه نمایی و خود آرایی نپردازد . به جهت ابهام آمیز بودن کلمه حجاب است که به عقیده مطهری قرآن به جای آن از واژه ستر استفاده میکند .

به عقیده مطهری طرح مساله حجاب به شکل واقعی میتواند از بین برنده بسیاری از اشتباهات در این زمینه باشد . به عقیده او روح سخن اسلام درباره حجاب این است که نباید زن و تمتع مرد از او رایگان باشد . مرد حق ندارد از هر زنی در هر محفل نهایت لذت راببرد. به نظر او در اندیشه اسلامی مرد تنها د رمحیط خانواده ود رچارچوب قانون ازدواج به همراه یک سلسله تعهدات سنگین میتواند از زن به عنوان همسر قانونی کامجویی کند ، اما د رمحیط اجتماع چنین امری ممنوع است . پس محدودیت کامیابی ها به محیط خانواده و همسر مشروع به دلیل سلامت روانی اجتماع و تحکیم روابط خانوادگی ، فلسفه پوشش اسلامی است . به عقیده مطهری این فلسفه خود از یک مساله اساسیتر برمیخیزد و آن این است که اسلام میخواهد انواع التذاذ های بشری به محیط خانواده اختصاص یابد و محیط اجتماع منحصرا برای کار و فعالیت اختصاص یابد .

مطهری با تمسک به طبیعت مرد وزن به توضیح اختصاص لزوم حجاب به زن میپردازد و میگوید

میل به خودنمایی و خودآرایی مخصوص زنان است . از نظر تصاحب قلبها و دلها مرد شکار است وزن شکارچی ، همچنان که از نظر تصاحب جسم وتن ، زن شکاراست ومرد شکارچی . میل زن به خودآرایی از این نوع حس شکارچیگری او ناشی میشود . ..این زن است که به حکم طبیعت خاص خود میخواهد دلبری کند و مرد را دلباخته و در دام علاقه به خود اسیر سازد .لهذا انحراف تبرج وبرهنگی از انحرافهای مخصوص زنان است و دستور پوشش هم برای آنان مقرر گردیده است .

به عقیده او این امر با فلسفه پوشش و منع کامیابی جنسی از غیر همسر مشروع سازکار است .

اخلاق جنسی

سومین کتاب مطهری در زمینه مسایل زنان کتاب " اخلاق جنسی در اسلام و جهان غرب" است . موضوع این کتاب عاداتها و روشهای بشری است که به غریزه جنسی بستگی دارد . اخلاق جنسی شامل آدابی چون حیای زن از مرد ، غیرت ناموسی مرد ، عفاف و وفاداری زن نسبت به شوهر، منع زنا ، منع ازدواج با محارم و ... است . مطهری در اهمیت این قسمت از اخلاق میگوید که اخلاق جنسی به دلیل قوت و قدرت زیاد غریزه ، همواره مهمترین بخشهای اخلاق به شمار می رفته است . او معتقد است سرچشمه این اخلاق فطرت وطبیعت است . طبیعت برای رسیدن به هدفهای خود و نظام دهی به زندگی بشر ،این احساسات را در بشر نهاده است .

مطهری با اشاره به عقیده هوادارن اخلاق جنسی نوین ، اصول نظری آنها را در سه اصل خلاصه میکند: اول این که آنها براساس یک اصل لیبرالی معتقد هستند که آزادی هرفرد تاآنجا که به آزادی دیگران لطمه نزند باید محفوظ باشد . دوم آن که سعادت بشر در گروی پرورش تمام استعدادهای اوست . با تبعیض قرار دادن میان غرایز و ارضای بعضی از آنها و سرکوب برخی دیگر در غرایز آشفتگی حاصل میشود از این رو پرورش همه غرایز به طور مساوی سعادت بشر را تامین میکند . وسوم آن که میل فزونی طلب بشر در اثر اشباع کاهش و در اثر ممانعت فزونی مییابد . از این رو تنها راه صحیح آن است که هر گونه قید ی رااز مقابل امیال آدمی بر داریم . هواداران اخلاق جدید جنسی معتقدند که اخلاق جنسی قدیم را عواملی از قبیل احساس مالکیت مرد نسبت به زن ، حسادت مردان ، کوشش مردان برای اطمینان از پدری خود ، اعتقاد به پلیدی ذاتی رابطه جنسی ، احساس پلیدی زن نسبت به خود به دلیل عادت ماهانه ، مجازاتهای شدیدی که زن در طول تاریخ از جانب مرد دیده است و عوامل اقتصادی بوجود آورده است که ریشه همه این عوامل را میتوان به روحیه ستمگری مردان یا خرافات باز گرداند . هواداران اخلاق جنسی جدید راه علاج این دو عامل را در شکستن قیود و موانع اخلاق کهن خلاصه میکنند . از این رو ابتدا مساله کامیابی آزادانه زنان ومردان از یکدیگر را مطرح میکنند ( کمونیسم جنسی ) و سپس موضوعات دیگر ،از قبیل الغای پوشاندن عضو جنسی ، ممنوعیت ازدواج با محارم ، خود ارضایی ،همجنس بازی و ... رامطرح میکنند .

مطهری دربررسی اصل اول از اصول بالا میگوید اولا مبنای حق آزادی و لزوم رعایت واحترام آن اراده و میل افراد نیست بلکه استعدادی است که آفرینش برای ترقی و تکامل به آدمی داده است . اراده بشر تا آنجا محترم است که با استعداد های مقدسی که در نهاد بشروجود دارد هماهنگ باشد ثانیا ازدواج و تشکیل خانواده هم ابعاد فردی دارد و هم ابعاد اجتماعی .هرچند در ازدواج تمتع شخصی ومسرت فردی وجود دارد اما برای نیل به لذت بیشتر بهتر است که کامیابی جنسی در کانون خانواده محدود شود و محیط اجتماع محیط کار و تلاش و فعالیت باشد .

مطهری دربررسی دومین اصل از اصول اخلاق جدید جنسی ،یعنی لزوم پرورش استعدادهای طبیعی انسان میگوید اخلاق اسلامی نه تنها با رشد طبیعی استعدادهای انسانی مباینت ندارد ، بلکه معتقد است رشد استعدادهای آدمی و از جمله استعداد جنسی تنها با رعایت مقررات اسلامی میسر است به طوری که انحراف از آن سبب آشفتگی و سرکوب این استعداد میشود . او با طرح صحیح مساله تربیت و تهذیب نفس مدعای خود راتوضیح میدهد .

نقد مطهری به سومین اصل اخلاق جدید یعنی ادعای این که احساس محرومیت در زمینه امور جنسی ریشه بسیاری از عوارض وبیماریهای روانی است ، این است که پیچیدگی و چند جانبه بودن مسایل روانی و ارتباط موضوع حاضر با تمایلات بشرکه در کور کردن بصیرت آدمی تاثیر دارد باعث شده است که از این اصل علمی برداشت نادرست شود یعنی سرکوب نکردن غرایز ، آزاد گذاشتن میلها تفسیر شد و آزاد گذاشتن میلها نیز به نوبه خود به معنی رفع تمام قیدها ومقررات معنی شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/03ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

زن از دیدگاه مطهری(1)

ازنظر مطهری زندگی اجتماعی آدمی برخلاف زندگی اجتماعی حیوانات همواره دستخوش تغییر وتحول است . طبیعت انسان را بالغ و آزاد و خود سرپرست قرار داده است . انسان راه خود را به کمک عقل وعلم وبا قوانین وضعی میپیماید و به همین دلیل است که در مسیر تکامل خود به فساد و انحراف کشیده میشود . به عقیده مطهری این دو استعداد یعنی استعداد انحراف و استعداد تکامل از یکدیگر تفکیک اپذیر نیستند . دو استعداد بالا انسان را به افراط وتفریط میکشانند . او معتقد است که انسان کوشش میکند با نیروی علم و ابتکار، هم خود را با مظاهر ترقی و پیشرفت زمان هماهنگ کند، و هم جلوی انحرافات زمان را بگیرد . امااین روند همواره در مسیر درست خود حرکت نمیکند و انسان دچار بیماری جمود و جهل میگردد . به عقیده مطهری بیماری اول سکون و توقف ،و بیماری دوم سقوط و انحراف را برای زندگی آدمی به ارمغان میآورد . مطهری میگوید

جامد از هر چه نو است متنفر است و جز با کهنه خو نمیگیرد ، و جاهل هرپدیده نو ظهوری را به نام مقتضیات زمان ، به نام تجدد وترقی موجه میشمارد . جامد هر تازهای را فساد و انحراف میخواند و جاهل همه را یک جا به حساب تمدن و توسعه علم و دانش میگذارد .

قطعه بالا در شناسایی دیدگاه اجتهادی مطهری دارای اهمیت است ؛ دیدگاهی که خود او از آن به دیدگاه "اعتدالی " یاد میکند . به این ترتیب نگرش مطهری به مسایل زنان ، نه دیدگاه تجددگرایی محض است ونه نگرش سنتی . چنین طرز تلقیای سبب میشود که مطهری مساله زن رادر عصر کنونی نه رهایی زن در معنای لیبرالی ، بلکه درخانواده بداند .ازاین رو مطهری نقطه عطف بحث خود از جنبش زنان را در کشورهای اسلامی ،حقوق طبیعی خانواده معرفی میکند . به این ترتیب مبنای تمامی تعالیم جنسی و جنسیتی مطهری از قبیل حجاب ، میراث، خواستگاری ،ازدواج و... بر اساس این حقوق تفسیر میشود . اما درک این حقوق خود در گروی فهم مفهوم" طبیعت" ویا" فطرت " است . به این ترتیب شناخت مساله زن ، روش مطالعات زنان ، طبیعت و حقوق طبیعی مهمترین بنیانهای شناخت تعالیم جنسی و جنسیتی مطهری هستند .

مساله زن از نظر مطهری

مطهری در مقدمهای که به کتاب نظام حقوق زن در اسلام در سال 1353 نگاشت، جهتگیری خود را در باره مسایل زنان به خوبی نشان داده است . این مقدمه توضیح مناسبی از دیدگاه اجتهادی مطهری میباشد که ضمن آن پس از تاکید بر توجه به اقتضائات جهان معاصر ، انحراف جنبشهای فمنیستی معاصر را از نظر او آشکارا نشان میدهد . مطهری در این مقدمه اساسیترین مساله زن را در جامعه معاصر نظام حقوق خانواده میداند . به عقیده مطهری پیدایش شعار آزادی زن و تساوی حقوق او با مرد ،به عنوان مساله اصلی فمنیسم در دنیای غرب به حوادث سده هفدهم میلادی و بعداز آن بر میگردد . در تفسیر مطهری ، از سده هفده به بعد ، پابه پای نهضتهای علمی وفلسفی ، نهضتی در زمینه مسایل اجتماعی و به نام حقوق بشر پا گرفت . نویسندگان سدههای هفده وهجده عقاید خود در باره حقوق فطری و طبیعی و سلب ناپذیربشر را در میان مردم منتشر کردند . مطهری اصل اساسی مورد توجه این نویسندگان را وجود یک سلسله از حقوق و آزادیهای طبیعی برای انسان میداند . این نهضتهای فکری و اجتماعی ابتدا در انگلستان ،سپس در امریکا وفرانسه ثمرههای خود را آشکار کرد وسپس به تمام نقاط دنیا گسترش یافت . مطهری تحول بعدی را در سده نوزدهم میجوید ؛ زمانی که اندیشههای جدید در زمینه حقوق انسانها در مسایل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی پدیدار شد . این تحولات در نهایت به سوسیالیزم منتهی گشت . مطهری بیان میکند که تا اوایل سده بیستم تمامی تلاشها در زمینه حقوق انسانها مربوط به حقوق ملتها در برابر دولتها یا حقوق طبقه کارگر در برابر طبقه سرمایهدار بود . مطهری بیان میکند که در سده بیستم، برای نخستین بار مساله حقوق زن در برابر حقوق مرد مطرح شد وتساوی زن ومرد اعلام گشت . در جمع بندی مطهری از تحولات سه سده اخیر ، این نکته برجسته است که محور اصلی همه نهضتهای اجتماعی غرب دو مساله آزادی و تساوی است ، واز این روست که او معتقد است که در نهضت حقوق زن در غرب به عنوان ادامه نهضتهای اجتماعی اروپا ،جز از آزادی و تساوی سخنی به میان نیامد . این مساله به نظر مطهری با توجه به وضعیت مرارت بار تاریخ حقوق زن در اروپا تشدید میشود . به این ترتیب پیشگامان نهضت اجتماعی اروپا ، آزادی زن وتساوی حقوق زن ومرد را مکمل و متمم حقوق بشر دانستند . در حالی که به عقیده مطهری آن چه که به فراموشی سپرده شد مساله اساسی نظام حقوق خانواده بود . در تحلیل انتقادی مطهری از نهضت رهایی زن در اروپا ، دلیل غفلت از حقوق خانواده آن است که درجریان این نهضت،داروی تمام بدبختیها و بیچارگیهای زن غربی را از شعار تساوی و آزادی طلب کردند . از این رو تساوی و آزادی زن به عنوان انسان ، براین حقیقت پرده افکند که زن به جهت زنانگی خود ازیک سری مشخصات مخصوص به خود برخوردار است که با ویژگیهای مرد تفاوت میکند . به نظر مطهری، این راز انحراف مساله زن در غرب ، ودلیل انحراف جنبشهای فمنیستی است . به عقیده او توجه به این تفاوتها که بر خاسته از طبیعت متفاوت هر یک از دو جنس مذکر ومونث است ، تصحیح کننده مساله زن در جهان اسلام وغرب میباشد بخش نخست تفسیر مطهری از نهضت فمنیسم ،آن جا که توجه به مساله آزادی وخواست تساوی با مرد را موجب غفلت از حقیقت تفاوت میداند ، حاوی نقد فمنیسم لیبرال ، فمنیسم سوسیال و فمنیسم مارکسیستی است ؛ در حالی که بخش اخیرسخنان او ، آنجا که به تحلیل انحراف نهضتهای فمنیستی غربی به دلیل غفلت از بعد انسانی زن وبزرگ نمایی بعد زنانگی زن میپردازد ، حاوی دیدگاه انتقادی مطهری به فمنیسم رادیکال میباشد. مطهری در جای دیگر میگوید زن در جهان گذشته به دلیل غفلت از انسانیتش مورد اجحاف قرار گرفت . ابن سخن نقد عمومی مطهری به دیدگاه سنتی است که واکنش در برابر آن، پیدایش فمنیسمهای لیبرال،سوسیال ومارکسیستی میباشد. در حالی که به عقیده او، زن در عصر حاضر به دلیل چشم پوشی از ویژگیهای زنانهاش، تحت ستم است .این قطعه ، در واقع نقد عمومی مطهری به فمنیسم رادیکال است که ویژگی زنانگی را عامل تعیین کننده جنبش زنان میداند .

اصل اجتهاد و روش مطالعات زنان

مطهری این عقیده را که هر تغییری که در وضعیت اجتماعی و از جمله در وضعیت زنان پیدا شود ، خصوصا اگراز مغرب زمین سرچشمه گرفته باشد ، باید به حساب پیشرفت و تکامل گذاشته شود ، نمیپذیرد و آن را از گمراه کنندهترین افکاری میداند که دامنگیر مردم امروز شده است . او این گمان را رد میکند که چون وسایل و ابزارهای زندگی روز به روز تغییر میکند و کاملتر میگردد و با پیشرفت علم و صنعت ، تمام تغییراتی که در زندگی انسان پیدا میشود ، نوعی پیشرفت است که باید از آن استقبال کرد. به عقیده مطهری زمان همان گونه که پیشروی و تکامل دارد ، به انحراف و فساد نیز کشیده میشود . وضعیت زنان در غرب زمان حاضر، میتواند نمونه خوبی از ادعای بالا، برای مطهری باشد و همان طور که او معتقد است یک مصلح یا جنبش اصلاحی میتواند با قیام بر ضد وضعیت زنان ، آن را اصلاح کند ، یک مرتجع یا حرمت ارتجاعی نیز میتواند با مخالفت با زمان حاضر ،وضعیت زن معاصر را به تباهی و فساد بکشاند . او که از گروه اول به نام جاهلان و از گروه اخیر به نام جامدان نام میبرد، میگوید جاهل و جامد هر دو فرض میگیرند که وضعی که زنان در گذشته داشتند جزو شعایر ومسایل دینی و بر خاسته از آن است و تنها تفاوتی که با هم دارند آن است که جامد نتیجه میگیرد که این شعایر را باید نگهداری کرد و جاهل به این نتیجه میرسد که دین ملازم با کهنه پرستی و علاقه به سکون است . به عقیده مطهری کنش و واکنش دو گروه بالا وضعیت زن را مشکل تر میکند چرا که جمود جامدان موجب میدان دادن به تاخت وتاز جاهلان میشود و جهالت جاهلان ، جامدان را د رعقایدشان متصلب تر میکند .

در واقع این جا مساله زمان و جهت گیری ارزش گذارانه نسبت به آن است که مساله" زن جدید" را پیش میکشد . نظر مطهری نسبت به تغییر، نگاه پیشرفت تک خطی نیست ، از این رو اومیگوید تجددگرایان افراطی ، گویا زمان را "معصوم" گمان میکنند وتغییرات سه سده اخیر در وضعیت زن را به دلیل جدید بودن آن مطلوب میپندارند . برای آنها به عقیده مطهری خوب و بد مفهومی جز نو و کهنه ندارد . این سخن به معنی هواداری از سنت گرایی نیست چرا که کهنه گرایی نیز خود در حقیقت از عقیده به نظریه تکامل خطی بر میخیزد و به معنی عصمت گذشته است . پس در این صورت در برابر مساله زن دردنیای معاصر چه باید کرد ؟ پاسخ مطهری بسیار آشکار است زیرا اسلام با قوانین ثابت و متغیری که دارد با توسعه تمدن و فرهنگ سازگار است و میتواند با وضعیت متغیر زن معاصر انطباق یابد . به اعتقاد مطهری اسلا م از چند روش میتواند به این مهم دست یابد .نخست این که اسلام شاخصهایی برای سیر بشر نصب کرده است . این شاخصها به عقیده او از سویی مسیر و مقصد وضعیت مطلوب زن را ارایه میکند و ازسوی دیگر انحرافها و تباهی های وضعیت موجود را نشان میدهد . او از این سخن نتیجه می گیرد که در اسلام یک وسیله یا یک شکل ظاهری و مادی نمیتوان یافت که جنبه " تقدس " داشته باشد تا مسلمانان موظف به رعایت همیشگی آن باشند. دومین ویژگی قوانین اسلام مربوط به دسته بندی آنها به دو دسته ثابت و متغیر است . این احکام بر حسب دو گونه نیازآدمی وضع شده است . به عقیده مطهری اسلام در باره نیازهای دگرگونی پذیرانسان حالت متغیری اتخاذ کرده است . اسلام اوضاع معاصر زنان را به اصول ثابتی مربوط کرده است ودر نتیجه این ارتباط، آن اصول ثابت در هر وضعی از اوضاع کنونی قانون فرعی خاصی را به وجود می آورد. سومین خصوصیت که به اسلام امکان انطباق تعالیمش با دنیای معاصر را میدهد، رعایت درجه مصالح موجود در دستورهای آن است . به عقیده او اسلام به کارشناسان اسلامی اجازه داده است که با سنجش اهمیت مصلحتها ی گوناگونی که در خلاف جهت یکدیگرپیرامون زندگی زنان پدید میآ یند و با توجه به راهنماییهای خود اسلام درباره این سلسله مراتب مصالح ، آن مصلحت را که مهم تر است انتخاب میکنند . و در نهایت آخرین ویژگی احکام اسلام ،مربوط به قوانینی است که " حق وتو" دارند. این قوانین در وضعیتهای ضرری و حرجی زنان ، احکام ثابت زنان را تعلیق میکنند .

مطهری علاوه بر ویژگیهای مربوط به احکام به دو امرتاثیرگذار اساسی دیگردر مطالعات زنان اشاره میکند . نخست اختیارات حاکم اسلا می در مسایل و معضلات زن معاصر است و سپس اصل اجتهاد . مطهری در جای دیگر اجتهاد را به اجتهاد ممنوع و اجتهاد مشروع تقسیم میکند . با دقت در سخنان مطهری آشکار میگردد که اجتهاد ممنوع در نزد او ، همان قوانین و مقرراتی است که بر اساس احکام اسلام به یکی ازشیوههای فوق الذکر ، وضع نشده باشد . از این رو آموزههای فمنیستی غربی نمیتواند موجه باشد . اما اجتهاد مشروع ، در نزد او، کاربرد تدبر وتعقل در فهم ادله شرعی و با اتکای به یک دسته شایستگیهای علمی بدست میآید . بنابر این ، تعالیم جنسی و جنسیتی اسلام در نزد مطهری ضمن رکون به اقتضائات دنیای معاصر ، میباید به قوانین اسلام به صورت یکی از صورتهای ممکن منقاد باشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/03ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

زن از دیدگاه فضل الله(1)

فضل الله یکی ازبرحسته ترین شخصیتهای معاصر دیدگاه اجتهادگرا درمسایل زنان است که این قلمروی مطالعاتی رااز دغدغههای اصلی خود قرار داده است . اودراین زمینه ، کتابهای بسیاری نگاشته ، وسخنرانیهای زیادی ارایه نموده است . او خود در این باره میگوید

مساله زن در سرلوحه تاملات فکری و اجتماعی من قرار دارد . زیرا از دید من ، در چارچوب کلی اسلامی ، رفتار اجتماعی در مورد زنان با رفتار درست اسلامی فاصله دارد . از این گذشته ، نگرش به زن به عنوان یک انسان ، حتی از سوی خودش ، نگرشی غیر اسلامی است . و پوشیده نیست که این وضع چه پیامدهایی در عرصهی واقعیت ، از نظر تعریف درست نقش وی در زندگی ، و پذیرش حقوق او به دنبال دارد .

بنابر این مطالعه درست اندیشه اسلامی نخستین وظیفه پژوهشی مسلمانان راتشکیل خواهد داد . اما این امر نخست در گروی تصحیح روش مطالعه در باب زنان است . چرا که روش نادرست فهم متون اسلامی در پیدایش وضعیت اسف بار کنونی بسیارموثر است . از این رو فضل الله روش مطالعه خود را بر فهم قرآن و سپس روایات امامان (ع) استوار میکند . در شیوه اواحادیث این موضوع ، از رهگذر قرآن به داوری گذارده میشود ونه این که عکس آن اتفاق بیفتد . در اثر پیروی از این شیوه ، قرآن خطوط کلی نگرش اسلامی در باب زن را ارایه میدهد و روایات به تفصیل جزییات آنها میپردازد و از آن جا که به عقیده فضل الله بیان جزییات کاملا تحت تاثیرشرایط واوضاع خاص میباشد ، از لابلای موضوعات مربوط به زن به ماهیت مساله مورد نظر نگریسته میشود وسپس به احادیث مرتبط پرداخته میشود . در این روش هرچند سند ومتن روایات به صورت مستند و روش شناختی ارزیابی میشود اما درتمامی روند تحقیق ، قرآن تنها میزان است به گونهای که مضامین مخالف آن کنار گذاشته میشود . به عقیده فضل الله این روش دربر دارنده نوعی آزاد اندیشی در فهم قرآن است و بهترین روش بررسی هر موضوعی از دیدگاه اسلام میباشد . با توجه به روش فضل الله در بررسی مسایل زنان آشکار است که او بر خلاف مطهری بیشتر میکوشد دیدگاهی نص گرایانه به مساله زن داشته باشد در حالی که مطهری میکوشد با تمسک به قانون طبیعت و فطرت – که به نظر او مطابق حکم اسلام نیز هست – به بررسی مسایل زنان بپردازد . سهم عقل در شیوه فضل الله مانند نظر دیگر اجتهاد گرایان ، متناسب با سطح حکم عقلی است به این معنی که اگر حکم عقل قطعی باشد ، نص قرآن و حدیث ، به سود حکم عقل تاویل میگردد اما اگر این حکم ، ترجیحی و تحلیلی – ظنی – تلقی گردد ، نمیتوان نص را به سود حکم عقل تاویل کرد .

فضل الله معترف است که در مساله زنان او به تمامی جنبههای موضوع نپرداخته است اما نو آوری کار خود را مساله عشق میان زن ومرد و روابط جنسی میداند و عقیده دارد که به این موضوع مجامع اسلامی ، چه حوزه علمیه و چه غیر آن نپرداختهاند . او میگوید در این موضوع چه بسا نظریاتی ارایه کرده است که نسبت به آن چه در این زمینه به طور سنتی شایع است ، افراطی و تند به نظر میآید . اوخود معترف است که باید به ارایه نظر و اندیشیدن در مسایل زنان ادامه دهد همان گونه که معتقد است دیگران را نیز باید تشویق به چنین کاری کرد . با این وجود فضل الله ترجیح میدهد مطالعات زنان به وسیله خود آنها انجام پذیرد زیرا معتقد است کسی نمیتواند مشکلات عدهای را بیش از کسانی که با آن مشکلات دست به گریبان هستند درک و لمس کند . او میگوید

زن میتواند دردهای ویژه زن را بهتر درک کند و به احساسات منفی او دربرابر جامعهای که بر انسانیت اوستم کرده ، ویابا نگرش برتری جویانه به او مینگرد ، پی ببرد . از این رو ، گاهی زن بهتر میتواند مشکلات زن را درک کند و در نتیجه ، بهتر میتواند ارزش راه حلهایی را که دیگران برای مشکلات او ارایه میدهند ، دریابد . زیرا کسی که با مشکلی روبرو است ، ماهیت مثبت و منفی راه حل پیشنهاد شده را بهتر میداند .

فضل الله با اشاره به وضعیت اسفناک زنان در جوامع اسلامی دو عامل را در پیدایش این وضع موثر میداند. اول انحطاط جوامع اسلامی و سپس تاثیرآن از جوامع پیرامونی . در باره عامل نخست فضل الله میگوید که مساله عقب ماندگی و ابعاد انعکاس آن در جامعه ، بروضعیت زن به عنوان بخشی از واقعیت عقب ماندگی ، تاثیر گذاشته است . او میگوید مسولیت عقب ماندگی موجود در جوامع اسلامی بر عهده مرد وزن نیست . زن و مرد هر دو قربانی وضعیت درونی جوامع اسلامی هستند که در سطح سلطه سیاسی و وضعیت جدید عقب ماندگی بوجود آمده اند ، وضعیتی که بر اثر آن مسلمانان از اصالت شخصیت اسلامی خود در زندگی فردی و اجتماعی غفلت ورزیدهاند و عوامل خارجی نیز بر تحمیل این وضعیت بر آنها موثر بودهاند . به عقیده او وضعیت عقب ماندگی ای که مسلمانان در آن زندگی می کنند ، آن ها را تحت تاثیر جامعههای دیگر پیرامونشان قرار میدهد و نگرش منفی آن جوامع نسبت به زن را به جوامع اسلامی ، منتقل میکند . تاثیر پذیری اخیر به وسیله رسوبات جاهلی فراوانی که در جوامع اسلامی وجود دارد ، تقویت میشود وبا افزوده شدن بر جو عقب ماندگی حاکم بر درک نصوص مربوط به زن – که همواره تابع شرایط خاص بوده – تاثیری دو چندان مییابند .

فضل الله بر تغییر نگرش جوامع اسلامی در موضوع زن اعتراف میکند و میگوید نگرش گذشته بر زن به عنوان آفریدهای با خرد و دین و تواناییهای اندک که در مقایسه با مرد ، نا تمام است ، به سوی نگرش نوین که به برابری انسانی میان مرد و زن باور دارد ، متمایل شده است . نگرش جدید که از قرآن و سنت به صورت بی طرفانه و آزاداندیشانه الهام میگیرد به چرخشی مثبت در زمینه اعتراف به انسانیت زن و نقش او در زندگی انجامیده است . به عقیده فضل الله علت چنین امری درک نص قرآنی است که در گذشته تا اندازه زیادی از واقعیت اجتماعی حاکم تاثیر پذیرفته بود و از مفاهیم جاهلیت چندان فاصله نداشت در حالی که طرح مساله زن به شکل حاضر در عصر ما اندیشمندان را وا داشت که بار دیگر به بازخوانی نص بپردازند و واقعیت را دوباره بررسی کنند . به نظر فضل الله این امر به پیدایش نگرش عادلانهای نسبت به زن انجامید . اما او روش قرآنی خود را روشی التقاطی نمیداند به گونهای که با تاویل نص قرآنی و احادیث ائمه ، در صدد استنتاج نظریات فمنیستی معاصر باشد ، بلکه فضل الله روش قرآنی خود را پیمودن حقایق اسلام بر اساس مضامین بدست آمده از نص قاطع قرآن و حدیث معصوم میداند .

فضل الله پیدایش شعار رهایی زن در عصر حاضر را برخاسته از وضعیت ناگواری میداند که زن در آن زندگی میکند ، در جوی سرشار از سنتها و رسوم عقب ماندهای که انسانیت اورا از بین میبرد و در ارتباطش با مرد او را به بازیچه تمایلات مرد تبدیل میکند . چنین وضعی زن را به انسان مغلوب و بردهای تبدیل میکند که در پرتوی انسانیت و استقلال خود زندگی نمیکند . فضل الله معتقد است جوامع اسلامی نیز به دلایلی چنین وضعیتی را برای زنان خود بوجود آوردهاند . او انحراف حکومت اسلامی از خلافت و تبدیل آن به نظام پادشاهی ، نبود شخصیت رهبر آگاه و امین ، منع گردآوری حدیث ، دور نگاه داشتن امامان شیعه از روند تاریخی و فرهنگی و نابسامانی اوضاع جامعه اسلامی را دلایل تاریخیای میداند که چنین وضعیتی را برای مسلمانان به وجود آوردند . این وضعیت به نظر فضل الله به ایجاد جنبش های زنان در جوامع اسلامی کمک میکند اما او برابری خواهی اسلامی را با تساوی طلبی فمنیستی یکی نمیداند . چرا که برابری رامیتوان در دو معنا تفسیر کرد اول برابری به معنای الغای خصوصیت مردانگی و زنانگی به گونهای که هیچ یک از زن ومرد از ویژگی جنسی خاصی برخوردار نباشند و با دیگری از هیچ نظر تمایز نداشته باشند . در این صورت همه حقوق ووظایف آنها یکسان بوده باهم تفاوتی نخواهد داشت . معنای دوم برابری به عقیده فضل الله حفظ تنوع در خصوصیات انسانی ، با فرصت دادن به هر دوی آنها برای در محدوده ویژگیهای خود است . در این معنا، زن میتواند به عنوان یک انسان در انسانیت خود آزاد باشد و قوانینی برای محدوده مشترک میان مرد وزن وضع شده که موازنه میان ویژگی آن دو را حفظ کند . فضل الله میگوید اسلام بر برابری تاکید کرده است اما معنی آن این است که هر انسانی را به حسب ویژگیهای وجودیاش فرصتی داده که میتواند درآن به صورت زنده ورشد یابنده، خودرا نشان دهد . این سخن بدان معنا است که فمنیسم به معنی تساوی طلبی مطلق میان زن و مرد مورد پذیرش اسلام نیست . همچنین فمنیسم به معنی برتری خواهی زن نسبت به مرد، آن گونه که در فمنیسم فلسفی مطرح میشود از نظر فضل الله با تعالیم اسلام سازگار نیست . او میگوید ادعای برتری زن بر مرد مانند دعوای برتری مرد بر زن است . زیرا هم مرد توانایی ترقی را به اندازهای دارد که از زن برتر گردد و هم زن از چنین توانی برخوردار است . اما تفاوت واقعی ای که میان آن دو وجود دارد آن است که زن در طول تاریخ از تجربه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی دور نگاه داشته شده است و از این رو در سطح پایین تری از مرد قرار گرفته است ولی این امر به کاستی عناصر شخصیتی او باز نمیگردد بلکه از هنگامی که آزادی اش را در استفاده از تجربه زندگی بدست آورده ، توانسته است پابه پای مرد حرکت کند . از این رو این شعار فمنیسم که زن را به دلیل زندگی بخشی برتر از مرد است را نمیپذیرد زیرا معتقد است به همان اندازه که زن زندگی بخش است مرد نیز در این اصل با او شریک است و در مساله تولید مثل با زن شراکت دارد .

فضل الله در ارزیابی عملکرد جنبشهای اسلامی در قضیه زن ، آنها را موفق نمیداند . او چهاردلیل برای ادعای خود ذکر میکند . اول آن که جنبشهای مذکور حرکتهای مردان بود ونه زنان ، در این حالت این مردان هستند که امتیازات خود را میگیرند نه زنان . دوم این که بیشتر رهبران جنبشهای اسلامی بر اثر شرایط جوانی با زنانی ازدواج کرده اند که در سطح بالایی از فرهنگ نبوده اند . سوم آن که رهبران اسلامی به علت مشغله زیاد، موسسات اجتماعیای که زنان را دراین جنبش فعالیت میکنند یاری نمیکنند . و سرانجام این که جنبشهای اسلامی ، جنبشهای سیاسی هستند نه فرهنگی . این امر بدان معنا است که حرکت های اسلامی نمادی از یک بعد فرهنگی نیست که بتوان بر پایه آن حرکت کرد بلکه حرکتهای از بالا هستند .

فضل الله هر چند موافق رهایی زن از وضعیت ناگوار کنونی اش است اما وضعیت زن معاصر را کاملا مطلوب نمیداند تا به عنوان الگوی جنبشهای زنان مسلمان قرار گیرد . به عقیده او وضعیت زنان در جهان معاصر دارای نکات مثبت و منفی است . او حرکت زنان در جهان را عامل افزایش آگاهی ، کسب مهارتها و تجارب عملی ، و نوآوریهایی در علم و مسایل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی میداند . اما در کنار چنین دستاوردهایی ، این جنبش همچنین زن را تبدیل به ابزاری برای خوشگذرانی مرد ، ابزاری برای تبلیغات و صنعت سکس کرده است . این امر باعث شده است که به زن نگاه شی گونه شود . فضل الله نقش رسانههای گروهی را در پیدایش این امر موثر میداند و معتقد است که رسانهها میتوانند با احترام به انسانیت زن و مرد به صورت یکسان جامعهای متوازن و سالم پدید آورند .

 

سرشت زن ومرد

به عقیده فضل الله بینش فلسفی و اجتماعی اسلامی درباره انسان ، چارچوب فکری مرجع او را درباره همه مسایل زن تشکیل میدهد . مراد او از بینش فلسفی درباره انسان ، عدم تفاوت میان زن ومرد در زمینه حقیقت انسانی است . از این رو از نظر اسلام ، مرد وزن یک سرشت انسانی بیشتر ندارند . به عقیده او تنها تفاوتی که اسلام در این زمینه میپذیرد ، تفاوت آنها در آفرینش است که به بدن آن دو ارتباط دارد . از این رو مانند هر چیز واقعی دیگری ، در زندگی آنها تاثیر دارد و به دنبال آن ، مقتضیات ویژه خود رانیز به همراه دارد . به نظر فضل الله طبیعی است که این تفاوت ، موجب تفاوت دیگری دررابطه با وظیفه اجتماعی و انسانی هر کدام از مرد وزن گردد . اما این تفاوت خود نیز با استناد به یک منبع یا حقیقت واحد انسانی شکل میگیرد . اما این تفاوت به عقیده فضل الله تفاوت در وظیفه است ، نه تفاوت در سرشت . فضل الله میگوید این تفاوت ، هیچ ارتباطی به مساله برتری زن یا مرد ندارد ، بلکه آنها هر دو در یک زمینه انسانی جای دارند و تفاوت در وظیفه ، تنها به معنی تفاوت در نقش عملی هر یک از آنها است و ارتباطی به مرتبه وجودی و اصل تکامل آنها ندارد . به این ترتیب آفرینش الاهی هر یک از زن ومرد را بر پایه تقسیم کار و در پی آن برای محدوده ویژهای قرار داده است . فضل الله بیان میکند که انسان در مفهوم قرآنی ، از جسم و جان تشکیل شده است . از این رو هر دو بعد را چنان که هست باید در زندگی انسان رعایت کرد و نیازهای آن دو را در نظر گرفت و موازنه ای میان آن دو برقرار کرد . بنابراین نمیتوان یکی ازابعاد انسان را نادیده گرفت . هر گونه افراط وتفریط بریکی ازابعاد هستی انسان ، به معنی تباه کردن اوازراه درست تلقی میشود .

به عقیده فضل الله این نگرش کلی ، بنیان روابط اجتماعی فراگیرمیان مرد وزن در خانواده یا بیرون آن ، و روابط میان مردان و زنان با همجنسان خود را پی میریزد. مبنای این رابطه به نظر فضل الله ، برقراری موازنه و تعادل در منافع بر پایه تامین منافع واقعی افراد به طور کلی است . این امر به معنی دقت در تقسیم وظایف و کارها است . فضل الله تساوی زن ومرد در انسانیت و تفاوت در نقشهای جنسیتی را عدالت میداند زیرا عدالت به معنای دادن حق هر کس به اوست . بنابر این خداوند به عنوان آفریدگار جهان ، به هر انسانی بر حسب ماموریتی که از او انتظار دارد ، ویژگیهایی داده است .

به این ترتیب هر یک از زن ومرد دارای صفات ذاتی و غیر قابل تغییر هستند اما هر یک از آنها نیز به صفات اکتسابی که بر خاسته از شرایط زیستی است ، آراستهاند . تفاوتهای عقلی و روانی وجسمی زن ومرد، از نظر فضل الله ، از جمله این صفات و ناشی از شرایط اجتماعی است که آنها در آن زندگی میکنند . او معتقد است که وجود این تفاوتها از قبیل فزونی بعد عاطفی زن نسبت به مرد و تفاوتهای بیولوژیک ، به نادرست ، به همراه روحیه سلطه طلبی مرد در طول تاریخ وضعیت زن را بحرانی کرده است . از این رو به عقیده فضل الله ، مقاومت زن در برابر هویت جنسی خود یا هویت جنسی مرد که در زیر لوای فمنیسم مطرح میشود، ازعوامل محیطی یا آسیبهای روانی بر میخیزد .

مجموعه تعالیم فضل الله را میتوان به دو دسته عمومی تقسیم کرد . اول حقوق زن و دوم خانواده .

حقوق زن

یکی از مسایل جدی مورد توجه فمنیستها ، خشونت بر ضد زنان و مساله سرپرستی مرد بر زن است . فضل الله میگوید اسلام به موجب آیه 34 سوره نساء حق سرپرستی زن را به مرد اعطا کرده است ، فضل الله با توجه به آیه بالا و آیه 228 سوره بقره ، موارد سرپرستی مرد را به سازماندهی و مدیریت خانواده و حقوق ویژه همسری محدود میکند . اما این مساله به عقیده او ، به برتری جنس مرد بر زن ارتباطی ندارد بلکه برخی از ویژگیهای جسمی و روانی ، و نیز عهده داری تامین هزینههای زن به وسیله مرد ، موجب این حکم شده است . بر اسا س این تعبیر حدود حق سرپرستی مرد محدود به موارد ی میشود که طبیعت قرارداد زناشویی اقتضا میکند . از این رو نظر غالب این است که شوهر حق خانهنشین کردن زن را ندارد مگر اینکه با حق بهرهگیری جنسی شوهر ناسازگار باشد . اما او خود بیشتر تمایل دارد که در این صورت نیز نمیتواند زن را ممانعت کند .

به عقیده فضل الله ، این نظریه که زن تمایل و درپی آن حق جنسی ندارد نادرست است . از این رو همانگونه که زن میباید رعایت حق جنسی مرد را بنماید ، طبیعت ازدواج اقتضا میکند که حق جنسی زن نیز مورد احترام مرد قرار گیرد .

زیرا ازدواج برای حفظ عفت زن و مرد به طور یکسان ، پدید آمده است و احادیث بسیاری بر این مطلب تاکید میکند ... در نتیجه نپذیرفتن حق جنسی زن ، ازدواج را به جای آن که مایه حفظ عفت و پاک دامنی زن سازد ، سبب انحراف او میگرداند و علت آن هم این است که زن نیز در ازدواج ، همان تمایلات جنسی رادارد ... مساله روابط جنسی برای مرد وزن به طور یکسان ، یکی از مهمترین اهداف ازدواج تلقی میشود . زن برای خوردن وآشامیدن با همسرش ازدواج نمیکند ، مرد نیز برای این منظور ازدواج نمیکند . بنابر این میتوانیم بگوییم که حق زن ومرد در این زمینه یکسان است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/03ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

زن از دیدگاه فضل الله(2)

حقوق زن

یکی از مسایل جدی مورد توجه فمنیستها ، خشونت بر ضد زنان و مساله سرپرستی مرد بر زن است . فضل الله میگوید اسلام به موجب آیه 34 سوره نساء حق سرپرستی زن را به مرد اعطا کرده است ، فضل الله با توجه به آیه بالا و آیه 228 سوره بقره ، موارد سرپرستی مرد را به سازماندهی و مدیریت خانواده و حقوق ویژه همسری محدود میکند . اما این مساله به عقیده او ، به برتری جنس مرد بر زن ارتباطی ندارد بلکه برخی از ویژگیهای جسمی و روانی ، و نیز عهده داری تامین هزینههای زن به وسیله مرد ، موجب این حکم شده است . بر اسا س این تعبیر حدود حق سرپرستی مرد محدود به موارد ی میشود که طبیعت قرارداد زناشویی اقتضا میکند . از این رو نظر غالب این است که شوهر حق خانهنشین کردن زن را ندارد مگر اینکه با حق بهرهگیری جنسی شوهر ناسازگار باشد . اما او خود بیشتر تمایل دارد که در این صورت نیز نمیتواند زن را ممانعت کند .

به عقیده فضل الله ، این نظریه که زن تمایل و درپی آن حق جنسی ندارد نادرست است . از این رو همانگونه که زن میباید رعایت حق جنسی مرد را بنماید ، طبیعت ازدواج اقتضا میکند که حق جنسی زن نیز مورد احترام مرد قرار گیرد .

زیرا ازدواج برای حفظ عفت زن و مرد به طور یکسان ، پدید آمده است و احادیث بسیاری بر این مطلب تاکید میکند ... در نتیجه نپذیرفتن حق جنسی زن ، ازدواج را به جای آن که مایه حفظ عفت و پاک دامنی زن سازد ، سبب انحراف او میگرداند و علت آن هم این است که زن نیز در ازدواج ، همان تمایلات جنسی رادارد ... مساله روابط جنسی برای مرد وزن به طور یکسان ، یکی از مهمترین اهداف ازدواج تلقی میشود . زن برای خوردن وآشامیدن با همسرش ازدواج نمیکند ، مرد نیز برای این منظور ازدواج نمیکند . بنابر این میتوانیم بگوییم که حق زن ومرد در این زمینه یکسان است .

این نظر در پی خود مخالفت با عمل ختنه کردن زنان را به دنبال دارد که در مصر و برخی از کشورهای عربی واسلامی رواج دارد . زیرا این امر مانع از حق طبیعی زن از لذت جنسی میشود و افزون بر آن برای سلامتی زن نیز خطر آفرین است . از این رو فضل الله عمل ختنه زنان را رسمی اسلامی نمیداند بلکه آن را رسم اعراب پیش از اسلام میداند . به نظر فضل الله علاوه بر ختنه کردن ،انواع دیگری از خشونت بر ضد زنان وجود دارد . تنبیه بدنی زن در قبال عدم ایفای نقش مادری و انجام کارهای خانه ، نمونه دیگری از خشونت بر ضد زنان است . او تنها حالت مجاز برای تنبیه بدنی زن را موردی میداند که زن از ادای حق جنسی مرد خودداری میکند . به عقیده فضل الله این حق به این باز میگردد که رابطه زناشویی تنها ابزار شرعی و دینی و قانونی و اجتماعی برای تامین نیاز جنسی زن ومرد است . در واقع فضل الله تنبیه بدنی زن را در حالت خاصی که بنیاد ازدواج را تهدید به نابودی میکند مجاز میداند . جواز تنبیه بدنی زن در این حالت به دلیل عظمت حق جنسی مرد بر عهده زن است به طوری که حتی در صورت عدم تمایل زن نیز باید آن را ادا کند زیرا هدف از آن در زندگی حفظ عفت زن ومرد است. به عقیده او تنبیه بدنی زن در این حالت خاص موافق نگرشی است که او از زن به عنوان شریک زندگی میدهد . او میگوید زن تنها با انتخاب خود وارد زندگی زناشویی میشود و با ورود به این زندگی به شوهر خود حقوق خاصی را نسبت به بدن خود میدهد . زن با ازدواج پیمانی را میبندد که خود را به محتوای آن ملزم میگرداند . زن درصورت نافرمانی از مرد در حق جنسی ، مرد را به طلاق یا ازدواج دیگر و یا انحراف میکشاند و همه موارد بالا به زیان زن است . اما نکته مهم این است که اگر مرد با زیر پا قرار دادن پیمان خود پایههای زندگی زناشویی را سست گرداند ، به عقیده فضل الله ، زن حق اعمال خشونت بر ضد مرد را ندارد چرا که در هر صورت مرد بر زندگی زناشویی حاکمیت دارد . زن د رچنین مواردی تنها میتواند با مراجعه به کسانی که حق فشار آوردن بر مرد را دارند و با شکایت به حاکم شرعی در صدد رفع مشکل خود باشد .

دسته دیگرازحقوق زن به حق زن نسبت به فعالیتهای زنان درعرصه عمومی مربوط میشود . فضل الله درباره حق آموزش زن میگوید تعلیم و تربیت زن تنها به دانشها یی اختصاص نمییابد که با نقش مادری او ارتباط پیدا کنند ، بلکه زن به عنوان انسان ، نیازمند همه دادههای علمی است . خداوند زن را در برابر خود مسول قرار داده است و این امر به نوبه خود نیازمند برخورداری از قدرت و آزادی اراده و فکر و عمل است . فضل الله زن را از حق آموزش به دلیل اختلاط با مردان منع نمیکند زیرا به عقیده او اختلاط جنسی به تنهایی مانع تحصیل زن نیست . او معتقد است برای جلوگیری از انحراف باید ضوابطی ایجاد کرد نه این که مانع تحصیل زن شد . به همین صورت سفر به خارج از کشور جهت تحصیل برای زن حرمت ندارد بلکه شرایط تحصیل در خارج برای زن ومرد هر دو یکسان است . به عقیده او زن و مرد پس از اطمینان از به امکان پایبندی دینی و اخلاقی خود و عدم انحراف ، در محیطی که به لحاظ علمی و اجتماعی از آنها بیگانه است ، میتوانند به تحصیل مشغول گردند .

مساله مهم دیگر در حقوق زن در جهان معاصر موضوع اشتغال زن است . به نظر فضل الله خداوند زن ومرد را آفریده است تا با هم زندگی را بسازند وبا یکدیگر کامل شوند . از این رو به نظر او اسلام راه زندگی را برای زن در همه صحنههای زندگی گشوده است تا زن مرد را ومرد زن را یاری دهد و هر دو یکدیگر را کامل کنند . این امر بدان معنا است که نقش آنها از یکدیگر جدا نشده است . پس زن مسول خویش و جامعهای است که در آن زندگی میکند همان گونه که مرد مسول خود و جامعهای است که در آن زندگی میکند . زن و مرد در خارج از دایره مادری و پدری که نقش آنها در آن مختلف است ، زمینههای گستردهای دارند که مانند دو انسان برابر در انسانیت میتوانند برای ساختن زندگی دوشادوش یکدیگر فعالیت کنند . بنابر این نقش انسانی زن مهمترین نقش او در زندگی زن است و مجسم کننده چیزی است که خدا او را برای انجام آن آ فریده است . خدا او را آفریده تا بر این نکته پافشاری کند که انسانی دارای خرد و اراده وعاطفه است و نقش و نیروی حرکت در زندگی دارد .

فضل الله میگوید این سخن همواره مطرح بوده است که اسلام میخواهد زن در درجه اول خانهدار باشد اما او به شخصه معتقد است که اسلام ، کار زن در خانه را از نتایج عقد ازدواج نمیداند و انجام هیچ کاری را در خانه برای تامین هزینه های خانواده یا مشارکت در آن لازم نمیداند . بنابر این انجام کارهایی چون امور خانهداری و سرپرستی فرزندان بر او واجب نیست . هر چند کار زن در خانه بهترین لطف و همکاری زن به مرد است . از سوی دیگر معنای سخن بالا آن نیست که زن نباید به هیچ کاری دست نزند ، بلکه مراد فضل الله آن است که اسلام از زن میخواهد کار خانه خود را از موضع کمک و نیکی انجام دهد . به نظر فضل الله اسلام از راه وادار نکردن زن به کار در خانه ، فرصتی برای او فراهم کرده است تا در ساختن جامعهای که در آن زندگی میکند نقش داشته باشد . فضل الله به صراحت میگوید اسلام زن را مکلف به این کار کرده است تا همانند مرد با فریضه امر به معروف و نهی از منکر که نشانه نظارت عملی اجتماعی است بر ضد انحراف در همه زمینههای زندگی ، حتی تا سطح انقلاب ، مشارکت داشته باشد . از این رو اسلام به عقیده فضل الله با کاستن از بار مسولیت خانگی و خانوادگی و حتی همسری ، در عمل نقش او را در ساختن زندگی پذیرفته است .

به عقیده فضل الله تاکید بر نقش مادری وهمسری در اسلام منافاتی با نقش عمومی زن به عنوان انسان ندارد . چرا که اسلام مرد را مسول خانواده میداند و حق سرپرستی فرزندان را در صورت جدایی به مرد میدهد .ازاین رواسلام مادر را مسول تربیت فرزندان نمیداند. به این ترتیب فضل الله ریشه این فکر را در عقب ماندگی جامعه اسلامی میداند که کار خانه را مختص زنان میداند . نتیجه ایده بالا آن است که زن در اسلام حق کار کردن در همه زمینههای مشروع را دارد . زن میتواند مانندمرد در زمینه کشاورزی یا صنعت یا هر زمینه دیگری کار کند و تنها مورد ناسازگاری حق کار کردن زن موردی است که کار او با حق ویژه مرد تعارض پیدا کند .

غالبا در جوامع اسلامی با کار زن در فعالیتهای هنری و تبلیغی مخالفت میشود . فضل الله از نظر اصولی با ورود زن به سینما و تئاتر مشکل ندارد و در طبیعت این کارها چیزی که مورد قبول دین نباشد ، نمیبیند . اما جواز فعالیتهای زن در این زمینهها را مشروط به آن میداند که این کارها با رعایت ضوابط اخلاقی مورد نظر اسلام همراه باشد . به نظر او اختلاط زن و مرد در کارهای هنری با اختلاط آن دو در دیگر کارها تفاوتی ندارد . او نکته این امر را که ما احساس میکنیم اسلام از ورود زنان به این قیبل از کارها جلوگیری میکند ، نا آشنایی ذهنی و روانی مسلمانان میداند که تا به حال در کشورهای اسلامی سینمای اسلامی نداشتهاند .

در میان حقوق زن مسلمان سه حق با ابعاد سیاسی همواره مورد چالش بوده است : فرمانروایی ، قضاوت و مرجعیت دینی . فضل الله میگوید قرآن با بیان ماجرای ملکه سبا چهره مثبتی از فرمانروایی زن ارایه داده است که بااعتقاد به امکان ناپذیری حاکمیت زن و برداشت از روایاتی با این محتوا که " مردمی که زنی را به فرمانروایی برگزینند ، روی رستگاری را نمیبینند " ،سازگار نیست . او ریشه اعتقاد بالا را روایت بخاری میداند که در کتابهای امامیه وجود ندارد و برداشت از روایت اخیر را بر اساس روش قرآنی خود ، با تصویر حکومت ملکه سبا متفاوت میداند . فضل الله این استدلال را نمیپذیرد که زن به دلیل آن که توان کنترل احساسات خود را ندارد واز این جهت موجودی ضعیف است و در نتیجه شایستگی حکومت کردن را ندارد . او میگوید ناتوانی ، حال انسانیت است که مرد و زن در آن به طور یکسان شریک هستند . زن میتواند بر ضعف خود چیره شود ، زن گاهی نشان داده است که خردمندتر از مرد میباشد ومیتواند در دانش بر او برتری یابد . فضل الله این امر را که در اسلام تاکنون زنی به حکومت نرسیده دلیل بر غیر قانونی بودن حکومت زن نمیداند بلکه آن را به وجود سنتها و عادتهای غلط حاکم بر جوامع اسلامی بر میگرداند . در حالی که مبانی شرعی حکومت زن مورد کشمکش فقیهان است و نظر قاطعی وجود ندارد. فضل الله در مورد مساله قضاوت زن میگوید برای اثبات مشروع نبودن قضاوت زن به این روایت استناد میشود که " زن نباید قضاوت را به عهده گیرد "او میگوید برخی ضعف سند این روایت را با طرح مساله برابری شهادت دو زن با یک مرد و اقتضای آن برای حرمت قضاوت زن ، جبران میکنند . اما فضل الله معتقد است که مساله شهادت زن دلالتی بر حرام بودن قضاوت زن ندارد ، زیرا از ویژگیای که درباره آن سخن رفت سرچشمه نمیگیرد . نتیجه آن که همه روایاتی که مورد استدلال قرار گرفته اند روایاتی ضعیف هستند . اما با دقت در مساله قضاوت ، به نظر فضل الله ، این امر منوط به علم و تقوا شده است و در صورت وجود این دو شرط در زن ،او میتواند با رعایت برخی احتیاطها ، متصدی امر قضاوت شود . درباره مساله مرجعیت زن فضل الله معتقد است که مساله تقلید قاعدهای عقلایی است که نیاز به امضای شارع ندارد از این رو به عقیده او مانعی از این که زن مرجع شود وجود ندارد . او میگوید حتی روایاتی که فقیهان برای نفی اجتهاد زن بدانها استناد میکنند ، امکان اجتهاد زن را رد نمیکنند . بلکه اگر کسی به درجهای از دانش فقه برسد که برابر با مقام اجتهاد و استنباط باشد و اجتهاد او نوعی مشارکت در فهم حکم شرعی تلقی گردد ، و مورد اعتماد مردم باشد ، مردم باید او را مرجع خود قرار دهند و در این الزام تفاوتی میان زن ومرد نیست . به عقیده فضل الله وجوب حجاب مانع مرجعیت دینی زن نمیشود . اما امامت زن برای مرد در نماز جماعت با طبیعت فضای معنوی نماز که باید هر گونه عامل تحریک راازدل انسان دور کند ، تناسب ندارد .

به نظر فضل الله حجاب فضای روانی مناسبی را فراهم میسازد تا در برابر تاثیر شرایطی که از خارج به انحراف دعوت میکند ، به زن و مرد مصونیت بدهد . حجاب به زن میفهماند که باید خود را به عنوان یک انسان معرفی کند . جاذبههای زنانگی خود را از دیدهها پنهان سازد . از سوی دیگر حجاب به مرد میفهماند که باید زن را به دید یک انسان بنگرد و بدن او را از نظر خود ، دور نگه دارد . به این ترتیب حجاب روزنههای فراهم آمدن زمینههای انحراف را تا حدود زیادی میبندد . فضل الله برای حجاب دو بعد مادی و معنوی قایل است . به عقیده او بعد مادی حجاب در این نمایان میشود که زن تمام بدن خود را به جز چهره و کف دستها بپوشاند و با زیور از خانه خارج نشود . اما بعد معنوی حجاب را ، در حرکت زن به عنوان یک انسان در جامعه میداند به گونهای که نکوشد تا با زیور و آرایش ، دیدهها را به خود جلب کند . به نظر فضل الله این دو بعد حجاب در یکدیگر تاثیر متقابل دارند و از این رو یکی ازآنها را به دیگری ترجیح نمیدهد ، بلکه رعایت هر دو بعد را توامان میخواهد . از نظر فضل الله فلسفه این امر به آن بر میگردد که اسلام برای آزادی فردی در رابطه با جنس مخالف ، محدودیتهایی را پذیرفته است که به این مورد به زودی اشاره خواهیم کرد .

فضل الله از آن جا که ساختار روانی و تربیت اجتماعی زن را به گونهای میداند که موجب تحریک مرد میشود ، و میگوید زن در همه جوامع به گونهای تربیت میشود که به ظاهر و بدن خود توجه ویژه دارد به گونهای که آن را تنها مبنای ارزش خود میداند . از آن جهت حکم حجاب در اسلام را ویژه زن میداند . او در این زمینه میگوید

عوامل فرهنگی و تربیتی در طول تاریخ ، نقش اساسی در ایجاد [ مقهوم تحریک و فریب ] داشته است . این مسایل زن را عامل تحریک ، در ذهن و در واقع ، قرار میدهد در حالی که مرد ، تنها در واقع مایه تحریک زن است ولی در ذهن زن چنین نشده است . شاید علت آن باشد که اسلام حجاب را تنها بر زن واجب ساخته است ، و نه بر مرد .

اما این از نظر فضل الله به آن معنی نیست که مرد در این مساله تکلیفی ندارد . به عقیده او ، اسلام از مرد میخواهد به عنوان یک انسان وارد اجتماع شود و نه به عنوان یک مرد ( با ویژگی جنسی ) . به نظر فضل الله حجاب معنوی ، زن را از حجاب مادی مستغنی نمیکند زیرا برهنگی اثرات آن را از بین میبرد و در نتیجه با رواج آن نمیتوان عامل مستقیم تحریک جنسی را خنثی کرد . به این ترتیب حجاب بیحرمتی به ارزش انسانی زن نیست .

فضل الله دلایل روی آوردن برخی از زنان مسلمان را به بیحجابی در سه امرخلاصه میکند . اول آن که این دسته از زنان حجاب را رسم اجتماعی تلقی میکنند نه فریضه دینی . دومین دلیل از نظر فضل الله آن است که زن در جوامع اسلامی وعربی سرکوب شده است و انسانیت او در برابر مرد پایمال گردیده ، شخصیتش به حاشیه رانده شده و به یک شی مانند سایر اشیا تبدیل گشته است . در این وضعیت زن خود را در بن بست میبیند و تلاش میکند به هر صورت که شده از این وضعیت ناگوار خارج شود بی آن که به نتایج کار خود بیندیشد . سومین دلیل این امر از نظر فضل الله ، سلطه تبلیغاتی و فرهنگی غرب است .

خانواده

همان گونه که پیش از این نیز اشاره شد فضل الله یکی از نوآوریهای خود را در موضوع رابطه جنسی میان زن و مرد میداند . فضل الله این رابطه را ذیل عنوان دوستی دو جنس مخالف مطرح میکند . او میگوید دوستی به عنوان رابطه دو جانبه وجدانی و عقلی میان دو شخص ، آن دو را از تنهایی بیرون میآورد و در عناصر و ویژگیهای زندگی یکدیگر شریک میسازد. چنین دوستیای نقش مثبت و مهمی در زندگی انسان دارد اما به عقیده فضل الله این نقش کاملا تحقق نمییابد مگر آن که دوست مناسبی انتخاب شود که رابطه با او هیچ جنبه منفی نداشته باشد . او اذعان میکند که دوستی نیاز زن ومرد است زیرا هر دوی آنها در زندگی در معرض فشارهای روانی و اجتماعی ای قرار دارند که آنان را نیازمند کسی میسازد که به آنان محبت ورزد و به مراقبت و یاری آنها بپردازد تا فشارهای روانیشان راکاهش دهد . اما به نظر او ، این دوستی میان دو جنس به فراهم آمدن فضای عاطفی و دوستانهای کمک میکند که نمیتوان خطر آن را برای هر دوی آنها منکر شد . زیرا رابطهای که با دوستی همراه است ، گاهی بسیار گرم و پرجاذبه و خودمانی میشود و از آن جا که مرد وزن نمیتوانند ویژگیهای مردانه وزنانهشان را در روابط میان خود کنار نهند ، این جاذبه روحی و عاطفی ، خود به خود به کشش بدنی تبدیل میشود . با عمیق تر شدن این احساسات ، التهاب بیشتری میان آنها به وجود میآید که هر دو احساس میکنند که نیاز به یگانگی با هم دارند تا اندازهای که دوستی از عنوان اصلی خود منحرف میشود . به عقیده فضل الله از این روست که اسلام خواهان اظهار ابعاد مردانه و به ویژه زنانه در محدوده خانواده میان زن وشوهر میباشد .

فضل الله عشق را کششی انسانی در برابر انسان دیگر میداند که در آن حالت احساس یگانگی عاطفی و معنوی با او میکند . به عقیده او عشق احساسی است که نیازهای انسان و تمایلات گوناگون و ناهمگون او را از نظر نوع و درجه و سطح پدید میآورد و در نتیجه در پی موضوعاتی است که خود راسیر کند ، این نیاز ها از نیازهای بدنی آغاز و به نیازهای معنویای میرسند که در ارزشها و اصول والا نمودار میشوند . از این رو فضل الله از انواع عشق سخن میگوید ؛ عشق معنوی ، عشق احساسی و عشق عاطفی . به نظر فضل الله عشق مرد به زن یا عشق زن به مرد از نوع عشق احساسی است که در بیشتر موارد از حالتی غریزی پدید میآید و گاهی آگاهانه نیست . به عقیده فضل الله گاهی هیچ یک از دو طرف آن را احساس نمیکنند مگر بعد از آن که درجه دوستی و صمیمیت میان آنها به حدی بالا میگیرد که به صورت ناخود آگاه به مساله جنسی میرسند . به نظر فضل الله این حالت است که دوستی پاک وبیپیرایه رامیان مرد و زن دشوار میکند ؛ زیرا دوستی ، جای خود را از یک حالت عقلی و روانی به رابطهای بدنی میدهد . فضل الله معتقد است که گاهی در حالت عدم توازن روانی ، این عشق از موضوع خود منحرف میشود و به هم جنس میرسد. فضل الله لیزبینیسم ( مساحقه) و لواط را نمونههایی از چنین عشقهای منحرف میداند . فضل الله میگوید عشق غیر مجاز میان زن ومرد در اسلام تا زمانی که به صورت احساسی درونی باشد ، حرمت نمییابد زیرا خداوند بر احساسات درونی آدمی ، تا زمانی که به صورت رفتاری در بیرون ظاهر نشده است ، کیفر نمیدهد . اما با ورود این احساس به مرزهای غیر مجاز میباید آن را از طریق تبعیت از عقل کنترل کرد.

فضل الله عشق مرد و زن را ، به شرط آن که وهمی یا غریزی از جانب دو طرف نباشد ،عنصر مهم استوار شدن پیوند زناشویی میداند . چرا که در صورت عادی ، باسرد شدن آتش غریزه ، که با رسیدن به معشوق پدید میآید ، عشق نیز سرد میشود و زندگی به یک روند تکراری تبدیل میگردد . اما در صورتی که دو طرف، عشق راباهم بستگی روحی همراه کنند ، این احساس به از میان بردن موانع ، یاری میرساند . فضل الله میگوید طبیعی است که احساس دو طرفه همراه با عشق میان دو همسر ، زندگی آنها را سرشار و بالنده میسازد و آنها را تشویق به فداکاری دو طرفه در راه فراهم کردن راحتی یکدیگر و تکامل روابط میانشان میکند . فضل الله معتقد است ، عشق به معنی شعور انسانی ، بعد از ازدواج نیز ادامه مییابد ، زیرا عشق در این معنی تابع قوانینی است که حاکم بر عشق به عنوان یک احساس عمومی بشری است.

تشکیل خانواده با انتخاب همسر آغاز میشود . فضل الله برخلاف عقیده رایج فقیهان معتقد است که پدر برازدواج دختر باکره خود ولایت ندارد و وظیفه اطاعت فرزندان از پدر ومادر ، مربوط به مسایلی میشود که بامنافع آنها ناسازگار نباشد . بنابر این دخترعاقل وبالغ حق انتخاب آزاد همسر خود را دارد . هر چند که اجازه گرفتن از پدر امری مستحب است . فضل الله دلیل استحباب اذن پدر ونه مادر، در ازدواج دختر را،آگاهی بهتر پدراز شرایط خواستگار دراوضاع کنونی جوامع اسلامی میداند که در آن زنان چندان از تجربه لازم زندگی اجتماعی کنار گذاشته شدهاند . فضل الله بلوغ و عاقل بودن پسر و دختر را به گونهای که توانایی شناخت سود وزیان خود را داشته باشند ، شرایط مطلوب ازدواج میداند و از این رو تزوبج فرزندان پیش از تولد را باطل میداند . اما صحت تزویج فرزندان پس از تولد وپیش از بلوغ را به رعایت مصلحت آنها منوط میکند . معنی این شرط آن است که اگر دختر یا پسر پس از بلوغ به این نتیجه رسیدند که ازدواج آنها هیچ گونه مصلحتی برای آنها ندارد یا این که برای آنها دارای مفسده است ، ازدواج مزبور را میتوانند به هم بزنند . فضل الله ازدواج شغار را نمیپذیرد که بر اساس آن دختری در برابر دختر دیگر مبادله میگردد. اما مبادله دو خواهر را برای دو برادر به شرط داشتن حق انتخاب برای دختران و پسران جایز میداند . اومیگوید خداوند برای خانواده نوعی ولایت اخلاقی بر فرزندان قرار داده است و از دختر وپسر خواسته به پدر ومادر خود نیکی کنند . بنابر این پدر ومادر باید به گونهای با فرزندان خود رفتار کنند که مایه خوشنودی خداوند باشد . فضل الله میگوید خانواده هنگام ازدواج فرزندان شان نباید از تحمیل شرایط و ارزشهای مورد نظر خود ، خودداری کنند و از سوی دیگر از پسران میخواهد ازازدواج به شیوه دختر ربایی اجتناب کنند . او این شیوه گزینش ازدواج را نتیجه مداخله غیر اصولی پدر و مادر میداند از این رو به والدین توصیه میکند که همواره این نکته را در نظر داشته باشند که ارتباط آنها با فرزندان شان ارتباطی اندام وار نیست که نتوان آن را گسست ، بلکه فرزندان آنها وجودی مستقل از آنها دارند و تنها رابطه خویشاوندی آنها را به هم پیوند میدهد . به عقیده فضل الله پدر ومادر باید همواره این نکته را به خاطر داشته باشند که تنها وظیفه آنها در برابر فرزندان شان راهنمایی آنها است ولی اگر در مساله ازدواج فرزندان شان به بن بست رسیدند باید راه انتخاب را برای فرزندان خود باز بگذارند . به عقیده فضل الله پافشاری پدر ومادر جوانان آنها را وادار به ازدواج دختر ربایانه یا فرار از خانه میکند . او میگوید در صورتی که دختر خانوادهای از طریق فرار از خانه تن به ازدواجی نامناسب بدهد ، وظیفه خانواده در برابر او قانع ساختن دختر برای جدایی ، یا ارشاد و آموزش آن جوان نامناسب به شوهری شایسته است .

دومین مساله در تشکیل خانواده ، نامزدی است . فضل الله نامزدی را در نظر عرف ، مرحلهای میان پذیرش در خواست ازدواج پسر از سوی دختر ، و ازدواج عملی با او ، میداند .او میگوید اسلام نامزدی را عنوان شرعی موثری پیش از ازدواج نمیداند از این رو نمیپذیرد که دختر وپسر به نام نامزدی از حدود شرعی فراتر روند . او پیشنهاد میکند که در صورت طولانی شدن مدت نامزدی عقد موقتی میان دو نامزد برقرار شود . اما توصیه میکند بستن عقد موقت در دوره نامزدی را پنهان نگاه دارند تا با حساسیتهای اجتماعیای که در مود چنین عقدی وجود دارد برخورد نکنند . فضل الله اساسا با طولانی شدن دوره نامزدی مخالف است و برای آن مضرات بسیاری برمیشمارد . شایان ذکر است که به حسب سنتهای اجتماعی برای پسر هیچ مشکلی پدید نمیآورد اما برای دختر مشکلات زیادی ایجاد میکند . به هم خوردن قرار ازدواج به دلیل بالا رفتن سن دختر ، فشارهای روانی ناشی از طولانی شدن دوره نامزدی که حاصل ایجاد زندگی مشترک بدون آزادی عمل است ، از جمله مهم ترین مشکلات چنین نامزدی است .

فضل الله ازدواج را قراردادی میان زن ومرد میداند که بر اساس آن رابطه زناشویی شکل میگیرد و مجموعهای از حقوق و تکالیف شرعی و قانونی بر آنها حاکم میشود . هر یک از زن وشوهر بر اساس این قراردا د در بدن دیگری حق استفاده جنسی مییابند . نتیجه چنین قراردادی تشکیل یک هسته اجتماعی است که در آن مرد وزن با هم زیر یک سقف زندگی میکنند و به برکت آن میتوانند فرزندانی را به دنیا آورند و خانوادهای را تشکیل دهند و غریزه پدری و مادری خود را اشباع کنند . به نظر فضل الله با اشباع غریزه جنسی و غریزه پدری ومادری ، زن ومرد احساس کمال میکنند و شخصیت و زندگی آنها پر بار و مایه تداوم نسل میگردد .

ازدواج در اسلام ، نوعی قرارداد است که از سخن خدا یعنی شرع الاهی سرچشمه میگیرد ؛ قرارداد بسیار سادهای است که هر زن ومردی با داشتن شرایط شرعی میتوانند به خواست و اراده خود وبا در نظر گرفتن تعهدهای هر یک ، بدون هیچ گونه واسطه یا کمک گرفتن از هیچ شخصیت دینی ، این قرارداد را ببندند .

از نظر فضل الله ازدواج دو وظیفه دارد . اول حفظ عفت دختر وپسر و جلوگیری از انحراف آنها ، زیرا فرصت اشباع غریزه جنسی را برای آنها ارزانی میدارد . دومین وظیفه ازدواج تشکیل خانواده است . از این رو فلسفه ازدواج در نظر او تنها به مساله بقای نسل محدود نمیشود بلکه رسیدگی به لذت جنسی و عفت پیامد آن نیز ، خود هدفی اساسی است . به عقیده او اسلام هم ازدواج را به این دلیل تایید کرده است که وجود غریزه جنسی را پذیرفته و خواهان ارضای آن از روش درست و سالم است . به عقیده فضل الله غریزه جنسی غریزهای اصیل است که اشباع آن در بسیاری از اوقات بر نیازهای دیگر انسان مقدم است . او به صراحت میگوید رابطه جنسی در زندگی زناشویی مسالهای جانبی نیست ، بلکه نیازی اساسی است که انسان از راه ازدواج ، در پی برآوردن آن است . این عقیده بر بینشی کلی تر بنا شده است که بر اساس آن حکمت خداوند چنان اقتضا میکند که هستی تابع قانون زوجیت باشد ؛ به گونهای که آفرینش هر چیز جدید ، باید محصول اثر دو عنصر فاعل و منفعل باشد تا جایی که تکامل زندگی و ادامه آن ، در گروی وجود این دو عنصر در عمق هستی موجود است و آن دو، نمونه دو زوج در جریان زندگی هستند . بنابر این ازدواج سنت خدا است که مردم را بر آن آفریده است ، تا تجربه انسانی خود را کامل وغنی سازند . از این رو ازدواج انسان را در زمینه فردی ، از نظر هماهنگی عاطفی و بدنی و روحی با فردی دیگر بهره مند میسازد و آرامش و اطمینانی در پی آن فراهم میآورد وبه او فرصت مشارکت در پی ریزی اجتماع رامیدهد . ازدواج همچنین هسته اجتماعی در بافت کلی آن را پدید میآورد . به همین دلیل است که فضل الله میگوید ازدواج در ژرفای مفهوم خود از جنبه مادی فراتر میرود و به جنبه روحی نیز میرسد زیرا دوستی و مهربانی دو عنصر اخلاقی و روانی هستند که از آمیختگی روحی دو نفر سخن میگویند . مهر ومحبت به یک نفر به معنی وارد شدن در حیطه احساسات او است و این کار در ازدواج یک ادغام جسمی و روحی و نوعی پیوند تلقی میشود .

ازدواج ، تجربهای حیاتی است که با آینده دو همسر ، و واقعیات فکری و روحی و سرنوشت هر یک از آنها سر وکار دارد . بنابر این ، شرط موفقیت آن این است که هر یک از همسران ، ازدواج را با مرحله نامزدی متفاوت بدانند ؛ زیرا مرحله نامزدی از مسولیت مستقیم به دور بود ... ولی ازدواج مرحله پا نهادن به واقعیت و پرداختن به زندگیای است که که در آن هر دو آنها ، نه تنها از نظربدنی ، بلکه از نظر روحی و فکری و فرهنگی ، با هم یکی میشوند . . این نوع زندگی نیازمند درگیری و یگانگی کامل و شبانه روزی است که بر سلیقهها و نیازها و روابط هر یک اثر میگذارد .

ورود به دنیای زناشویی ، با اجرای عقد ازدواج آغاز میشود . عقد بیان آشکار تعهدی جدی است که مضمون معینی دارد ، شکل ویژهای از گفتار این تعهد را در برابر طرف دیگر پدید میآورد ، به گونهای که دو طرف قرارداد در برابر خدا ، و در برابر یکدیگر ونیز در برابر جامعه متعهد میشوند که به مضمون آن پای بند باشند . یکی از مسایل مربوط به درستی عقد آن است که مرد طرف عقد زن مسلمان نیز مسلمان باشد . یعنی اسلام به مرد مسلمان اجازه عقد زن اهل کتاب را داده است در حالی که به زن مسلمان اجازه نداده که به عقد مرد اهل کتاب در آید . فضل الله در این باره میگوید شاید علت آن باشد که مسلمان وجود اهل کتاب را میپذیرد و در نتیجه شوهر مسلمان به دین زن اهل کتاب احترام میگذارد ، در حالی که مرد اهل کتاب به مقدسات زن مسلمان احترام نمیگذارد . در حالی که به عقیده فضل الله ازدواج باید بر اساس احترام هر دو طرف به مقدسات طرف دیگر باشد .

مساله مهریه و لزوم آن در اسلام یکی دیگر از مسایلی است که با حقوق زن در اسلام پیوند میخورد . مهریه هدیه بدون عوض مرد به زن است . فضل الله مهریه را حقی میداند که دین در ازدواج برای زن قرار داده است . او میگوید زن باید مهریه را بگیرد حتی اگر یک چیز نمادین باشد . پذیرش مهریه به شکل رایج رابطه مرد وزن ارتباط دارد ، که مرد در آن نقشی فعال ایفا میکند و زن نقش انفعالی دارد . گویی مرد در پی لذت است و زن این لذت را به او میدهد ، و از آنجا که مرد گیرنده است ، باید در مقابل ، چیزی به زن بدهد . هر چند میدانیم که زن ومرد در غریزه جنسی و نیاز به یکدیگر در رابطه جنسی ، یکسان هستند ، اما جنبه شکلی رابطه نشانه عدم توازن در دادن و گرفتن است . از این رو ، بر اساس قواعد اسلامی با فراموشی مهریه در عقد دایم حق زن از آن از بین نمیرود و در عقد موقت ، باعث ابطال آن میشود .

فضل الله میگوید اگر در ازدواج شرایط شرعی از جهت صفات زن وشوهر و مانند آن تحقق یابد ، ازدواج شرعی نامیده میشود . او معتقد است در صورتی که عقدی بدون شرایط شرعی بسته شود و دو همسر متوجه غیر شرعی بودن آن باشند ،آن ازدواج باطل و نامشروع است . فضل الله نوعی از این ازدواج را که بدون رعایت شرط دین میان همسران و بر اساس قواعد قضایی دولتی بسته میشود ، عقد مدنی میداند که در کشور او مرسوم است .

بر هم زدن عقد ازدواج در ادیان و قوانین مدنی مختلف اشکال گوناگونی مییابد . اسلام حق برهم زدن ازدواج را که به وسیله طلاق انجام میپذیرد ، به مرد داده است زیرا او را مسول زندگی زناشویی میداند ودر نتیجه هم او را قادر به بر هم زدن آن میشناسد . اما این بدان معنی نیست که اسلام به زن هیچ راهی برای بر هم زدن ازدواج قرار نداده باشد . زن میتواند حق طلاق خود را به هنگام ازدواج شرط کند و وکیل شوهر خود در امر طلاق باشد . به این ترتیب مرد آزادی گستردهای در کاربرد طلاق دارد اما از آنجا که هدف از ازدواج دایم پایدار بودن آن است ، اسلام خواسته مرد را در کاربرد آن محدود کرده است . آزادی مرد در کاربرد حق طلاق ، علاوه بر این که پایداری مطلوب از ازدواج را از بین میبرد ، زن را از حالت احساس اعتماد به زندگی زناشویی باز میدارد . فضل الله میگوید دراسلام برای جلوگیری از چنین وضعی ، مرد را از عقد همسری که سه بار طلاق داده ، بدون ازدواج آن زن با مرد دیگر ، محروم می کند . این دستور نقش باز دارنده خوبی برای جلوگیری از هوس بازی مرد دارد زیرا مرد معمولا حاضر نیست که همسرش به ازدواج مرد دیگری در آید . این حکم تنها درمورد مرد نیست بلکه مانع هوس بازی زن نیز میشود . زن نیز باید توجه داشته باشد که شوهرش را به طلاق وادار نکند و اگر شوهر اصرار بر طلاق داشته باشد ، آنها را به تامل بیشتر درباره رابطه خود وادارد . در واقع با سخنان بالا فضل الله فلسفه حکم وجوب محلل را پیش گیری میداند .

ازدواج موقت از جمله مسایلی است که توجه زیادی را در جهان اسلام و جنبشهای فمنیستی معاصر به خود جلب کرده است به ویژه که حکم جواز این گونه از ازدواج تنها منحصر به مذهب امامیه میگردد و از این رو این حکم به وسیله اکثریت مسلمان سنی مذهب نیز به چالش کشیده شده است . ازدواج موقت رابطه زناشویی موقتی است که در آن مدت و مهریه رامشخص میکنند . تفاوت ازدواج موقت با ازدواج دایم علاوه بر محدود بودن مدت ، در آن است که در چنین ازدواجی زن حق ارث و نفقه ندارد مگر آن که خود او شرط کرده باشد . اهل سنت معتقد هستند جواز ازدواج موقت در زمان حیات پیامبر اسلام نسخ شده است در حالی که مسلمانان شیعه معتقد هستند جواز این حکم همچنان باقی مانده است . آنها معتقد هستند که ازدواج موقت پس ازآن که به نص شرعی ثابت شده است ، راه حلی برای مشکل جنسی است که ازدواج دایم نتوانسته به طور کامل آن را حل کند . فضل الله میگوید

هنگامی که درباره ازدواج موقت به عنوان یک راه حل سخن میگوییم ، درباره حالاتی طبیعی سخن میگوییم که در آن نیاز انسان به روابط جنسی ، نیازی طبیعی است و در آن زیاده روی و بیماری وجود ندارد . بنابر این در این حالت انسان حق دارد که نیاز خود را به جنس تامین کند تا به حد بی نیازی برسد ، چنان که باید نیازی را به غذا و آب برآورد ؛ زیرا تعادل روانی وبدنی او بستگی به تامین این نیازها دارد .

به این ترتیب ازدواج موقت راه حلی برای کسانی است که توانایی ازدواج دایم را ندارند و نمیتوانند در جایی ثابت باشند . این افراد به ویژه اگر در جامعهای که حالت فوق العاده جنسی بر آن حاکم است یا باید تن به انحراف دهند ویا این که از خود شکیبایی نشان دهند که این نیز عملی نیست . بنابر این فلسفه ازدواج موقت آسیب ناپذیر ساختن مرد و زنی است که امکان لازم برای ازدواج دایم را ندارد.

فضل الله میگوید ارزشگذاری ازدواج موقت از نظرعرف اجتماعی با دیدگاه انسانی متفاوت است . از نقطه نظر عرف ، چنین ازدواجی که در آن زن روابط زود گذر و کوتاه با مردان برقرار کند ، مورد پذیرش نیست . این گونه ازدواج با جابجایی دایمی یک زن از نزد یک مرد به مرد دیگر ، آرامش رااز او میگیرد و تاثیرات منفی بر روان او میگذارد و احساس انسانیت را در زندگی جنسی از او سلب میکند . فضل الله بعد عرفی واجتماعی ازدواج را برخاسته از برخی مفاهیم میداند که هیچ گونه توجیه عقلی ندارند . این نگرش نشانه یک حقیقت عینی درباره رابطه زناشویی نیست . به عقیده او، اما ازدواج موقت از نگاه انسانی یک نیاز طبیعی انسانی است که احساس آن یا درخواست اشباع آن ، اصلا مایه شرم نیست و در نتیجه توجیهی برای نگرش منفی و یا انکار کسی که صریحا نیاز خود را بر میآورد ، وجود ندارد .

از سخن بالا آشکار میشود که ازدواج موقت تنها در میان مسلمانان از سوی اهل سنت مورد مناقشه قرار نگرفته است بلکه درآداب و رسوم جاری شیعیان نیز ، به مخالفت کشیده شده است . این مخالفت تا آنجا گسترده شده است که حتی خود او این گونه ازدواج را به دختران باکره توصیه نمیکند و به صراحت بیان میکند که به دختر خویش اجازه ازدواج موقت را نمیدهد ، هرچند که در ازدواج پسر خود با زنی که بارها ازدواج موقت کرده است منعی نمیبیند . از این رو او به زنانی که پیش از ازدواج با چند مرد رابطه ازدواج موقت داشته است ، توصیه میکند که لازم نیست گذشته خود را به شوهرش خبر دهند . مگر این که گذشته شان برای دیگران شناخته شده باشد و همسر دیر یا زود به آن پی ببرد .

یکی از مسایل مورد توجه در حقوق زنان در اسلام ، چند همسری مردان است . فضل الله چندهمسر داشتن مرد را نظامی میداند که طبیعت منافع عمومی انسانها از زن و مرد به طور یکسان آن را ایجاب میکند به گونهای که جنبههای منفی موجود در آن را کم رنگ میکند . چرا که اهمیت جنبههای مثبت آن بیش از جنبههای منفی اش است . او فلسفه انحصار حق چند همسری به مرد را چهار دلیل میداند . روشن شدن نسب فرزندان به سبب این انحصار ، عدم نیاز روانی تعدد برای زن ، فزونی تعداد زنان بر مردان ، و سرانجام برتری قدرت جنسی مرد به لحاظ شدت و سرعت. او در توضیح فلسفه چند همسری میگوید که نظام چند همسری همواره در گذشته و حال میان دو جنس پذیرفته شده است . در جامعه متمدن امروز مردانی که با یک زن سر وکار داشته باشند از ده درصد فراتر نمیرود . به علاوه ، تاریخ آکنده از داستانهای روابط نامشروعی است که در کنار روابط مشروع وجود داشته است . همه اینها نشان میدهد که برای تعدد ، نیازی ریشه دار وجود داشته است که گاهی از درون تن و روان انسان یا بیرون آن مانند شرایط ویژه مرد وزن از قبیل نازایی یا بیماری ریشه میگرفته است . ریشه دار بودن این نیاز موجب شده است که تحمیل تک همسری مایه انحراف و سرچشمه به بار آوردن مشکلات و پیچیده کردن زندگی انسانی شود تا جایی که این مشکلات از مشکلات چند همسری فراتر رود .

تمامی چنین دستگاه فکری به نظر فضل الله به اهمیت خانوداه بر میگردد. از آنجا که نیاز جنسی تنها نیاز آدمی ازازدواج نیست بلکه نیازهایی چون آرامش ، داشتن فرزند ، و... از ازدواج انتظار میرود به این ترتیب ازدواج موقت راه حلی برای کسانی است که توانایی ازدواج دایم را ندارند و نمیتوانند در جایی ثابت باشند . این افراد به ویژه اگر در جامعهای که حالت فوق العاده جنسی بر آن حاکم است یا باید تن به انحراف دهند ویا این که از خود شکیبایی نشان دهند که این نیز عملی نیست . بنابر این فلسفه ازدواج موقت آسیب ناپذیر ساختن مرد و زنی است که امکان لازم برای ازدواج دایم را ندارد.

فضل الله میگوید ارزشگذاری ازدواج موقت از نظر اجتماعی با دیدگاه انسانی متفاوت است . از نقطه نظر اجتماعی ، چنین ازدواجی که در آن زن روابط زود گذر و کوتاه با مردان برقرار کند ، مورد پذیرش نیست . این گونه ازدواج با جابجایی دایمی یک زن را از نزد یک مرد به مرد دیگر ، آرامش رااز او میگیرد و تاثیرات منفی بر روان او میگذارد و احساس انسانیت را در زندگی جنسی از او سلب میکند . فضل الله بعد اجتماعی ازدواج را برخاسته از برخی مفاهیم میداند که هیچ گونه توجیه عقلی ندارند . این نگرش نشانه یک حقیقت عینی درباره رابطه زناشویی نیست . به عقیده او، اما ازدواج موقت از نگاه انسانی یک نیاز طبیعی انسانی است که احساس آن یا درخواست اشباع آن ، اصلا مایه شرم نیست و در نتیجه توجیهی برای نگرش منفی و یا انکار کسی که صریحا نیاز خود را بر میآورد ، وجود ندارد .

از سخن بالا آشکار میشود که ازدواج موقت تنها در میان مسلمانان از سوی اهل سنت مورد مناقشه قرار نگرفته است بلکه درآداب و رسوم جاری شیعیان نیز ، به مخالفت کشیده شده است . این مخالفت تا آنجا گسترده شده است که حتی خود او این گونه ازدواج را به دختران باکره توصیه نمیکند و به صراحت بیان میکند که به دختر خویش اجازه ازدواج موقت را نمیدهد ، هرچند که در ازدواج پسر خود با زنی که بارها ازدواج موقت کرده است منعی نمیبیند . از این رو او به زنانی که پیش از ازدواج با چند مرد رابطه ازدواج موقت داشته است ، توصیه میکند که لازم نیست گذشته خود را به شوهرش خبر دهد . مگر این که گذشته او برای دیگران شناخته شده باشد و همسر دیر یا زود به آن پی ببرد .

یکی از مسایل مورد توجه در حقوق زنان در اسلام ، چند همسری مردان است . فضل الله چندهمسر داشتن مرد را نظامی میداند که طبیعت منافع عمومی انسانها از زن و مرد به طور یکسان آن را ایجاب میکند وازجنبههای منفی موجود در آن چشم میپوشد . چرا که جنبههای مثبت آن بیش از جنبههای منفی آن است . او فلسفه انحصار حق چند همسری به مرد را در چهار دلیل میداند . روشن شدن نسب فرزندان به سبب این انحصار ، عدم نیاز روانی تعدد برای زن ، فزونی تعداد زنان بر مردان ، و سرانجام برتری قدرت جنسی مرد به لحاظ شدت و سرعت. به عقیده فضل الله در جامعه متمدن امروز ، مردانی که نتها با یک زن سرو کار دارند از ده درصد فراتر نمیروند . به علاوه تاریخ آکنده از داستانهای روابط نامشروع ، در کنار روابط مشروع است . همه این موارد به نظر او نشان دهنده نیاز ریشه دار تعدد است که دردرون تن و روان انسان با بیرون از آن مانند شرایط ویژه مرد یا زن از قبیل نازایی یا بیماری، ریشه دارد . فضل الله ازمجموع سخنان بالا نتیجه میگیرد که ریشهدار بودن این نیاز موجب شده است که تحمیل تک همسری مایه انحراف وسرچشمه به بار آوردن مشکلات و پیچیده کردن زندگی انسانی شود ، تا آنجا که این مشکلات از مشکلات چند همسری فراتر روند .

به عقیده فضل الله از آنجا که از ازدواج به جز اشباع نیاز جنسی ، نیازهای دیگری چون آرامش ، داشتن فرزند ، تشکیل خانواده و ... انتظار میرود ، بر آوردن نیاز جنسی به هر صورت ممکن امر مطلوبی نیست . از این رو اسلام خود ارضایی را برای مردان حرام کرده است زیرا ضمن به هدر دادن نیرو و توان آدمی ، بدون هیچ فایدهای آن را نابود میکند . او میگوید اگر جوان به دنبال خود ارضایی برود و بدان معتاد گردد ، چه بسا دیگر به طور جدی در پی ازدواج نرود و انگیزه او برای این کار محدود شود . به همین دلیل این کار در اسلام حرام شده است . فضل الله میگوید زن نیز همانند مرد است چرا که زن نیز با عادت بر این کار از توجه به ازدواج باز میماند . از نظر او همجنس بازی زنان یا مردان مانند خودارضایی آثار کامل لذت جنسی و آسودگی را ندارد زیرا بر خلاف رابطه جنسی دو جنس مخالف ، تنوع کامل میان عنصر فعال و منفعل وجود ندارد وهر یک لذت خاصی به دیگری نمیدهند . به عقیده او همین آرامش روانی و لذت جسمی است که در روابطی مانند زنا نیز وجود ندارد و به حرمت آنها در اسلام منتهی میشود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/03ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

زن از دیدگاه ابوزید(2)

زن پاره گم شده در گفتمان دینی معاصر

 1.ابوزید معتقد است که بررسی مسایل زنان جدای از روند کلی جامعه که در آن هر انسانی (زن / مرد ) جایگاه خاص خود را دارد ، بیشتر اوقات آدمی را می­فریبد و او را در گرداب سخن گفتن از زن به عنوان طرف مقابل مرد می­اندازد . به این ترتیب بررسی مسایل زنان به دور از بافت فرهنگی جوامع معاصرعربی ، به بحث از جنس مونثی منجر می­گردد که ناخود آگاه و بر اساس سازو کار " تداعی" به مقایسه میان زن و مرد می­انجامد و در چارچوب­های مفاهیم مطلق گرایانه ناشی ازتفاوت­های زیست محیطی و تفاوت­های عقلی ، ذهنی و روانی  جای می­گیرد . ابوزید بی­توجهی به بافت فرهنگی جوامع معاصر را چارچوب کلی گفتمان دینی می­داند . گفتمانی که به نظر او مرد/ جنس مذکر را اساس قرارداده و او را کانون توجه و مرکز حرکت خویش می­کند [1].

ابوزید مساله­ انحصار وظیفه اساسی زن در تربیت نسل و همسرداری و اهتمام به ثبات خانواده را که فرع  مقوله احترام به زن و توجه به تحقیر نشدن اومی­داند . به عقیده او بار دیگردر اینجا ، محوریت مرد/ شوهر را در این گونه طرح­ها می­بینیم . به عقیده او همچنین در این طرح بار تربیت نسل به تنهایی بر زن تحمیل می­شود و مسولیت جامعه در قبال تربیت و رشد کودکان تقریبا به فراموشی ­سپرده می­شود[2] .

 ابوزید مسایل زنان را ماهیتا مسایلی انسانی و اجتماعی می­داند که جدای از مسایل مردان نیست و معتقداست که می­باید در عرصه زندگی اجتماعی در هر مقطع تاریخی مشخص ، جزو اصلی به شمارآیند . این نقش وضعیت مرد و زن را در ساختار اجتماعی و فرهنگی و فکری مشخص می­کند . به  عقیده او هر چند نمی­توان منکر بعد زیست شناختی طبیعی و متمایز میان زن و مرد شد اما می­باید این تفاوت را نیزبا شرایط مشخص شده برای زندگی بشری ، از نظر فرهنگی و فکری سازگاری داد و صورت بندی دوباره کرد . ابوزید می­گوید اگر گفتمان دینی این شرایط را به طور کلی و به خاطر تمرکز بر بعد زیست شناختی طبیعی نادیده می­گیرد ، نباید با آن­ وارد جدلی شد که تنها مبتنی بر این بعد است و با جایگزین کردن جنس مونث به جای مرد و ایجاد تقابل با مذکر مدعی وجود نقش زن به عنوان موجودی انسانی شد[3] .

به نظر او دشواره سخن گفتن درباره مسایل زن مانند آزادی و برابری و پوشش و جایگاه انسانی او در جامعه از دیدگاه متون دینی و اندیشه دینی ، سخنی است که از سویی همچنان در چارچوب این متون محصور مانده ، و از سوی دیگر در فرآیند تردید آمیز آموزه­هایی از گفتمان دینی محبوس است که ریشه عمیقی در فرهنگ دارند . این هر دو به عقیده او موجب می­شوند که بحث همواره در قالب تنگ الزام شرعی باقی بماند و این چارچوب هم به تبادل آزاد اندیشه­ها اجازه نمی­دهد . به علاوه به نظر او این قالب­ها ما را در دایره تکرار همان پرسش­های معروف قدیمی محصور می­کند و موجب می­شود که همچنان به پاسخ­های آماده کهنه و قدیمی از سوی گرایش­های دینی – قدیمی و معاصر – بسنده کنیم[4] .

ابوزید معتقد است که تکرار شعار " برابری میان زن و مرد در اسلام " از جانب گفتمان دینی از آن رو است  که نیازمند ارایه تحلیلی از عقب ماندگی وضعیت زن د رجوامع اسلامی به صورت کلی است . او می­گوید گفتمان دینی تنها به دلیل دفاع از دین ، مقوله " عقب ماندگی اجتماعی" را در توجیه انحطاط وضعیت زن و محرومیت او از حقوق طبیعی­اش بیان می­کند . اما به نظر او فهم چارچوب اجتماعی انحطاط وضعیت زن ، گفتمان دینی را قادر به تغییر خاستگاه بینشی او درباره معضلات  زنان نمی­کند . دلیل این امر نیز آن است که این فهم مقید به دیدگاه دفاع از اسلام است . اگر حمله کنندگان به اسلام نیز به نوبه خود از خاستگاهی تک بعدی که عقب ماندگی را ناشی از دین تبیین می­کنند به نقد آن بپردازند ، معنایش این است که همان منطق ایدئولوژیک گفتمان دینی را مبنا قرار داده­اند ، و به این ترتیب گفتمان مهاجم نیز در جدلی می­افتد که بینش صحیح نسبت به این دشواره را از او ­بگیرد و گفتمان دینی را وا می­دارد تا در موضع دفاعی از اسلام و با جدا سازی میان ذاتی و عرضی در حرکت جوامع اسلامی این حقیقت را نادیده می­گیرد که انحطاط وضعیت زن در جوامع عقب مانده متدین به دین اسلام ، به اسم اسلام و از طریق تاریل پاره­ای از متون دینی بوده است[5] . ابوزید می­گوید :

پرسشی که به طور مستقیم بدان پرداخته نشده است این  است : چرا هنگامی که رکود و عقب ماندگی از ویژگی­های فضای اجتماعی و فکری جامعه­ای می­شود ، " وضعیت زن " مساله­ای مهم و دارای اهمیت می­شود؟ و چراهنگامی که بر اندیشه و فرهنگ ملتی پرده رکود می­افتد ، این حالت اولین بار در روح و عقل و جسم زن آشکار می­گردد ؟ و چرا دائما توجیه همه این­ها از طریق قرائت ظاهری متون دینی انجام می­گیرد ؟ ... [6]

به عقیده ابوزید ارتباطی که میان مساله زن و گسست­های اجتماعی به صورت عام برقرار می­شود ، ارتباطی ذهنی و فرضی نیست . گفتمان دینی همان گونه که به مساله زن توجه دارد به وضعیت اقلیت­های دینی در نظام اسلامی نیز به شدت توجه می­کند . به عنوان نمونه ابوزید می­گوید گروه­های اسلامی جنوب مصر مهم­ترین وظایف همزمان خود را " پوشاندن زن وحجاب او " و " تسلط بر اقلیت­های مسیحی" می­دانند .  گفتمان نو سلفی به عقیده ابوزید هنگام بررسی مسایل زنان ، میان زن مسلمان و زن مسیحی تفاوت می­گذارد و به شکل قاطعانه سخن گفتن از زن مصری بدون در نظرگرفتن مذهبش را رد می­کند . به نظر او این تفاوت گذاری از سوی گفتمان دینی نو سلفی مبنا و ماهیت فرقه گرایانه دارد چرا که اگر مبنای بحث اهتمام به حفظ کرامت زن و حمایت از او برای جلوگیری از گسست و فروپاشی خانواده بود ، چنین تفاوت گذاری میان مسیحی و مسلمان معنایی نداشت [7].

2. به عقیده ابوزید اصرار گفتمان دینی بر محصور کردن مسایل زنان داخل حصارهای ظاهری متون دینی فرعی – به تعبیر غزالی – این گفتنان را وادار می­کند به گفتمان نوگرا به دیده شک و تردید بنگرد ، گفتمانی که آزادی انسان ومرجعیت عقل و واقع گرایی در امور جامعه و طبیعت را خواهان است . به عقیده ابوزید منادیان گفتمان دینی هواداران حقوق زن در جوامع اسلامی را در یکی از سه دسته قرار می­دهند : اول زنانی که دین خود را به کناری نهاده و وظایف شان را ترک کرده وتمام هم و غم شان این است که در همه چیز به غیر از دین مانند زنان امریکایی و انگلیسی و یا حتی روسی باشند . دوم مردان هوس باز و آلوده و دارای نیت سوء که جاری بودن نامشان بر زبان هر زنی ، هر گونه که باشد ، آرزوی نهایی آن­هاست . و سوم مردانی که به دنبال منهدم کردن آرمان­ها و تباه کردن ارزش­ها هستند و بارورترین عرصه برای عمل ننگین خود را ، زنان  می­دانند ؛ زیرا اگر شخصیت زن از بین رفت و وضعیتش تغییر کرد به دنبال آن جامعه اسلامی نیز فرو می­پاشد و این همان هدفی است که به خاطر آن اجیر شده­اند[8] . اما این سه گروه در نهایت عروسک های خیمه شب بازی­ای بیش نیستند که انگشتانی مخفی آن­ها را می­گرداند و این انگشت ­ها با وجود اختلاف رنگشان -فراماسونری ، کمونیست و سوسیالیست – در وارد کردن زنان به عنوان سلاحی قوی در جنگ بر ضد اسلام موفق بوده­اند . ابوزید می­گوید اتحادیه­های زنان  گقتمان دینی در ردیف فاحشه­ خانه­ها در می­آید و هنر با فحشا و علم بافجور یکسان تلقی می­شود . بر بزرگان جنبش فمنیسم وقیحانه حمله می­شود و کل جنبش وتمام سخن آن­ها به عنوان ظهوری خصمانه بر ضد اسلام و مسلمانان ترسیم می­شود [9].

ابوزید می­گوید به آسانی می­توان حضور اروپا را درهجوم گفتمان دینی – نو سلفی بر گفتمان نواندیش – بازخیز کشف کنیم . و این بر خلاف تلاش این گفتمان در نفی این حضور است . گفتمان دینی به عقیده ابوزید تصور می­کند که به مجرد قراردادن گفتمان بازخیزی در دایره اروپا این گفتمان را حذف می­کند و تحرک آن را از بین می­برد اما در حقیقت با این سازو کار و ساختار در حقیقت حضور سنگین این شیطان اروپایی را که در محکوم کردنش می­کوشد ، آشکار می­کند [10]. ابوزید می­گوید گفتمان دینی درپس چهره علم و پیشرفت  ، چهره دیگر اروپا را – چهره برهنگی و انحراف جنسی و گسست اجتماعی – چهره­ای می­داند که این گفتمان بعد از ساخت یا به عبارت بهتر ، بعد از بازسازی نقد فضای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی خود، مطرح می­کند .  گفتمان دینی در مطرح کردن  چهره جنسی غرب  به سازو کار " تعمیم " توسل می­جوید و در نتیجه از این پدیده­ها به عنوان خصوصیات بارز و ویژه جوامع غیر اسلامی سخن می­گوید . ابوزید  به عنوان نمونه به این فقره از سخن غزالی استناد می­کند

همجنس بازی زنان و مردان ، عمل جنسی دسته جمعی ، ازدواج آزمایشی ، باشگاه­های همجنس بازی ، باشگاه­های استریپ تیز، مجلات و فیلم­های سکسی ، عکس­های مستهجن ... همه و همه ، ویژگی بارز جوامع بشری در تمام نقاط زمین می­باشند .[11]

3. به نظر ابوزید گفتمان دینی – نوسلفی که متون دینی را مبنای اصلی در بررسی تمام مسایل مبتلا به خود قرارداده است ، با گفتمان بازخیزی – نوگرا در ادعای برابری میان زن ومرد رقابت می­کند و در این ادعا به متونی که به برابری ثواب اخروی دلالت می­کنند استناد می­کند . اما هنگامی که متون دیگری که این برابری را تایید نمی­کند ، مانند نابرابری در میراث و چندهمسری مردان و ... ، مورد توجیه قرار می­گیرد . به این ترتیب دعوت به نابرابری از واقعیات زیستی و تفاوت­های طبیعی زن و مرد آغاز می­شود اما به نظر او گفتمان دینی فراموش می­کند که در عصر فناوری و پیشرفت به سر می­برد و انسان در این عصر تا حد زیادی از فشارهای طبیعت آزاد شده و شیوه­های کار و تولید را برای وی آسان کرده است و از این رو درست نیست به فضای منحط شرایط کاری در جوامع عربی و اسلامی تسلیم شد و آن را شرایط جاودانی و تغییر ناپذیر دانست . به عقیده ابوزید استناد به شریعت برای تایید تفاوت­های طبیعی میان زن و مرد و در راستای مشروعیت دهی به نابرابری  ، راه را برای سخن گفتن درباره " مونث " و " جنس لطیف " باز می­کند که وظیفه­اش د ر کاستن از رنج جنس خشن و مهیا سازی محیطی دلپذیر در خانه و خانواده خلاصه می­شود تا به مرد توانایی زندگی و کار وتولید را ببخشد . به این ترتیب تقسیم مزبور تقسیم حوزه کاری نیست بلکه تفسیم بندی ­ای با تکیه بر دو بعد داخل و خارج خانه است[12] .

نگرشی تاریخی به حقوق زن در اسلام

ابوزید می­گوید در دوران معاصر با پیچیده شدن روابط میان جوامع ، مساله حقوق زن که سویه­های مختلف اجتماعی ، فرهنگی و فکری دارد ، به خاطر ماهیت انسانی­اش ، همه جوامع را دربرمی­گیرد و محدود به یک جامعه خاص نیست . این مساله علاوه بر پیچیدگی و ابهام ، در جوامع عربی و اسلامی ، بعدی دیگر نیز دارد که همان جنبه " دینی " حقوق زن است ؛ این جنبه هنوزهم مرجع شرعی و قانونی به شمار می­رود و خاستگاه آن ، اخلاق و معنویت در خود دین است [13].

 او می­گوید از آغاز نیمه اول سده نوزدهم ، دوره نوزایش جهان عرب ، مساله " آموزش زن " و بعد " آزادی " او از سنت­های مندرس سنگواره­ای ، اولویت نخست را در جدول وظایف و مسوولیت ­های فوری بازخیزی به خود اختصاص داد . به نظر ابوزید تردیدی نیست که بررسی دوباره مسایل زن در جهان عرب و اسلام ، از رشد پدیده­ای گسستنی نیست که برخی آن را " اسلام سیاسی " و هواداران " بیداری اسلامی "  می­نامند و در رسانه­های غربی از آن به " بنیاد گرایی اسلامی " تعبیر می­کنند . به عقیده او این پدیده در مطرح ساختن پاره­ای از پرسش­ها ، به ویژه پرسش­هایی که به حقوق زن در شریعت و فقه اسلام مربوط است ، حضوری محوری دارد . ابوزید پس از توضیح وضعیت جهان اسلام از زمان شکست ژوئن 1967 به بعد به این پرسش اساسی می­رسد که " ما کجاییم ؟ و آن­ها کجا ؟ "  ایراد اساسی ابوزید به مطالعات زنان در جهان اسلام آن است که به رغم سابقه یک صد ساله این مطالعات ، مسلمانان هنوز از مسایل اوایل دوران خیزش اسلامی فراتر نرفته­اند . او می­گوید

در حالی که امروزه جهان مشغول  مسایلی بسیار فراتراز مقوله­هایی همچون آموزش و اشتغال ، تساوی زن و مرد و مسولیت اجتماعی او به عنوان موجودی بشری و مستقل می­باشد ( که نه تنها قادر به مشارکت در تصمیم گیری است بلکه می­تواند مسولیت و تولید نیز داشته باشد ) ، و در زمانی که زنان ، مطالبه همانند بودن با مردان را پشت سر گذاشته ، می­کوشند برای خود "هویت " ی مستقل از هویت " مردان " و در عین حال مساوی با آن دست وپا کنند ، ما هنوز به بحث در میزان شایستگی و صلاحیت او برای برخوردار بودن از حق " طلاق " و تصدی منصب " قضاوت " مشغولیم یا در صدد بررسی شایستگی زن ، برای مشارکت عملی و مستقل در عرصه سیاست هستیم . و علی رغم آن که از عمر فمنیسم عربی یک سده واندی می­گذرد ، و با توجه به این که زنان در برخی از کشورهای عرب به " وزارت " هم رسیده­اند ، و عملا در تونس ، اردن ، یمن ، سوریه ، و لبنان ، به قضاوت نیز مشغولند ، اما به نظر می­رسد افکار عمومی مصر چنان است که گویا  د ر اوایل دوره نوزایش به سر می­بریم [14] .   

  به عقیده ابوزید در شرایط معاصر درکاربرد اصطلاح " شریعت " میان " فقه " و " دین " تفاوت ایجاد شده است . او می­گوید بسیاری از پژوهشگران میان دو مفهوم بالا تفاوت می­گذارند . بر این اسا س شریعت ، اشاره به قواعد و مبانی کلی وحی شده از سوی خدا دارد ، در حالی که فقه عبارت است از اجتهادات شخصی علمای مسلمان در زمان­ها و مکان­های مختلف برای تطبیق آن مبانی بر مسایل عملی . ابوزید می­گوید این تفاوت ، به خودی خود تمایزی دقیق است و از نظر ظاهر ، اشکالی در آن نیست ، اما مشکل حقیقی ، آن جا خود را نشان می­دهد که در بررسی مساله­ای ، به دنبال معیارهای اجرا باشیم ، زیرا معمولا به نظرات فقهی گذشته استناد می­شود . هنگامی که شخصی ، از ماهیت آن " قواعد  و مبانی " که مفهوم " شریعت "  در بردارنده آن­­ها است سوال می­کند ، این قواعد و مبانی را به مفهوم " مقاصد کلی " معنا می­کند ، در حالی که این " مقاصد " چیزی جز استنباط­های دانشمندان " اصول فقه " نمی­باشد . به عبارت دیگر مفهوم " شریعت " د رمرحله عمل به تاویلات و تفسیرها و استنباط­های بشری منتهی می­گردد . ابوزید در تحلیلی ، بیان می­کند که شاید منشا این اشتباه این باشد که مفهوم شریعت چندان واضح نیست ، زیرا این امکان وجود نداشته است که به صورتی کاملا آزاد و از خاستگاه معرفت شناختی خالص به نقد ونظر گذاشته شود . او می­گوید عقیده مسلط این است که اسلام " عقیده و شریعت " است . یعنی اسلام از دو بخش قابل تجزیه شکل یافته است : بخش اول همان عقیده است که در ایمان به خدای یگانه و فرشتگان و فرستادگان و کتاب­های آسمانی و روز بازپسین و قضا وقدر تجلی می­یابد . بخش دیگر یعنی شریعت ، مکمل عقیده است ؛ چرا که منشعب از آن می­باشد . این بخش اسلام ، در منظومه­ای از اوامر و نواهی عینیت می­یابد که رفتار فردی و اجتماعی مومنان ، رابطه مسلمانان با دیگر گروه­های دینی را تنظیم کرده ، سامان می­بخشد . این فهم ثابت قابل چون و چرا نیست زیرا از ارکان ایمان است که هر که بخواهد باب گفت و گو را درباره آن بگشاید ایمانش زیر سوال می­رود . ابوزید می­گوید اما آن چه در نیمه دوم سده بیستم اتفاق افتاد این بود که اعتقاد به وجود " شریعت " به معنی قوانین و نظام­های قانونی متداول در جوامع مدرن که از لحاظ قانونگذاری با آن­ها مساوی و از جهت کارآمدی برتر از آن­ها باشد ،  حالتی از شک در مفاهیم و نگرانی نسبت به وجود آورد که با تداخل عاطفه و شور دینی افراد د رآن ، به عقیده­ای دینی تبدیل شد . اومی­گوید در نتیجه این امر شریعت ، با این فهم خاص از آن ، وجه دیگرعقیده شد و به این منتهی شد که گفته شود اسلام جز بااین دو ، کامل نمی­شود . از این جا بود که خواست برای " اجرای شریعت " شدت گرفت ؛ چرا که بدون اجرای شریعت ، جوامع مسلمان ، صفت " اسلامی " بودن خود را ازدست می­دهند و جوامعی " جاهلی " می­گردند . ابوزید می­گوید بدین گونه اسلام / عقیده دیگر کافی نبود و " شریعت " به یکی از عناصربنیادین ایمان مورد قبول شرع تبدیل گشت . اما این پیوند تنگاتنگ که قوانین فقهی را به عقیده و دین تبدیل کرد ، برخاسته ازرابطه مفهوم " خلافت " سیاسی و دین بود . این رابطه زاده مناقشه­ای بود که در جهان اسلام درپایان ربع اول سده بیستم ، در گرفت و طی آن کمالیست­های ترک ابتدا سلطنت و خلافت را از یکدیگر جدا کردند و سپس منصب خلافت را به کلی ملغی کردند . در این فضا بود که چشم داشت­های سیاسی در پر کردن جایگاه خالی خلیفه ، به چالش­های سنگین فکری مبدل شد ؛ چالش­هایی که میان تایید کنندگان این تصمیم و مخالفان آن پدید آمد . به نظر ابوزید در چنین فضایی ، و شاید برای نخستین بار در تاریخ اندیشه اسلام ، مفهوم " حکومت اسلامی " شکل گرفت[15] . 

ابوزید با بررسی مفهوم " شریعت " و رابطه آن با دین / اسلام به بررسی "گستره اصلی " الفاظ و عبارات مراجعه می­کند و حاصل جست و جوی خود را چنین بیان می­کند

بنابر این ، در قرآن ، " عقیده " و " شریعت " از یکدیگر تفکیک نشده­اند ، بلکه شریعت د رکاربرد قرآن ، همان دین است . این کاربرد تا زمان ابن رشد نیز ادامه داشت ...در گفتمان صوفیانه نیز ، پیوسته بین " شریعت " و " حقیقت " مقایسه صورت می­گیرد و تفاوت این دو چنین گفته می­شود که " شریعت " ، " تنزیل " است که مبتنی بر " نقلیات " است ، در حالی که " حقیقت " بر شهود و عیان از طریق " معراج " صوفیانه تکیه دارد .

تفاوتی که میان " شریعت " و " عقیده " شکل گرفت و " شریعت " به معنای احکام قانونی و حقوقی به کار رفت ، به خاطر مشکلاتی بود که درجهان اسلام به وجود آمد ... درست است که برخی از طرفداران برپایی حکومت دینی مبتنی بر اجرای احکام شریعت ، در ساختار نظام حقوقی اسلام ، دست کم از نظر تئوریک میان " شریعت " و " فقه " یا میان " ثابت " و " متغیر" تفاوت قایلند ، اما این تفکیک نهایتا به محصور شدن مفهوم " شریعت " واجب الاجرا ، در مجازات­هایی / حدودی که در قرآن از آنان سخن رفته است ، منجر می­شود ... [16]

ابوزید می­گوید انحصار مفهوم " شریعت " در اجرای حدود ، تنها یک استنباط نیست ؛ چرا که قوانین ارث ، ازدواج ، طلاق ، و ولایت و مانند آن ، قوانین متداولی است که در بیشتر کشورهای اسلامی دقیقا مطابق با تشریع اجرا می­شود . ابوزید آرزو می­کند که این اجرا هماهنگ با " مقاصد " کلی قرآن می­بود اما متاسفانه برپایه تاویل­ها و تفسیرهای فقهی­ای است که بازتابی از سنت­ها و آداب و رسوم جوامع ماقبل تاریخ است [17].

بخشی از تعالیم ابوزید به مساله روش تاویل نصوص و دشواره تاویل میراث مربوط می­شود .  به گفته او دغدغه " بازگشت به میراث " همچنان دلمشغولی سایه افکن بر تمام پاسخ­های گفتمان عربی و  پرسش­های برخاسته از شکست­هاست . او سه رویکرد بنیادین در برخورد بامیراث را برمی­شمارد : اول رویکرد احیاگری سلفی که  معتقد است " هویت " ویژه مسلمان و" طرح احیای تمدن " اسلامی را میراث تبیین می­کند و عینیت می­بخشد . رویکرد دوم ، گسست از میراث است که معتقد است میراث امری زیان بار است و مسول پاره­ای از ابعاد بحران کنونی می­باشد . بر اساس این رویکرد ایجاد گسست معرفت شناختی ما را از تاثیرزیان بخش آن رهایی می­دهد . و سرانجام رویکرد" نوسازی میراث " می­کوشد با نوسازی میراث به وسیله ارایه تفسیری نو از آن ، مطابق با مقتضیات زمانه ، سنت / میراث را با مدرنیته سازگار کند . برای او این رویکرد سوم است که دارای اهمیت است . رویکرد نوگرایی مانند رویکرد سلفی به مرجعیت همه جانبه متون اعتقاد دارد اما استنباط و نتیجه گیری آن دو باهم متفاوت است . ابوزید گوید غالبا نوگرایان هنگامی که مشکل حقوق زن در اسلام مطرح می­شود با توسل به عبارات قرآن می­کوشند بگویند اسلام با حقوقی که برای زن در نظر گرفته است ، چهارده سده از نظام­های حقوقی جدید جلوتر است . نوگرایان برای این منظور به آیات و نصوصی متوسل می­شوند که به تساوی میان زن و مرد مربوط می­گردد. اما سلفیان بر آنند که برابری میان مرد و زن را به ثواب  و عقاب اخروی و مساوات دینی تفسیر کنند  و آن را به مساوات اجتماعی ارتباط ندهند . در نظر ابوزید اعتقاد نوگرایان به مساوات ، از هم مبتنی برتفاوت­های جداکننده زن و مرد ، یعنی تفاوت­های طبیعی است که  قرآن برای اثبات آن اقامه دلیل می­گردد . ابوزید چنین برخوردی را نمی­پذیرد و می­گوید در این روش بدون توجه به بافت جدلی قرآن که در مواجهه با عرب آن زمان شکل گرفته است ، د رفرآیند تفسیر بافت به بازی مفهومی بامتن ، قرآن یا حدیث ، تکیه می­شود بدون آن که به ماهیت این متون از منظر تاریخ ، بافت و شکل گیری آن­ها توجه شود یعنی به خاستگاه دلالی و زبانی شکل گرفتن ساختار و تدوین این متون توجه نمی­گردد[18] .

بر اساس این موارد ، آیا نباید پژوهشگر در متحول کردن روش فهم متون بکوشد تا بتواند اندیشه اسلامی را از بحران تفسیر و تفسیر پارادوکسیکال – که تاریخی طولانی دارد – خارج سازد [19]

ابوزید روش قرائت بافتی را روش نوگرایان می­داند و می­گوید این روش اگر چه چندان نوین نیست اما ازسویی روش­های علم " اصول فقه " سنتی را متحول می­کند ، و از سوی دیگر ادامه تلاش­های پیشتازان نوزایش – به ویژه امام محمد عبده و شیخ امین خولی – است ، و از این رو نو به شمار می­آید . ابوزید می­گوید مهمترین ابزارهای روش قرائت بافتی دانش­های " اسباب نزول " و " ناسخ و منسوخ " و " علوم زبانی " است که دانشمندان علم اصول نیز بدان­ها تکیه می­کنند . به نظر ابوزید روش قرائت بافتی به خلاف روش علمای اصول یعنی تاکید براهمیت " اسباب نزول " برای فهم معنا ، بر کل بافت تاریخی –اجتماعی نزول وحی یعنی سده هفتم میلادی نگاه می­کند و از پژوهشگر می­خواهد بر اساس این بافت آنچه را  که وحی وضع کرده است  از آن چه که مربوط به عادات و آداب و رسوم دینی یا اجتماعی پیش از اسلام است ، بازشناسد . همچنین براساس این بافت است که می­توان میان آنچه که اسلام کاملا پذیرفته است از آنچه به صورت جزیی قبول کرده ، مانند مسایل حقوق زنان ،  تفاوت گذارد . ابوزید می­گوید اصولی­ها " اسباب نزول " را به معنای زمان مند بودن و محدودیت احکام به سبب نزول نمی­دانند . اما قرائت بافتی با تفاوت گذاری میان " معانی " و دلالت­های تاریخی برگرفته از بافت ومیان " فحوا" یی که بافت تاریخی و تتابعی وحی ایجاب می­کند تفاوت می­گذارند . به نظر ابوزید این تفاوت بسیار مهم است . اما در کنار این بافت کلی اجتماعی – تاریخی عصر پیش از وحی ، سطوح متعدد دیگری برای بافت یافت می­شود که عبارتند از :

  اول بافت ترتیب نزول : که همان بافت تاریخی و تتابعی وحی است و با ترتیب موجود سوره­ها و آیات در قرآن اختلاف دارد . در حالی که مفسران عموما تفسیر خود را بر اساس همین ترتیب کنونی شکل داده­اند ازاین امر غافلند که الفاظ قرآن در طول بیست سال نزول وحی  ، در معرض تغییر و تحول معنایی بوده­اند ، از این رو لازم نیست لفظ قرآنی در جاهای مختلف بر یک معنا دلالت کند . به این ترتیب اگر قرائت به حسب ترتیب نزول برای پرده برداشتن از معانی و دلالت­های قرآن ، امری اساسی است ، قرائت به حسب ترتیب تلاوت هم ، "فحوا " و تاثیر قرآن را آشکار می­کند . اما روش قرائت بافتی این دو بافت / زمینه را در یک چارچوب کلی و ترکیبی در نظر می­گیرد و از تفاوت­های آن دونیز غافل نیست .

دوم سطح " حکایت " : این سطح ، بافتی گسترده تر دارد وبه آن چه که گمان می­رود امر یا نهی تشریعی باشد احاطه دارد ؛ همانند آن که درچارچوب داستان یا توصیفی از احوال امت­های پیشین یا در چارچوب رد بر طعنه زنندگان یا مهاجران یا مسخره کنندگان قرآن و محمد قرار دارد . به عقیده ابوزید توجه به بافت " رد " ، محقق را بر تفکیک میان آنچه به عنوان " تشریع " آمده است و آنچه به شیوه جدل و یا توصیف یا تهدید و وعید یا عبرت و موعظه و مانند آن آمده است ، توانا می­سازد .

سوم سطح ترکیب لغوی : سطحی پیچیده تر از سطح ترکیب نحوی است که مفسران بدان اهتمام داشته­اند ؛ در این سطح روابطی مانند " فصل و وصل " میان جملات نحوی ، رابطه " تقدیم و تاخیر " و " اضمار و اظهار " ، " ذکر و حذف " و" تکرار" و مانند آن بررسی می­شود.

چهارم سطح تحلیل نحوی و بلاغی که دیگربه محدوده­ علوم بلاغی سنتی بسنده نمی­کند ، بلکه د ر دستاوردهای معاصرش ، ابزار دو علم " تحلیل گفتار " و " تحلیل متون " را به کار می­برد . این گونه کاربست می­تواند از سطوح عمیق تر و ساختاری تر گفتار الهی پرده بردارد .

اما درباره متن تاسیسی ثانوی ، سنت نبوی ، باید میان نقد " متن " ( علم درایه ) و نقد " سند " ( علم رجال ) جمع کرد . علاوه بر این که باید از تمام امکانات نقد متون و توثیق آن­ها در زبان شناسی معاصر نیز استفاده نمود . ابوزید مهمتر از این امر به تفکیک میان آنچه از سنت نبوی به عنوان رسول و پیامبر ، که واجب الاتباع است ، بیان شده با آنچه از سنت به عنوان سخنان عادی بشری بر زبان رانده است تاکید می­کند [20].

ابوزید می­گوید از منظر روشی که بدان اشاره شد ، د رتحلیل تاریخی متون مربوط به زن و حقوق او- به شکل خاص در گفتمان قرآن – تاملی کنیم خواهیم دید که بسیاری از احکامی که مورد حمله قرارگرفته است از نظر تاریخی ، در زمره تشریعات قرآن نیست و از این رو برای فهم حقیقت دیدگاه اسلام درباره حقوق زن باید از طریق مقایسه تاریخی حقوق زن پیش از اسلام و حقوق جدیدی که اسلام برای او تشریع کرده است ، صورت می­گیرد . ابوزید می­گوید میان دوره پیش از اسلام و پس از آن منطقه مشترکی است که منطقه " التقا" میان قدیم و جدید است و این منطقه ، پل یا گذرگاهی است که بر آن و بر پایه آن ، تشریع جدید ، پذیرش معرفت شناختی خود را د ربینش و فرهنگ مردمی که مخاطب وحی بودند بنا می­نهد . او می­گوید این تحلیل تفاوت میان تشریع جدید رسالت و گذرگاه واسطه ، همان است که فرآیند " باز گرداندن معنای اصلی " گفتمان نام دارد . این فرآیند ، با غرس آن در بافتی تاریخی که چهارده سده پیش از آن جدا شده است صورت می­گیرد ، تا این گمان عمومی که " هرچه قرآن درباره زن گفته است ، تشریع است " ، از بین برود و بفهمند همه آن ، تشریع نیست [21].

 



[1]  . همان ، ص 80 .

[2]  . همان ، ص 80 – 83 .

[3]  . همان ، ص 85 .

[4]  . همان ، 86 .

[5]  . همان ، ص ص 88 و 89 .

[6]  . همان ، ص 89 .

[7]  . همان ، ص ص 91 و 92 .

[8]  . محمود الجوهری . الاخت المسلمه . ص 14 .

[9]  . نصر حامد ابوزید . دوائر الخوف . ص ص 95 و 96 .

[10]  . همان ، ص 99 .

[11]  . محمد الغذالی . قضایا المراه . ص 46 .

[12]  . نصر حامد ابوزید . دوائر الخوف . ص ص 106 – 109 .

[13]  . همان ، ص 179 .

[14]  . همان ، ص ص 189 و 190 .

[15]  . همان ، ص ص 186 – 188 .

[16]  . همان ، ص 191 .

[17]  . همان ، 192 .

[18]  . همان ، ص 193 و 194 .

[19]  . همان ، ص 194 .

[20]  . همان ، ص ص 202 – 205 .

[21]  . همان ، ص 206 .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/03ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

زن از دیدگاه ابوزید(1)

 بررسی ابوزید درباره مسایل زنان بسیار عمیقترازمطالعه احکام زنان دراسلام وتوضیح تفاوت آن با احکام مردان است . ابوزید میخواهد به بررسی بنیانهای مردسالارانه زبان عربی و میراث اسلامی بپردازد . ابوزید اشاره میکند که چگونه کتابهای باارزشی چون تفسیر طبری آکنده از اسطورهها و عقاید خرافی قومگرایانه است . ابوزید توضیح میدهد که روایات کتابی چون تفسیر طبری در واقع بیانگرعقاید رایج میان مردم در آن زمان است که ناشی از تاثیر و تاثرفرهنگی و فکری میان اسلام و دیگر ادیان میباشد . ابوزید ، به ویژه ، به نقش یهودیانی که به دین اسلام گرویدند اشاره میکند که چگونه میان عقاید لاهوتی یهودیان و اعتقادات اسلامی آمیختند . یهودیان بابیان جزییات و تفاصیلی که قرآن به آنها نپرداخته است ،به ویژه داستانهای پیامبران و امتهای پیشین و پیدایش آفرینش ، به پیدایش چیزی دردانش تفسیریاری رساندند که به " اسراییات " مشهور است .

ابوزید با استفاده از سه اصطلاح "اندیشیده"،"نااندیشده"و"اندیشیده ناپذیر" متفکرمعروف فرانسوی میشل فوکو، درصدد کشف جنبه" نااندیشیده " داستان فریفته شدن آدم و حوا، خوردن میوه درخت ممنوعه و اخراجشان از بهشت میباشد . ابوزید این داستان را به نقل از "وهب بن منبه " ، یکی ازاحبار یهود، طبق نقل طبری بیان میکند و سپس با بیان چهارملاحظه ، اسراییلی بودن داستان مذکور در تفسیر طبری را توضیح میدهد .

ابوزید دریک کلام ، گفتمان زن درجهان معاصرعرب را، گفتمانی قومی میداند. گفتمانی که ازمطلق زن / مونث سخن میگوید واورا دررابطه مقارن بامرد / مذکرقرارمیدهد. و در حالی که رابطه میان آنها را متقابل یا متعارض میداند به لزوم تبعیت یکی از دیگری اشاره میکند .او این ویژگی را، تنها ویژگی گفتمان دینی نمیداند بلکه آن را ویژگی گفتمان رایج و مسلط عربی میداند . ابوزید همچنین میگوید که در گفتمان دینی " برابری خواهانه" و " مشارکت جویانه " وجود عنصربرتری مرد / مذکر را به راحتی میتوان یافت . و به دلیل حضور برترمرد درگفتمان دینی است که زن با مرد برابر میگردد ، و زمانی به او اجازه مشارکت داده میشود که خود را با مرد به عنوان محور اصلی ، مشارکت کند . وبه هر حال مرد مرکز حرکت و فاعلیت است . گویا مرد تنها میزان متافیزیکی است که چاره و گریزی از آن نیست و گویا مرحله مادرسالاری و فاعلیت زن در زندگی اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ، فاعلیت حاشیهای است که جزاز فاعلیت مرد دلالتی را کسب نمیکند . ابوزید برای ادعای خود

نمونههایی از ساختار زبان عربی ، میراث اسلامی ، قوم گرایی عربی ، مسایل سیاسی معاصر عربی میآورد.

ابوزید بنیانهای گفتمان عربی را دربافت زبان عربی میداند . این زبان دارای این ویژگی است که اصرار دارد میان اسم عربی و اسم غیرعربی به وسیله علامت " تنوین " یا " تصریف " تمایز بگذارد . تنوین در این زبان ، " نون " نگهدارندهای است که به آخر اسامی عربی در تکلم ، و نه نوشتار،اضافه میشود مانند : محمدُ ، علیُ ، رجلُ در حالت رفع و نصب و جر ، در حالی که این نون در اسامی غیر عربی نمیآید مانند " بوش " ، " ابراهیم " . به اضافه این که در این زبان ، به غیر عربها " عجم " یا " اعاجم " گفته میشود ، که به معنای ناتوانی در گفتار است که از صفات جانوران یعنی" عجماوات " تلقی میشود ، و این امر از قبیل طبقه بندی ارزشی است که به غربها جایگاه برتری میدهد . همچنین در این زبان ، به زبان عربی " اللغه" ، با الف و لام ، گفته میشود گویا که سایر زبانها چنین نیستند و کسانی که به زبان دیگری سخن میگویند به مثابه " عجماوات" ی هستند که بیان و نطق ندارند . ابوزید میگوید این تفاوت میان بافت و دلالت زبان عربی با زبانهای دیگر، باعث ایجاد تفاوت دیگری میان " مذکر " و " مونث " در اسامی عربی میگردد . این تفاوت ، اسم عربی مونث را، به لحاظ ارزش ، برابربا اسم عجمی قرار میدهد . از این رو همان گونه که " تای " تانیثی که به لحاظ صرفی میان مذکر و مونث تفاوت میگذارد ، " تنوین " از اسم " علم " مونث همانند اسم " علم " اعجمی منع میشود . و در برابری میان مونث عربی و مذکر اعجمی مشاهده میشود که زبان عربی گونهای قومیت گرایی را نه تنها بر ضد دیگران بلکه همین گونه بر ضد مونث عرب اعمال میکند . چرا که با " زن " همانند اقلیتهای قومی از نظر نیاز به تحت حمایت بودن وزیر نفوذ قرار گرفتن او برخورد میکند .

ابوزید میگوید ایدئولوژی زبان عربی تنها به این اندازه از تمایز میان زن و مرد بسنده نمیکند بلکه به تاسیس جهان بینیای ، با تمام عناصرش ، از خلال این دوگانگی زن ومرد میپردازد . بنابر این در این زبان تمامی اسمها یا مذکر هستند ویا مونث ،به گونهای که در این زبان اثری از اسامی بیطرف دیده نمیشود ، آن گونه که مثلا در زبان آلمانی وجود دارد. به عقیده او هر چند در زبان عربی میان مونث حقیقی و مجازی تفاوت وجود دارد اما این تفاوت گذاری ، مونث مجازی را از ارزش گذاریهایی که مونث حقیقی را بر آن ترجیح میدهد معاف نمیکند . از سوی دیگر در این زبان تفاوتی میان مذکر حقیقی و مجازی نمییابیم این امر نشان دهنده آن است که تصور " مذکربودن " در زبان عربی اصل و فعال است و مونث فرعی است که هیچ گونه فاعلیتی ندارد . ابوزید میگوید زبان عربی اصرار دارد که با جمع لغوی به مانند " جمع مذکر" رفتار کند ، هر چند مشار الیه آن گروهی از زنان باشند ، البته مشروط به آن که در میان آنها یک مرد باشد . به این صورت است که وجود یک مرد گروهی از زنان را کنار زده و با صیغه جمع مذکر و نه جمع مونث مورد اشاره قرار میدهد .

ابوزید میگوید وجود چنین ویژگیهایی نه تنها درزبان عربی بلکه در بیشتر زبانهای دنیا نشان دهنده وجود چنین دلالتهای زبانی در سطح ساختارآگاهی انسانی است . اما او بیان میکند که چنین چیزی همواره در طول تاریخ آگاهی اجتماعات بشری درست نمیباشد . به عنوان نمونه در برخی از اجتماعات معاصرکه به زبان انگلیسی تکلم میکنند نوعی آگاهی نسبت به ایدئولوژی زبان و کرنش نسبت به آن پیدا شده است . و درست به همین دلیل است که در گفتارروزمره از عرف معمول عدول میشود . به عنوان نمونه در محاورات روزانه به جای کاربرد ضمیرمذکر HE برای اشاره به انسان به طور عمومی از دو ضمیرهمزمان HE OR SHE استفاده میشود ؛ یا این که ازکاربرد صیغه مذکر یا مونث در اشاره به وظایف خوداری میگردد به عنوان نمونه به جای واژه CHAIRMAN ، کلمه CHAIRPERSON ؛ و به جای واژه SPOKEMAN ، کلمهSPOKPERSON به کار میرود . ابوزید میگوید چنین آکاهی جدیدی در زبان عربی به کار نرفته است و شاید این امر به دلیل آن باشد که در زبان عربی چیزی که ایدئولوژی زبان عربی را از بنیان اولیهاش تغییر دهد ، وجود ندارد .

ابوزید ویژگی قوم مدارانه و جنسیت گرایانه زبان عربی را ، ویژگیای میداند که در مسیر تحول این زبان پیداشده است . او معتقداست که مبدعان این زبان درست برعکس وضعیت کنونی آن ، خصلتی برابری طلبانه برای آن در نظر داشتند. او میگوید قرآن پس از آن که زنان را به شکل غیر مستقیم در ضمن خطاب مردان مورد خطاب قرار داد ، آنها را بسان مردان مورد خطاب مستقل و برابر قرار داد . او میگوید در مورد وضعیت زن در پارهای از خطابهای قرآنی مانند نقصان میراث زن نسبت به مرد ، میباید معیار داوری خود را براساس مقایسه وضعیت زن در اجتماع قبل از نزول وحی با وضعیت پس از آن قرار داد و نه صرف خواستههای مشروع کنونی ما در باب وضعیت زن . ابوزید میگوید با استناد به این معیار توجه خطاب قرآنی به زن مستقل از مرد آگاهی جدیدی است که جز در شعر شاعران " صعالیک " د رمقایسه با شعر شاعران قبایل دیده نمیشود . اما ، به عقیده ابو زید ، این آگاهیای که در خطاب قرآنی متمثل میگردد با آگاهی قوم مدارانه زبان عربی ، در کشاکشی پیچیده و مرکب در صحنه سیاسی و سپس حوزه اندیشه دینی و فرهنگ عربی بروز میکند . در این تعارض به اندازهای که کفه آگاهی جدید قرآنی سنگینی میکند وضعیت زن ترقی مینماید و زمانی که جنبه آگاهی سنتی سنگینی میکند وضعیت زن رو به افول میگذارد . از این روست که وضعیت زن نه تنها در میان اجتماعات مختلف امپراتوری بلکه از ناحیهای تا ناحیه دیگر تفاوت مییابد . او به عنوان مثال به وضعیت زن درجامعه اندلس اشاره میکند که بر اساس تعالیم مذهب مالکی زن جایگاه شایستهای را اشغال کرده بود چرا که حق داشت پذیرش پیشنهاد ازدواج را مشروط به عدم حق ازدواج مجدد شوی کند ، یا اینکه وکالت درحق طلاق را درصورت ازدواج مجدد شوهر بدون اطلاع همسر بدست آورند ، بیشتر زنان پذیرش ازدواج را مشروط به عدم غیاب شوهر از خانواده مگر برای مدت محدود میکردند . این در صورتی بود که فقیهان چنین شرطهایی را معارض با " قوامت " و حق سرپرستی شوهر که در دورههای متاخرتر شانیتی هم سطح اعتقادات یافت نمیدانستند .

ابوزید میگوید در سدههای عقب ماندگی و انحطاط آموزه " زنان هم سنگ مردانند " بکلی محو شد و به جای آن آموزه" ناقصان د رعقل و دین " آشکار گشت . د راین زمان سنت تحریم آمیزش جنسی د ر دوره " خون دیدن " به ممنوعیت سخن گفتن با زن و هم سفره شدن با او ، در چرخشی به گرایشات محرمات اسطورهها و تابو ، تبدیل شد . داستان اخراج آدم از بهشت بر اساس روایت توراتی آن مسلط گشت و از نصوص قرآنی به قطعه " مکر زنان بزرگ است " تمسک شد تا میان صفت مکر و زن تلازمی از جهت زنانگی برقرار شود ، این امر پس از آن صورت گرفت که مفهوم عشق ( الحب ) به هر دلالتی که داستان یوسف و ابعاد نشانه شناسانهاش ، دارد نادیده گرفته شد. زن به موجودی تبدیل شد که برانگیزاننده غرایز و فتنه معرفی گشت .

او میگوید پس از شکست اعراب در جنگ 1967 هویت مردانه عربی به گونهای لطمه دید که هیچ دارویی ، برای آن یافت نشد . از این رو به جای ناتوانی در مواجهه با دشمن اسراییلی ، شخصیت صدمه دیده عرب به گذشته و هویت اصلی و مردانه خود روی آورد . از این رو در سطح سیاسی جناح گرایی در مقابل وحدت پدیدار شد و در سطح اجتماعی طایفهگرایی جای قومیت و ناسیونالیسم را گرفت و در سطح رشد و آگاهی راه حل دین گرایی جای میهن پرستی پیشین را اشغال کرد . اسراییل در منطقه عربده میکشد و ایالات متحده متولی نظم جهانی جدیدی است و به نام سازمان ملل متحد و شورای امنیت از برخی دول در برابر دولتهای دیگر حمایت میکند . ابوزید میگوید هر از گاهی زخم جراحت موجود خراشیده میشود که عرب مجروح را مایوس میکند ابوزید میگوید ما اعراب حمایت کنندهای که تحت حمایت او قرار گیریم نداریم ؛ سردمداران ما تسلیم دشمن تاریخیمان شدهاند وسخن اورا تصدیق میکنند این در حالی است که اسراییل به چیزی جز این راضی نمیشود که ما را به شهروندانی رام تبدیل کند . او میگوید در این وضعیت چیزی جز جناح بندی و قوم گرایی و پوشاندن دین باقی نمیماند . اونتیجه ترکیب سه عامل بالا در یک ساختار یگانه را جزپیدایش گفتمان تهدید و ترور نمیداند . ابوزید میگوید که ما اعراب نه تنها در برابر بحران عقب ماندگی قرار داریم که برای انعکاس خود به زبان دین و زبان سیاست و زبان اجتماع متوسل میشود ، بلکه در برابر گفتمان ترور و تهدیدی هستیم که قسمتی از آن به تمام معنی بر ضد زن است و با او به لحاظ بدنی و در گفتار مانند دختران و زنان جوامع عقب مانده برخورد میکند .

ابوزید میگوید روحیه ضد زن درمیان اعراب چنان نفوذ دارد که در تحلیل مسایل سیاسی روز نیز خود را نشان میدهد او به عنوان مثال به مقاله " اشتباه و جرم "عزت السعدنی در روزنامه الاهرام اشاره میکند . سعدنی برای تحلیل حملات پیاپی امریکا به عراق در جنگ دوم خلیج فارس تحت لوای سازمان ملل متحد و شورای امنیت از تمثیل آدم و حوا استفاده میکند . او هجوم وحشیانه امریکا به عراق را بدون آن که از مسولیت نظام سیاسی عراق در این مورد بکاهد ، تقبیح میکند اما در تشبیه این واقعه به نمونهای در میراث دینی چیزی بهتر از اشتباه حوا و گناه آدم نمییابد . به عقیده او مثال صدام و نظام سیاسی عراق مثال حوا در ارتکاب گناه ، این جا اشغال کویت و تحدید نظام جهانی یا مشروعیت دولت ، است و مثال امریکا مثال آدم در انجام جرم است . سعدونی گوید سران عراقی در محاسبات خود اشتباه کردند و اقدام به تحریکاتی خلاف معاهدات سازمان ملل متحد در زمانی کردند که گمان میکردند امکان زیر پا گذاشتن معاهدات با وقایع داخلی در امریکا ، قدرتمندترین دولت جهان ، در فاصله زمانی کناررفتن بوش و روی کار آمدن ریگان وجود دارد . ابوزید از گزارش سعدونی چنین نتیجه میگیرد که در تمثیل سعدونی اولا اشتباه حوا و مسولیت او در قبال بشریت به دلیل اخراج آدم از بهشت ، اشتباهی مسلم و بدیهی است ؛ و ثانیا میان شکست اعراب طی سالهای 1967تا 1993 ، و اشتباه زن دلالت یکسانی وجود دارد .

گفتمان خیزش و گفتمان قوم گرا

ابوزید فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ، چرخش جهان به سوی جهانی تک قطبی ، بازگشت افقهای انقلاب و آزادی ، برچیده شدن آرزوها را، همگی منجر به تمسک نیروهای اجتماعات عربی به الگوهای درخشان تاریخش به جهت مواجهه با وضعیت ناکامی کنونی میداند . از سوی دیگر به نظر او تمایل امریکا و برخی دول اروپایی به نشان دادن اسلام به عنوان دشمن ایدئولوژیک جایگزین مارکسیسم ، و تلاش جهت گردآوردن نیروبرای حمایت از منافع اقتصادی خود در جهان عرب به طور خاص و جهان اسلام به طور عام ؛ و نیز اقدام به تثبیت سلطه خود در حد بازیچه قراردادن همزمان تمامی نیروهای سیاسی حاکم و نیروهای معارض آن در هریک از کشورهای عربی ، مجموعا عوامل رشد جنبشهای پرخاش گررا تشکیل میدهند وآتش تعارض در داخل اجتماعات عربی را تا حد جنگ داخلی ، دست کم در عرصه تفکر اگر نه مسلحانه ، شعله ور میکند .

ابوزید کشاکش بالا را در دو نمود قوم گرایی و بازخیزی به خوانندگان خود معرفی میکند . به نظر او قوم مداری عملی تخریبگرایانه است که در حد معینی متوقف نمیشود و پس از آن که از نقطهای آغاز شد در کوتاه ترین زمان ممکن تمامی جوانب را فرا میگیرد . ابوزید با مقایسه نازیسم و فاشیسم با جنبشهای پرخاشگرجهان عرب میگوید که قومیت گرایی که از اوایل بحران شکست اعراب از اسراییل تجلی نمود ، هر چه ساختار و سیستم را تخریب میکند و به خود فرد میرسد و او را دو نیمه میکند همان گونه که اتم دو نیمه شده ، الکترون را از هسته جدا میکند تا قدرت ترسناکی را ایجاد کند . به عقیده ابوزید قوم مداری آدمی را به دو نیمه متخاصم تقسیم میکند که ازفعالیت آن رابطه تسلط گرایانه و پرخاشگرایانه تمام عیارمذکر بر مونث ایجاد میگردد . او میگوید چیزی مانند قضیه نازیسم پس از شکست سال 1967 در جهان عرب به وقوع پیوست که تا به حال ادامه یافته است . این واقعه ابتدا بنیانهای جامعه را واژگون کرد ومیراث اسلامی را برای عدهای به مثابه سپری در برابرافتضاح شکست از اسراییل و برای عده دیگر موضوعی جهت تامل و بررسی و پرسش قرار داد . او میگوید با رشد قوم گرایی هر گروهی در خندق گفتمان گنگی افتاد که وجود گفتمان دیگر را نمیپذیرفت و با آن وارد گفتگو نمیشد . به عقیده او چنین بود که دو جناح فکری نوسلفی اسلامی باتمام گرایشاتش و رهیافت عرفی گرایی با گرایشات داخلیاش بوجود آمد . به عقیده ابوزید ذهنیت اصولگرا در برخورد با دشمن سر سخت خود از دو جهت اقدام کرد : اول بی اعتباری چارچوب فکری و فرهنگی خارجی این دشمن . این امر در مصر به عنوان نمونه در گفتمان سید قطب و گفتمان ابو الاعلی المودودی در پاکستان تجلی یافته است . اقدام دوم در نقد گفتمان بازخیزی عربی به صورت کلی و به صورت نقد "میراث" به عنوان گفتمان تاریخی عرفی گرای معاصرتجلی یافته است . به عقیده ابوزید نقد میراث عرفی گرا به وسیله پیروان سید قطب از " صالح سریه " ، رهبر جماعت تکفیر و هجرت ، تا شیخ عمر عبدالرحمن و پیروانش اجرا شد ه است . در روند چنین اقدامی نویسندگانی چون طه یاسین ، سلامه موسی و علی عبد الرازق بدون تردید متهم به کفر و الحاد شدند . ابوزید میگوید این گفتمان معارضه گر در گوهر خود از روش نقد میراث تاریخی به وسیله نقیض خود اقدام میکند . و این روند نقد خارج از روش تضعیف قوم مداری داخلی و خارجی نیست که بر اساس آن گفتمان قوم گرا نقیض گفتمان عرفی گرا تلقی میگردد که با شعار " دین ازآن خدا و میهن از آن ملت " از زمان مبارزه اجتماعی و سیاسی بر ضد استعمار و تیول دارانی که از انقلاب 1919 در مصر ظاهر شد . از اینجا بود که گفتمان ضدیت با اقلیتهای مسیحی با گفتمان قوم مدار زن قرین شد که خواهان بازگشت زن به خانه و حجاب و رها کردن فرصتهای شغلی بود ، جزدرعرصه آموزش بود که به امور زنان مربوط میشد .

ابوزید میگوید گفتمان عرفی گرا برای حمایت از اجتماع در برابر قوم مداری ای بروز کرد که آن رااز خارج تهدید میکرد . این امر با طرد همگانی قانون " حمایت اقلیتها " به وسیله مسلمانان و مسیحیان که در مصر به وسیله بریتانیا اعلام شده بود ، مصادف گشت . گفتمان عرفیگرااز سوی دیگر حکم به کشف حجاب زن داد پس از آن که زن با مرد در تظاهرات ضد استعماری مشارکت کرد . در این میان دعوت قاسم امین و کتاب " رهایی زن " او به رغم حملاتی که بدان شد اثر خود را گذارد . به نظر ابوزید ارتباط میان " وحدت ملی " و " آزادی زن " دست کم ارتباط قوم مدارانه مساله زن د رگفتمان اسلامی معاصر را نشان میدهد. به گونهای که هر نوع حمله به گفتمان بازخیزی و نقد تمام سطوح زندگی اجتماعی فرصتی برای تشکیک در این گفتمان در حوزه زن میباشد .

به نظر ابوزید تفاوت گفتمان خیزش - نوگرا با گفتمان اسلام معاصر- نوسلفی همانا در تفاوت میان تشتت و تجمع است ، تفاوت میان مفهوم " میهن " ، که بر وحدت سرزمین و تاریخ و منافع مشترک استوار میباشد ، با مفهوم " قبیله " ، که بر وحدت خون یا مفهوم دین و عقیده مبتنی است ، میباشد . اما از نظر رابطه با دیگری یعنی اروپا ، گفتمان خیزش " دیگری " را پیشرفته و عقلانی میبیند همان گونه که متوجه مطامع سیاسی و اقتصادی او نیز میباشد . از این رو میآموزد تا با همان اسلحه با او بستیزد . اما گفتمان اسلامی در برابر اروپا موضعی خصمانه به خود میگیرد هرچند بازیگران سیاسی را از اکتساب فناوری و بهره برداری از تسهیلات بانکی باز نمیدارد . گفتمان مزبور در مقابل به میراث به عنوان پوشش هویت و ویژگیای که از"غیر"متمایز میشود ، متوسل میشود . در حالی که موضع گفتمان خیزش نسبت به میراث موضع تامل و پرسش و جست و جو است . ابوزید تفاوت میان گفتمان خیزش با گفتمان اسلامی در موضوع " زن " را در دو جنبه میداند : اول در گام نهادن در مسیر تکاملی که در ارتباط مستقیم با جوامع اروپایی پیشرفته نمایان میشود و دوم در سنن و میراثی که در بنیانهای اسلام و تشریعات آن متجلی میگردد . در موضوع زن امین به عنوان سخن گوی گفتمان خیزش میگوید اختلاط میان زن ومرد و تاثیراتی که از آن برمیخیزد واقعیتی است که چارهای جز مواجهه با آن ، به جای گریز و تجاهل نسبت به آن نیست . این واقعیت ابعاد ایجابی و سلبی خود را دارد از این رو باید ابعاد سلبی آن را علاج کرد به جای آن که ذبح نمود .

اما ابوزید راه حل میانهای میان راه حل فرد گرایانه قوم مدارانه و راه حل جمع گرایانه خیزش ارایه میدهد که از آموزههای محمد عبده در باب تاویل عقلانی برای فهم اسلام بدست میآید و به وسیله امین و مهم تر از آن طاهر حداد در اندیشه نوگرا بسط یافته و به معرفت شناسانی چون او رسیده است .

زن پاره گم شده در گفتمان دینی معاصر

1.ابوزید معتقد است که بررسی مسایل زنان جدای از روند کلی جامعه که در آن هر انسانی (زن / مرد ) جایگاه خاص خود را دارد ، بیشتر اوقات آدمی را میفریبد و او را در گرداب سخن گفتن از زن به عنوان طرف مقابل مرد میاندازد . به این ترتیب بررسی مسایل زنان به دور از بافت فرهنگی جوامع معاصرعربی ، به بحث از جنس مونثی منجر میگردد که ناخود آگاه و بر اساس سازو کار " تداعی" به مقایسه میان زن و مرد میانجامد و در چارچوب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/01/03ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

روش جامعه شناسی سیاسی مسلمانان(5)

4. انواع روش­های تجربی در جامعه شناسی سیاسی

1-4. اهمیت و اعتبار روش شناسی

علی رغم اهمیتی که مطالعات روش شناسی در دنیای کنونی دارد، برای گذشتگان چنین نبوده است و به همین دلیل در آثار آن­ها مسایل مستقلی در باب روش شناسی دیده نمی­شود. یکی از دلایل این امر که در این جا بر آ ن تاکید می­گردد آن است که روش شناسی دانشی ابزاری است و تعالیم آن در خدمت دانش­های دیگر قرار می­گیرد و پیشینیان نسبت به این گونه دانش­ها توجه چندانی نداشتتند. ابن خلدون و ابن ازرق نیز چنین برداشتی از اهمیت روش شناسی داشتند. ابن خلدون می­گوید

باید دانست که دانش ­های متعارف در میان ملت­های متمدن بر دو گونه است: یکی دانش­هایی که مقصود بالذات می­باشند؛ هم چون علوم شرعی از قبیل تفسیر و حدیث و فقه و علم کلام  و مانند طبیعیات و الهیات از فلسفه، و دیگر، دانش­هایی که ابزار و وسیله فراگرفتن علوم مزبور هسنتد؛ مانند دانیش­های زبان عربی و حساب و جز آن­ها برای علوم شرعی، و نطق برای فلسفه . چه بسا که بر حسب شیوه متاخران، منطق، ابزار علم کلام و اصول فقه نیز به شمار آید. مباحث دانش­هایی که هدف و مقصد هستند، اگر توسعه یابند و مسایل آن­ها به شعب گوناگون منشعب شود و ادله و نظریات نوینی برای ان­ها کشف گردد، هیچ باکی تخواهد بود، چه این امر سبب می­شود که ملکه طالبان آن­ها جای گیرترگردد و معانی مسایل آن­ها بیشتر توضیح داده شود. لیکن دانش­هایی که ابزار دیگر علوم هستند. مانند عربی و منطق و امثال آن­ها. سزائار نیست آن­ها را جز به منظور این که تنها ابزار دیگر داننش­ها می­باشند، مورد مطالعه قرار دهیم و ضرورتی ندارد که به  توسعه مباحث آن­ها بپردازیم یا مسایل آن­ها را به شعب تازه گوناگونی تقسیم کنیم؛ زیرا چنین شیوه­های سبب می­شود که آن­ها را از مقصود اصلی خارج سازد، چه مقصود از آن­ها همان است که ابزاری برای علومند، نه جز این. [1]

بینشی مشابه ابن خلدون در ابن ازرق نیز دیده می­شود.[2]این گونه بینش­ها، مجالی برای گسترش روش شناسی به عنوان یک دانش از سویی، و توجه به روش­های مورد استفاده برای خود نویسندگان از سوی دیگر، نمی­دهد، بنابر این باید گفت که این بحث از جایگاه و اعتبارکمی نزد آ«­ها برخوردار است.

2-3. روش­های مطالعه در جامعه شناسی سیاسی

علم عمران دربرگیرنده گستره­ای از دانش­های اجتماعی است؛ اما هنگامی که از تاثیردولت درفعلیت دادن به اجتماع بشری سخن به میان می­رود و یا زمانی که از رابطه عصبیت با حکومت بحث می­شود، با جامعه شناسی سیاسی منطبق می­گردد. جامعه شناسی سیاسی و علم عمران ابن خلدون، دارای دو چهره است: از طرفی این دانش نشانگر وحدت کلی و اساسی اجتماع بشری است، به گونه­ای که عناصر و اجزای آن ( دولت، شهرنشینی، زندگی اقتصادی و دانش­های بشری ) روی هم کلیتی را تشکیل می­دهند که هم چون موجودی زنده دارای تولد، حیات و مرگ است. از سوی دیگر، همین عناصرتمدنی از چنان رشد مستقلی برخورداراند که می­توان به صورت منفرد مورد بررسی قرار داد. نوع مطالعه اخیر و نگرش مستقل به عناصر اجتماع بشری، شیوه صحیح مطالعه علت­های مادی و صوری علم عمران است . این شیوه، همان شیوه مطالعه ساختاری علم عمران و عناصرآن می­باشد.

1-2-3. روش ساختاری

ابن خلدون و ابن ازرق عناصر اساسی اجتماعات بشری را عصبیت، دولت، شهرنشینی، زندگی استعماری ودانش­ها می­دانند.[3] این دو میان عناصر بالا رابطه­ای یک سویه و دترمینیستی قایل هستند، به گونه­ای که عناصربعدی معلول و نتیجه عناصر قبلی تلقی می­شوند. از میان سخنان ابن خلدون چنین بر می­آید که عصبیت عاملی است که یک فرد را به جمعی گره می­زند. او می­گوید

غرور قومی ومهری که خداوند در دل­های بندگان خویش نسبت به خویشاوندان و نزدیکان قرار داده، درطبایع بشری وجود دارد و هم کاری و یاری گری به یک دیگر، وابسته بدان می­باشد.[4]

عصبت­ها منجر به ساختن دولت­ها می­گردند؛ زیرا هدف غایی آن­ها دستیابی به حکومت ­ها است. ابن خلدون و به تبع او ابن ازرق از دو گونه دولت سخن به میان می­آورند: نوع نخست آن دولت­های بدوی است که اساسا سرشت آن­ها را می­توان بر اساس سه عامل: عصبیت خاندانی، شیوه تولیدی بدوی و احترام به ریش سفیدان تعریف کرد. نوع دوم دولت، دولت­های شهری هستند که مبتنی بر عصبیت بزرگ، قدرت و پول زیاد می­باشند. معمولا دولت­های بدوی بر اثر افزایش سه روحیه قدرت طلبی، ثر.وت اندوزی و فراغت خواهی ، عصبیت­های بدوی و کوچک خود را به عصبیتی بزرگ و واحد تبدیل می­کنند و به وسیله پول و قدرت فراوان خود، از طریق بیگاری یا استخدام  گروه­های انسانی، ابتدا دولتی بزرگ و سپس شهرهای زیبا  بنا می­کنند؛ به این ترتیب دولت، علت پیدایش شهرها می­شود.

شهرها براثرحمایت سیاسی دولت، به سرعت توسعه می­بابند. شهر محل ارضای شهوت قدرت خواهی، عشق به تجمل و لذات جسمانی و میل به آسایش است و تا این شهوات اشباع نشوند، شهرها رو به رشد وترقی خواهند داشت و اساسا همین عوامل، تعیین کننده محل احداث شهر وطرزساختمان آن می­باشند. تامین رفاه هم چنین خواهان ارتباط میان شهر با شهرها و بادیه­خواهد بود.

پیدایش شهر به دنبال خود نظام اجتماعی جدیدی را به همراه خواهد آورد که مبتنی بر عصبیت جدیدی است که حول خویشاوند سالاری نمی­چرخد. این نظام جدید، خود موجد طبقات اجتماعی جدیدی خواهد بود که برای تامین و ارضای  شهوت قدرت، رفاه و ثروت ضرورت دارند. به این ترتیب ما شاهد پیدایش صنعتگران، مرزبانان، نظامیان، دیوانیان و دانشمندان خواهیم بود. گسترش طبقات اجتماعی به همراه تقسیم کار اجتماعی جدید، دیوان سالاری جدیدی را میطلبد که نظم جدید را ایجاد و سپس حمایت کند. در نهایت، نظام اجتماعی جدید، موجب عادات، ر سوم و آداب شهری جدید می­­­­­­­­­­­­­گردد که علاوه بر چهره مثبت و خوب خود، دارای چهره­ای منفی نیز هست که باعث از دست رفتن دارایی افراد و محاسن اخلاقی و جسمانی آن ­ها می­شود. بروز پدیده اضمحلال خصال پسندیده  اخلاقی و از بین رفتن تاثیر اوامر دینی، دو عاملی هستند که دولت و سپس شهر را به سمت نابودی سوق می­دهند.

شهرنشینی و زندگی شهری، زندگی اقتصادی شهرها را تغییر داده و متکامل می­کند. تکامل شیوه­های تولید کالا و خدمات که برخاسته از تقسیم کار اجتماعی زندگی شهری است، منجربه افزایش قدرت، مدت و سیرت دولت می­گردد و به همین نحو، از آن سو منجر به آن می­شود که دولت دست به تدوین قوانین اقتصادی کارآمد و تاسیس دیوان سالاری اقتصادی جدیدی بزند و ضراب خانه­ها، بازرسان اوزان و قوانین تجارت جدید، در زندگی شهری پدیدار شوند. توسعه اقتصادی که به برکت گشاده دستی دولت از یک سو واخذ مالیات­های کم از سوی دیگر است، منجربه افزایش رفاه شهروندان می­گردد؛ اما زندگی اقتصادی همواره رو به تکامل نمی­گذارد و با ضعف و سستی دولت و شهر، این دوران طلایی جا ی خود را به دوران رکود اقتصادی و ازمیان رفتن رفاه مادی می­دهد.

سرانجام آخرین عنصر در دانش عمران، دانش­ها و علوم شهری هستند. دانش­ها در شهراز آن جهت رشد می­کنند که بزرگ شدن سازمان و ساختاردولت، تکامل شهرها و افزایش تقسیم کار اجتماعی  و در نهایت رونق اقتصادی، زندگی اجتماعی را از حالت ساده اولیه خود، به شکل پیچیده تری در می­آورد؛ ازاین رو مشکلات جدیدتری را پیش می­آورد که نیاز به خردورزی بیشتری دارد. به این ترتیب، ابتدا دانش­های تجربی رشد می­کنند وسپس دانش­های نظری. دانش­های نظری به دلیل امکان فراغت حاصل اززندگی شهری، سعی در حفظ آیین تمدنی تقاضای اجتماعی برای خدمات دانشمندان و قدردانی فرمانروایان روند رو به رشدی را طی می­کنند. اما ابن خلدون این نکته را نیز متذکر می­شود که حتی د ر دوران اوج و شکوفایی یک دولت نیز دانش­های عملی، در درجه دوم از اهمیت قرار دارند. افول دانش­های یک تمدن با افول دولت، شهر و زندگی اقتصادی آن آغاز می­گردد و با فروپاشی دولت، فرو می­پاشد. آن چه که آمد خلاصه تعالیم ابن خلدون و ابن ازرق به صورت ساختاری آن بود که از دو کتاب مقدمه و بدایع بر می­آید.

2-2-3. روش تاریخی

ابن خلدون می­گوید

دیگر از اغلاط پوشیده تاریخ، از یاد بردن این اصل است که احوال ملت­ها و نسل­ها در نتیجه تبدل و تغییر اعصار و گذشت  روزگار تغییر می­پذیرد و این به منزله بیماری مزمنی است که بسیار پنهان و ناپیدا است؛ زیرا جز با سپری شدن قرن­ها دراز، روی نمی­دهد و کما بیش به جز افراد انگشت شمار از کسانی که به تحولات طبیعت آشنایی دارند، این امور را درک نمی­کنند و علت این است که کیقیت جهان و عادات و رسوم ملت­ها و شیوه­ها و مذاهب آنان، به روش یکسان و شیوه­ای پایدار، دوام نمی­آورد و از حالی انتقال می­یابد و هم چنان که این کیفیت د راشخاص و اوقات و شهرهای بزرگ پدید می­آید، در سرزمین­ها و کشورها و قورن متمادی و دولت­ها نیز روی می­دهد.[5]

این فقره به وضوح نشان می­دهد که در جامعه شناسی ابن خلدون و ابن ازرق، پدیده­های اجتماعی، هستی­هایی تاریخ مند تلقی می­شوند که دارای نقطه آغاز، رشد و انحطاط می­باشند و همان گونه که از قسمت آخر نقل قول بالا بر می­آید، بررسی تحول و دگرگونی نزد ابن خلدون و ابن ازرق  در دو سطح از تحلیل انجام می­پذیرد: سطح خرد و سطح کلان.

1-2-2-3. تحلیل تاریخی در سطح خرد

عمران بشری هم چون دیگر حوادث، به طور اتفاقی تغییر نمی­کند؛ بلکه سویه این تغییرات در جهت معینی  پیش می­رود و همواره غایتی وجود دارد. در چارچوب این حرکت کلی به سوی غایت است که عمران از پاره­ای جهات تحول می­یابد. این تحول در سطح خرد، منجر به تغییر عمران بشری در دوران عمر خود می­گردد. به این ترتیب هر یک از عناصر ساختاری  دولت، شهر، زندگی اقتصادی و دانش، روندی از زایش ، بالش و فروکش طی می­کنند. دوران پیدایش و گسترش دولت­ها با ایجاد و تازگی عصبیت­ها و دوران افول آن با فروکشی عصبیت مطابقت دارد. به همین ترتیب، پیداش شهر، زندگی اقتصادی و دانش و بالندگی آن، به پیدایش و بالندگی دولت بستگی دارد و اضمحلال هر یک با نابودی آن.

1-2-2-3. تحلیل تاریخی در سطح کلان

مطالعه علم عمران در این سطح، ما را با فلسفه تاریخ پیوند می­دهد. ابن خلدون درمقدمه سه نظریه از فلسفه تاریخ را بیان می­کند که به عقیده او تنها یکی از آن­ها درست می­باشد:

نظریه نخست، نظریه­ای است که مسعودی از فیلسوفان گرفته است و مبتنی بر این پیش فرض است که در طو ل تاریخ آدمی، تنها یک عمران کلی و عمومی وجود دارد  و سراسرتا ریخ بشر یک کل به هم پیوسته می­باشد. این نظریه می­گوید

هنگامی که خداوند جهان را آفرید، طبیعت ( که ماده اجسام است) د رکمال فزونی و نهایت نیرو و کمال بود. یه سبب کامل بودن طبیعت، عمرها، درازتر و جسم ها نیرومندتر بود. از آن هنگام تاکنون به واسطه کوچک شدن ماده، ( جهان) کوچک تر و کوچک تر شده تا به مرحله کنونی رسیده است و در آینده نیز هم چنان کوچک خواهد شد، تا زمانی که جهان متلاشی شود و از میان رود...[6]

ابن خلدون به طراحت این نظر را که تاریخ با یک عصر زرین آغاز شده و سپس رو به قهقرا می­رود، رد می­کند و شواهد تاریخی به جا مانده از تمدن­ها را در طول تاربخ، دلیل نقض صحت ادعای این نظریه نی­داند.

نظریه دوم، نظریه­ای است که بسیاری از صوفیان و شیعیان درباب فلسفه تاریخ دارند. این نظریه هم چون نظریه پیشین، وجود یک عمران بشری عمومی و کلی را برای تمامی تاریخ بشریت می­پذیرد و برای  جهان آغازی زرین در نظر می­گیرد. ابن خلدون می­گوید که هواداردان این نظریه -  که معتقد به رجعت می­باشند- تاریخ را به سه مرحله نبوت، خلافت وحکومت بیدادگر- که دوران ابدی است – تقسیم می­کنند و معتقدند پس از سپری شدن مرحله اخیر، نوبت به ظهور دجال و سپس منجی بزرگ ( مهدی " عج"، مسیح، محمد(ص) خواهد رسید.[7]ابن خلدون این نظریه را نیز نمی­پذیرد و ضمن رد همه اساس شرعی­ای که این نظریه مبتنی بر آن است، تاویل خاص خود را درباره بازگشت" احتمالی" پیشوایان مذهبی، بیان می­کند.

ابن خلدون خود، نظریه سومی در باب فلسفه تاریخ دارد که از اساس با دو نظریه پیشین متفاوت است؛ زیرا وجود یک عمران عمومی را برای کل تاریخ بشری مردود می­داند. بر اساس این نظریه ، عمران و همه مظاهر آن پیوسته در تغییر است . در طول تاریخ بشری، هیچ چیز به جا نمی­ماند، مگر ماده بدون صورت و نامنفرد. در جریان حرکت تاریخ، آن ماده بدون صورت، تغییر شکل می­دهد، شکل خاصی به خود می­گیرد و سپس آن شکل را از دست می­دهد. این گونه از تغییر، نه به " نوع " عمران بلکه به عمران­ها انفرادی یا افراد آن نوع بر می­گردد. این امر خود به آن معنی است که " نوع " عمران، مجرد است و تنها عمران­های انفرادی، موجودیت بالفعل دارندو وجود همیشگی " نوع " عمران بر اثر تغییرات پیاپی عمران­های منفرد حفظ می­شود و دور و تسلسل عمران­های منفرد، وجود ابدی و ضروری نوع عمران را از بین نمی­برد.[8] به نظر ابن خلدون، بر اساس چنین درکی از فلسفه تاریخ است که می­توان به وجود عوارض طبیعی عمومی و کلی برای همه اجتماعات بشری اذعان داشته و قواعد عمومی آن را استخراج کرد.

3-2-3. روش تطبیقی

ابن خلدون با به میان کشیدن انواع سه گانه عصبیت­ها ابتدا عصبیت مبتنی برخویشاوندان و سپس عصبیت مبتنی بر عمران را مطرح می­کند که خود موجد دو گونه عمران بدوی و عمران شهری هستند. او براساس تحلیل عصبیت، سه گونه فرمانروایی را برمی­شمارد: نخستین این فرمانروایی­ها صرفا مبتنی بر عصبیت است . دومین آن­ها مبتنی بر عصبیت و عقل می­باشد و سومین آن­ها مبتنی بر عصبیت و شریعت است. بر اساس طبقه بندی حاضر، ابن خلدون به سه نوع  دولت طبیعی، دولت عقلی و دولت شرعی می­رسد. از نظر او تنها نمونه دولت عقلی، دولت ایرانیان پیش از اسلام است و تنها نمونه دولت شرعی، دولت اسلامی است و باقی دولت­ها، دولت­ها ی خودکامه هستند. به همین ترتیب می­توان از سه نوع  رابطه میان زمام دار و رعیت نام برد. این روابط عبارتند از: سیاست طبیعی یا خود کامگی که هدف در آن خیر مشخص فرمانروا است؛ سیاست عقلی که هدف آن خیر دنیوی همگان است؛ و در نهایت، سیاست شرعی است که هدف آن خیر دنیوی و اخروی همگانی می­باشد. [9] مشهورترین موارد کاربرد این روش را می­توان در مقایسه عمران بدوی وحضری، مقایسه دولت­ها، شهرها، زندگی اقتصادی و داننش­های بدوی و حضری یافت. شایان توجه است که ملاک و معیارهای مقایسه در نظر ابن خلدون و ابن ازرق، عناصر و اجزای ساختاری از یک سو و مراحل تحول و دگرگونی در سطح خرد و کلان ( مصادیق عمران) از سوی دیگر هستند.

 

 

      

 

 

 


[1] . ابن خلدون، پیشین. ج 2، ص1137.

[2] . علی زیحور. پیشین. ص 383.

[3] . این خلدون.پیشین. ج  1، ص69. این ازرق. پیشین. ص 47.

[4] . ابن خلدون. پیشین. ص 241.

[5] . همان. ص ص 51و52.

[6] . علی مسعودی. مروج الذهب و معادن الجواهر. ج1، تصحیح باربید دو مینار و پاوه دورکورتی، پاریش، 1917، ص ص 152و153. به نقل از محسن مهدی. پیشین. ص ص 320و321.

[7] . ابن خلدون. مقدمه. تصحیح بانواتین. م. کاترمرر، ج 2، پاریش، 1858، ص 19:165. به نقل از محسن مهدی. پیشین. ص ص 322و323.

[8] . محسن مهدی. پیشین. ص ص 320و 321.

[9] . همان. ص ص 351-357.

[10] . ابن خلدون. پیشین. ج 2، ص 861.

[11] . ابن ازرق. پیشین. ص ص 421 و422.

[12] . همان. ص 22.

[13] . ابن خلدون. پیشین. ج2، ص ص 864و865.

[14] . حسین ابن سینا. الاشارات و التنبیهات. با شرح خواجه نصیر الدین طوسی، تهران، انتشارات موسسه نصر، 1337، ص 217.

[15] . همان. ص 215.

[16] . همان. ص216.

[17] . همان. ص 217.

[18] . حسین ابن سینا. الشفاء : کتاب المنطق. ج2، تحقیق دکترابوالعلاء غفیض، قم، منشورات کتابخانه حضرت آبه الله العظمی مرعشی نجفی، 1404،ص 566.

[19] . ابن سینا. پیشین.  ج 3، ص 98.

[20] . ابن خلدون. پیشین. ج 2، ص ص 1146و1147.

[21] . علی زیحور. الفلسفه العملیه عند ابن خلدون وابن ازرق فی التیار الاجتماعی التاریخی. بیروت، موسسه عزالدین للطباعه و النشر، 1413، ص ص 392-394.

[22] . ابن سینا. پیشین. ج 1، ص 556. 

[23] . همان. ص ص555-557.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/01/02ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

روش جامعه شناسی سیاسی مسلمانان(4)

3-1. بنیادهای منطقی جامعه شناسی سیاسی

به عقیده ابن خلدون، مطالعه عمران بشری به وسیله عقل تجربی صورت می­پذیرد. به نظر او، تفکر واندیشه آدمی – که سازنده دانش­های بشری­اند – از سه مرتبه و مرحله برخوردار است: مرتبه نخست، " عقل تمییزی" است. ابن خلدون معتقد است امور خارجی، خواه با نظم طبیعی یا نظم قراردادی، به وسیله قوه عقل آدمی قابل درک است. این نوع تعقل، بیشتر تصورات را  دربر می­گیرد و معیاری برای تشخیص سود و زیان آدمی می­باشد. دومین مرتبه از مراتب تعقلی آدمی، " عقل تجربی" است، آدمی به وسیله این مرتبه از توان فکری خود، از عقاید و آداب زندگی بهره می­برد و آن­ها را در سلوک سیاسی و اجتماعی خویش با هم نوعان به کار می­گیرد. این دسته از تعقلات آدمی، شامل تطریقاتی می­گردد که به تدریج از طریق تجربه برای انسان به دست می­آید. در نهایت، " عقل نظری" سومین مرتبه از مراتب عقل آدمی است. معقولات فطری، آدمی را از علم و گمانی برتر از عالم حس برخوردار می­کند و دربرگیرنده تصورات و تصدیقاتی می­شود که به صورت ویژه و شرایط خاصی تنظیم می­گردد.[1] بدیهی است که علم عمران، زاده عقل تجربی بوده و حاصل فعالیت این قوه آدمی است. ابن ازرق نیز تاکید می­کند که از شرایط "  ولایت سلطان"، عقل است و مراد از آن، عقل اکتسابی­ای است که از راه تجربه بسیار و تداوم روزگار به دست می­آید.[2] علی النشاربا اشاره به روش ابن خلدون و ابن ازرق می­گوید

 

آشکارترین نقطه تشابه بیان این دو، تشابه آن­ها در روش است. ابن ازرق، روش استقرایی را در استفاده از ظواهر به کار برده است. به ویژه در کاربرد قیاس غایب بر حاضر، علت یابی و مقدمات آن، در امور شایع  و عادات­های  اجتماعی، در تحلیل جزییات استقرا شده و جمعشان در اصول کلی؛ به گونه­ای که گاه گفته می­شود جزییات و تفریعات در آثار ابن ازرق بیشتر از ابن خلدون بوده است. لیکن آگاهی از روش استقرایی نزد او بیشتر از ابن خلدون می­باشد.[3]

ابن خلدون چگونگی کسب معلومات تجربی را چنین توضیح می­دهد که هر کاری میان آدمیان دارای نظم  و تشکیلاتی است و آن­ها امکان می­یابند تشکیلات منظمی به روش­های گوناگون سیاسی و فلسفی ایجاد کنند و به وسیله آن­ها از مفاسد و تباهی­ها روی برگردانند. آدمیان پس از آن که در نتیجه انجام هر کاری تجربه درست می­آموزند و عادات نیکی میان آنان متداول می­شود، معانی و مفاهیمی را به دست می­آورند که کاملا از حس دور نیست و نیازی نیست که در آن­ها تعمق شود. این مفاهیم که از راه تجربه به دست می­آیند، مفاهیم جزی­ای هستند که به محسوسات تعلق دارند و صدق و کذ بشان به زودی در عالم واقعیت آشکار می­شود و جوینده آن­­ها از دانشی که در نتیجه این آزمایش به دست می­آید، استفاده می­کند. دانش تجربی حاصله، مورد استفاده آدمیان در رفتار با هم نوعان شان به کار می­رود و در نتیجه ممارست و تداوم چنین تجاربی به صورت عادت و ملکات اجتماعی در می­آید. بدیهی است که تشکیل چنین عادات و رسوم اجتماعی­ای، به مرور زمان و گذشت ایام به دست می­آید. [4] او در آخر کلام خویش این نکته را می­افزاید که خداوند کسب تجربه را در نزدیک ترین زمان برای آدمی آسان کرده است؛ آن جا که آدمیان را به فراگیری آداب گذشتگان و تقلید از آن­ها تشویق می­کند. به این ترتیب، عقل تجربی ابن خلدون، از مشاهده، تجربه و استقرا برای مطالعه علم عمران بهره می­برد؛ اما باید دید اعتبار وارزش منطقی هر یک از آن­ها در چه حد است؟

1-1.         مشاهده و تجربه

مشاهده، تجربه و استقرا اساس علوم تجربی را تشکیل می­دهند. دردرک مدرن از علوم تجربی، قوانین ونظریه­های علمی تجربی از گزاره­های مشاهدتی همگانی به دست می­آیند. گزاره­های مشاهدتی همواره به زبان نوعی نظریه بیان می­شوند و به همان اندازه دقیق خواهند بود که چارچوب مفهومی یا نظری مورد استفاه آن­ها دقیق باشد. تجربه، مشاهده و استقرا سه مفهوم اساسی روش علوم تجربی مدرن هستند. اما باید توجه داشت که استقرا در علم جدید با اصطلاح منطق قدیم تفاوت دارد. در منطق قدیم تجربه و استقرا از هم جدا و مستقل بود زیرا تجربه معتبر، و استقرا بدون اعتبار شمرده می­شد. درمنطق قدیم استقرا تتبع جزییات برای استخراج حکم کلی بود  که به دلیل عدم امکان استقرای تام هیچ گاه، حکم کلی از آن بدست نمی­آمد. ولی تجربه یکی از مبادی بهان تلقی می­شد که مفید یقین بود. این امر بدان دلیل بود که از تکرر مشاهده قیاس خفی وجود می­یافت  که قطعی بود.[5] شیخ الرئیس گزاره­های مشاهدتی را چنین تعریف می­کند

گزاره­های مشاهدتی، گزاره­هایی هستند که تصدیق آن­ها از طریق حس یا مشاهده غیر حسی به دست می­آید[6]

گزاره­های بالا خود به سه دسته تقسیم می­شوند: دسته اول، گزاره­های مشاهدتی حاصل از حواس پنج گانه؛ دسته دوم، گزاره­های مشاهدتی حاصل از حواس باطنی یعنی گزاه­های اعتباریی که از طریق مشاهده قوای آدمی غیراز حواس ظاهری به دست می­آید، مانند گزاره­ای که بیانگر آن است که آدمی صاحب تفکر است؛ و دسته سوم، گزاره­هایی مشاهدتی­ای که آدمی بدون دخالت حواس و تنها به وسیله نفس خود، آن­ها را می­یابد؛ همچون گزاره­ای که از معرفت به ذات و افعال خود به دست می­آید. اما نکته مشترک میان هر سه دسته گزاره­های مشاهدتی آن است که این گزاره­ها ارزش جزیی دارند ونمی­توانند صارد کننده قوانین  و احکام کلی باشند.[7]

درنزد مسلمانان، گزاره­های مشاهدتی با گزاره­های تجربی تفاوت دارند. گزاره­های تجربی، گزاره­هایی هستند که از گزاره­های مشاهدتی تکرار پذیر و پس از تکرار به دست می­آیند؛ به این ترتیب این گزاره­ها حاوی اطلاعات و احکام جازم یا کثیره الصدق می­گردند، گزاره­های تجربی، علاوه بر گزاره­های مشاهدتی، نیازمند کاربرد قیاس خفی نیز هستند که بر اساس آن، تکرار یکسان حوادث نمی­تواند اتفاقی باشد و ناگزیر دارای علتی است، هرچند ماهیت آن برای ما روشن نباشد.[8] به این ترتیب، قوانین تجربی کلی هستند که عقل آن­ها را پس از احساس جزییات و شناخت علل، استفاده می­کند.

2-2. استقرا و قلمرو آن در حوزه سیاست

استقرا، روندی است که طی آن می­توان تعداد محدودی گزاره مشاهدتی و تجربی را به قانونی جهان شمول تعمیم داد. استقرا در مواری چندی کاربرد دارد که تصحیح مقدمات کلی و اکتساب اولیات، از آن جمله اند. آن چه که در مقاله حاضر دارای اهمیت است،آن است که استقرا در استنتاج قواعر کلی ا ز تجربیات آدمی نیز کاربرد دارد.[9] نکته دارای اهمیت در این جا این است که مسلمانان میان اصطلاحات محسوس، تجربه و استقرا فرق می­گذارند. بوعلی سینااین نفاوت را چنین بیان می­کند

تفاوت میان امر محسوس، امر استقرا شده و امر تجربه شده، آن است که محسوس همواره در ذهن است و به مرحله منطبق شدن نمی­رسد، مگر پس ار فراغت از بحث و اندیشه، یا این که به کلی تطبیق نمی­شود، بلکه آن چه د رخارج هست، از این کلیات ذهنی متفرع می­گردد؛ مانند احکام شرعی، چه آن­ها فروعی هسنتد از آن چه در محفوظ از ادله و کتاب و سنت، و در جست و جوی آن هستند که آن چه را در خارج می­یابند  با آن­ها مطابقت دهند، بر عکس نظریات علوم عقلی که برای صحت آن­ها می­کوشند نظریات مزبور را با آ ن چه در خارج هست، تطبیق کنند؛ از این رو ایشان در همه امور ذهنی و نظریات فکری عادت دارند و به جز امور مزبور، چیز دیگری را نمی­شناسند. در صورتی که صاحب سیاست، به مراعات امور خارج و احوال و کیفیاتی که بدان می­پیوندد و از آن تبعیت می­کند، احتیاج  دارد؛ چه سیاست امری پوشیده است و شاید هم در آن خصوصیاتی یافت شود که نتوان آن­ها را به شبه یا مثالی ملحق کرد و با کلی ذهنی – که می_خواهند آن را بر آن­ها تطبیق کنند – منافی باشد و هیچ یک از کیفیات اجتماع و عمران را بر دیگری نمی­توان قیاس کر، زیرا هم چنان که در یک امر به هم شیاهت پیدا می­کنند، شاید در اموری با هم اختلاف داشته باشند. این است که فقها به سبب عادت کردن به تعمیم احکام و قیاس کردن امور به یکدیگر، اگر به امر سیاست توجه کنند، مسایل آن را در قالب نظریات و اندیشه­ها و نوع استدلال­های خودشان می­ریزند و در نتبجه، دچار اشتباهات و غلط کاری­های بسیار می­شوند و نمی­توان بر ایشان از خطا اعتماد کرد.[10]

 

البته این حکم ابن خلدون، اختصاص به فقها ندارد و شامل هر ذهنی است که به براهین قیاسی عادت دارند؛ چنان که او خود در ادامه سخن بالا، هوشمندان و مردم زیرک را که دارای ذهن روشنی هستند و تمایل به فرو رفتن در دریای معانی  قیاس و مشابهت دارند، مشمول حکم خود می­داند. ابن ازرق نیز سخن ابن خلدون را تکرار می­کند و رای او را می­پذیرد.[11] البته توجه به این نکته دارای اهمیت است که فلسفه علم معاصر، با نظرات ابن خلدون و ابن ازرق موافق نیست و استقراگرایی سطحی آن دو را رد می­کند. چنان که امروز مسبوقیت مشاهدات، به وسیله نظریه تاکید می­شود؛ بنابر این، تا حدی دخالت شیوه قیاسی در دانش­های تجربی پذیرفته است؛ این چیزی است که ابن خلدون و ابن ازرق قادر به درک آن نبودند و کاربرد شیوه قیاسی را به طور مطلق در مطالعه عمران بشری د رمی­کنند. در همنوایی با دستاوردهای علم جدید، فیلسوفانی چون بوعلی سینا نیز با تقسیم انواع قیاسات، تصور وحدت و بساطت روش قیاسی ابن خلدون و ابن ازرق را زیر سوال برده اند. ابن سینا ابتدا قیاسات را به قیاس­های فقهی، تعقلی وحسی تقسیم می­کند و قیاس­های فقهی را  قیاس­های مثالی می­خواند؛ زیرا در این گونه قیاس­ها به اموری که حکم مشابه آن در سخنان صاحب شریعت و ائمه دین آمده، تشبیه می­شود. بوعلی قیاس­های عقلی را قیاس­هایی می­داند که برای نتبجه گیری درباره افعال تیکو، پرداخته می­شوند و بخشی از آن­ها قیاس­های سیاسی هستند. ابن سینا قیاس­های سیاسی را چنین معرفی می­کند

قیاس­های سیاسی تنها در مواردی استفاده می­شود که منجر به انجام یا ترک افعال مشارکتی­ای می­گردد که سود آن به دبیر شهر بر می­گردد[12]

و در نهایت قیاس­های حسی، قیاس­هایی هستند که از مقدمات فقهی و سیاسی به دست می­آیند، بدین گونه که کبرویات آن از مقدمات فقهی و صغرویاتش از مقدمات سیاسی انتخاب می­شود. در این قیاسات ممکن است وسایط ار مقدمات فقهی یا آرای محموده انتخاب شود. [13] با این توضیح ابن سینا آشکار می­شود که علم عمران و جامعه شناسی سیاسی، می­توانند در ضمن تجربی بودن،از انواع قیاس­های بالا استفاده کنند.



[1] . ابن خلدون. پیشین. ج 2، ص 861.

[2] . ابن ازرق. پیشین. ص ص 421 و422.

[3] . همان. ص 22.

[4] . ابن خلدون. پیشین. ج2، ص ص 864و865.

[5] . حسین ابن سینا. الاشارات و التنبیهات. با شرح خواجه نصیر الدین طوسی، تهران، انتشارات موسسه نصر، 1337، ص 217.

[6] . همان. ص 215.

[7] . همان. ص216.

[8] . همان. ص 217.

[9] . حسین ابن سینا. الشفاء : کتاب المنطق. ج2، تحقیق دکترابوالعلاء غفیض، قم، منشورات کتابخانه حضرت آبه الله العظمی مرعشی نجفی، 1404،ص 566.

[10] . ابن خلدون. پیشین. ج 2، ص ص 1146و1147.

[11] . علی زیحور. الفلسفه العملیه عند ابن خلدون وابن ازرق فی التیار الاجتماعی التاریخی. بیروت، موسسه عزالدین للطباعه و النشر، 1413، ص ص 392-394.

[12] . ابن سینا. پیشین. ج 1، ص 556. 

[13] . همان. ص ص555-557.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/01/02ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

روش جامعه شناسی سیاسی مسلمانان(3)

 

3-1. جایگاه جامعه شناسی سیاسی در طبقه بندی علوم اسلامی

ابن خلدون با تقسیم علوم بشری به دو دسته دانش­های حکمی و نقلی، نوع نخست را علومی می­داند که آدمی می­تواند به یاری اندیشه خود بدان پی ببرد، درحالی که دانش­های نقلی، وضعی بوده و مستند به خبر از واضع شرعی می­باشد. او علم تفسیر، قرائت، علم حدیث، فقه، لغت و... را نمونه­ای ازاین دانش­ها می­داند[1].اما آن چه این جا دارای اهمیت شایان است، موضوع استقلال یا عدم استقلال علم عمران از دیگر علوم است[2]. دانش سیاست و زیر مجموعه­های آن، به لحاظ تاریخی تا مدتها زیر سایه مطالعات حقوقی یا تاریخی قرارداشتند و بعدها با تمایز رشته­های علمی گوناگون، از هم جدا شدند. اینک باید دید که علم عمران ابن خلدون نیز دانش مستقلی است یا هنوز زیر سلطه دانش دیگری می­باشد؟ و در این صورت آن دانش کدام است؟ ابن خلدون خود علم عمران را دانش مستقلی می­داند و حدود و قلمروی آن را در مقایسه با دانش­های دیگر چون خطابه، سیاست، فقه، اصول فقه، و... برای دلبسته کردن توده مردم به عقیده­ای یا برز داشتن آن­ها از آن نمی­داند.[3]او هم چنین علم عمران را – به خلاف سیاست مدنی – دانشی نمی­داند که بر اساس اخلاق و حکمت به تدبیر شهر بپردازد. علم عمران هم چنین با علم فقه تفاوت می­یابد؛ زیرا مسایل فقهی بر مشاهده و پژوهش عقلانی تکیه ندارد[4]و این بدان معنی است که علم عمران در زمره علوم حکمی است و نه شرعی. علم عمران با علم تاریخ نیز تفاوت می­یابد[5]

هدف ما در تالیف کتاب اول این تاریخ همین است و گویا این شیوه خود دانش مستقلی باشد[6]

ولی محسن مهدی د رتوفیق ابن خلدون برای استقلال بخشیدن به علم عمران تردید دارد و هدف آنی علم عمران را تصحیح گزارش­های تاریخی می­داند و می­گوید

از آن جا که هدف آنی علم عمران، به کمال رسانیدن قن تاریخ است، مقام علم عمران در این جا حتی از مقام یک فن هم پایین تر می­نماید[7]

او هدف غایی علم عمران را نیز به طور غیر مستقیم و از راه کمک به تکامل فن تاریخ مربوط به کردار آدمیان می­داند، از این رو نتیجه می­گیرد که علم عمران نمی­تواندجز در چارچوب علم تاریخ برای خود هویتی بیابد.[8]ولی ناصف نصار معتقد است علم عمران در ارتباط با تاریخ، دانشی کمکی دلی مستقل به شمار می­آید.[9]او دوگونه رابطه میان علم عمران و تاریخ برقرار می­کند: اول رابطه موضوعی میان دو دانش مزبور که از این جهت تعریف هر دو دانش بر هم منطبق می­شود بی آن که در هم آمیخته شوند. تاریخ همواره به امور جزیی می­پردازد که در جریان یک توالی معین پیش می­آیند، د رحالی که علم عمران به شرایط کلی و عام می­پردازد.[10] دومین نوع رابطه میان این دو علم، رابطه شناختی میان آن دو دانش است. به عقیده نصار

وجه تمایز اساسی روش معرفت جامعه شناختی با معرفت تاریخی همانا امکان تعمیم نتایج آن است؛ امکانی که بر گونه علیت ملزوم آن و بر سرشت موجودیت جمعی مبتنی است ... به جز این، جامعه شناسی از همان قواعد دانش تاریخ، مانند مشاهده، اسقرا و وارسی پیروی می­کند.[11]

به این ترتیب نصار نیز مانند ابن خلدون، استقلال علم عمران از تاریخ را می­پذیرد؛ ولی برایی او چیز دیگری معما می­باشد و آن این است که چگونه علم تاریخ از نظر ابن خلدون در طبقه بندی علوم، جزو علوم حکمی و نه شرعی قرار می­گیرد؛ چرا که به عقیده او در دستگاه فکری ابن خلدون، فلسفه نظری هیچ گونه ارتباطی با تاریخ نمی­یابد. او می­گوید

محکوم ساختن تفکر نظری از سوی مولف ما موجب یک نابینایی فلسفی برای وی شده است که ... مانع از آن شده است که ابن خلدون فلسفه را در پیشاپیش دانش تاریخ بیابد[12]

 



[1] . ابن خلدون. پیشین. ج 2، ص ص 883-887.

[2] . همان، ج1،ص69.

[3] . ناصف نصار. پیشین. ص120.

[4] . ابن خلدون. پیشین. ص70. ناصف نصار. پیشین. ص120. محسن مهدی. پیشین. ص ص 343و344.

[5] . ابن خلدون.پیشین. ج 1، ص 71. ناصف نصار. پیشین. ص121.

[6] . ابن خلدون. پیشین. ص 69.

[7] . محسن مهدی. پیشین. ص 291.

[8] . همان، ص، 293.

[9] . ناصف نصار. پیشین. ص 131.

[10] . همان، ص 125.

[11] . همان، ص126.

[12] . خمان، ص 131.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/01/02ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

روش جامعه شناسی سیاسی مسلمانان(2)

2-1. تعریف جامعه شناسی سیاسی

یکی از روش­های تعریف چیزها درفلسفه ارسطویی، تعریف­های وجودی است. ارسطو درفلسفه نظری، اشیا را بر اساس علت­های چهارگانه به وجود آورنده شان تعریف می­کرد. هر چند جایگاه اصلی تعریف­های وجودی در حکمت نظری است، اما در حکمت عملی نیز می­توان از آن به عنوان الگوی مناسبی برای تعریف جامعه شناسی سیاسی بهره گرفت. ارسطو در کتاب ما بعد الطبیعه از چهار نوع علت نام می­برد:

1.     علت مادی: یعنی قوه و قابلیت پذیرش که زمینه پیدایش چیزها می­شود.

2.     علت صوری: یعنی تعین خاصی که در چیزها فعالیت می­یابد و موجب هویت و آثار خاص جدید در آنها می­گردد.

3.     علت فاعلی: یعنی منشا حرکت و ایجاد کننده چیزها.

4.     علت غایی: یعنی هدفی که چیزه برای آن انجاد می­شوند.

دو نوع نخست از علل بالا را علل داخلی می­نامند زیرا با چیز ایجاد شده متحد می­شود و در ضمن وجود آن باقی می­ماند؛ در حالی که دو نوع اخیر خارج از وجود چیزهای ایجاد شده بوده، و از این رو علل خارجی نامیده می­شوند.

براین اساس می­توان برای علم عمران علت­های چهار گانه وجودی را برشمرد که سرشت آن را آشکار کند. در این تعریف علت مادی علم عمران، یعنی ماده اصلی و قشر زیرینی سازنده این دانش، اجتماع بشری است؛ ابن خلدون و به تبع او ابن ازرق ماده اصلی سازنده اجتماع بشری را تکاپوی اقتصادی، بنیادهای شهری، و عواملی مانند آن می­داند.[1] خصیصه اصلی علت مادی آن است که به صورت " بالقوه" وجود دارد وهستی آن خود به خود موجب وجود " بالفعل" علم عمران نمی­شود. این امر بدان معنا است که اجزای فرهنگ بالفعل وجود ندارند و برای این که از حالت بالقوه در آمده، به صورت بالفعل درآیند، نیازمند علت صوری هستند تا بدان هویت بخشند. علت صوری علم عمران، دولت است. دولت، به فرهنگ فعلیت می­دهد و به آن کلیتی طبیعی می­بخشد تا در داخل آن، اجزای فرهنگی به عناصر فعال تبدیل گردنند. بر اساس منطق خلدونی، درنتیجه فعالیت­های اقتصادی، رونق دانش­های گوناگون و مسایل تمدنی وفرهنگی دیگر به وسیله فعالیت­های دولت شکل گرفته، و قوام می­یابد و این به معنی تاثیر دولت در فرهنگ و اجتماع بشری است.  البته نباید این تاثیر را یک طرفه فرض کرد؛ زیرا دولت را نیز نمی­توان جدای ازارتباط با ماده آن، یعنی اجزای تشکیل دهنده علم عمران، تشخیص داد. محسن مهدی ترجمان سیاسی این سخن را چنین بیان می­کند

ماهیت دولت را ارتباط فرمانروا با رعایا تعریف و تبیین می­کند.[2]

این سخن به این واقعیت اشاره می­کند که میان دولت و اجتماع، نوعی کنش و واکنش متقابل برقرار می­شود که مطالعه آن بر عهده علم عمران است؛ از این رو اتخاذ چنین رهیافتی از سوی ابن خلدون، او را در زمره متفکران جامعه شناسی سیاسی قرار می­دهد؛ چرا که جامعه شناسی سیاسی را خواه به دانش تاثیر عوامل اجتماعی بر سیاست تعبیر کنیم، خواه به علم مطالعه تاثیر سیاست در حوزه اجتماع [3] و یا مطالعه رابطه میان حوزه اجتماع و سیاست،[4] جملکی در رهیافت ابن خلدون قرار می­گیرند. محسن مهدی از سه نوع دابطه میان فرمانروا و رعایا در مقدمه ابن خلدون نام می­برد که به معنی وجود سه نوع جامعه شناسی سیاسی است: جامعه شناسی سیاسی شرعی، جامعه شناسی سیاسی عقلی و جامعه شناسی سیاسی طبیعی.[5]علت مادی و صوری علم عمران برای آن که فاعلیت خود را به فعلیت درآورند، می­باید یکی شوند و یکی شدن آن­ها نیازمند علتی فاعلی است. ابن خلدون این علت را " عصبیت" می­داند. با این بیان، عصبیت، ایجاد کننده اجتماع بشری و دولت است و علیت آن شامل منشا پیدایش وتغییرات بعدی آن می­شود؛ از این رو عمر دولت­ها و تغییر و تحولات آن­ها در زمان استقرارشان، همگی تابع قوه عصبیت می­باشند.[6] محسن مهدی پس از بیان تاریخی بودن علم عمران، تحول موجود در آن را به دو مرحله تقسیم می­کند: نخست مرحله کون و فساد، یعنی در سطح کلان که به پیدایش و اضمحلال دولت­ها یا تمدن­ها مربوط می­شود، دوم مرحله­ای که دولتی پا برجا می­ماند، ولی خواص یا صفات مشترک خود را از دست می­دهد.[7]این مرحله که سطح تحلیل خرد را تشکیل می­دهد، در برگیرنده تحول سه عارضه از عوارض ذاتی عمران است: نخست تحول در کیفیت، مانند تحول عمران شهری، تغییر عصبیت از پیوندهای خویشاوندی به عصبیت ایلی سپس به عصبیت قومی و در نهایت عصبیت شهری و تغییر یک اقتصاد مبتنی بر معاش ساده به اقتصاد جامعه متمدن. دومین تحول در این قسمت، تحول در کمیت است که افزایش یا کاهش حیطه فرمانروایی، جمعیت، در آمد دولت، توسعه شهرها و افزایش یا کاهش دانشجویان، نمونه­هایی از آن می­باشند. در نهایت سومین تحول، تغییرات مکانی است؛ فتوحات و انتقال نفوس از بیابان و روستا به شهرها، نمونه­هایی از این تغییرات است. [8]

اگر بخواهیم عصبیت را به عنوان یک پدیده اجتماعی در قالب مدل حاضر بر اساس علت­های چهارگانه آن تبیین کنیم، باید بگوییم که پیوندهای خونی ونسبی علت فاعلی، دستیابی به حکومت و دولت علت غایی، قبیله علت مادی و یاریگری علت صوری آن است. [9] به این بیان علت غایی عصبیت با دانش سیاست ارتباط می­یابد. در این جا نیز می­توان از سه گونه عصبیت شرعی، عقلی و طبیعی نام برد. [10]

سرانجام علت غایی علم عمران، خیر عمومی و همگانی است و این امری است که عمران مشری برای رسیدن به آن ساخته می­شود. خیر همگانی چیزی است که به وسیله عقل بشری قابل حصول است و با سعادت که به وسیله فیلسوفان مدنی بیان می­شود، تفاوت می­کند.


[1] . محسن مهدی. فلسفه تاریخ ابن خلدون. ترجمه مجید مسعودی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ3، 1373،ص 292. محمد عابد الجابری. پیشین. ص109.

[2] . محسن مهدی. پیشین. ص299.

[3] . احمد نقیب زاده. در آمدی بر جامعه شناسی سیاسی. تهران، انتشارات سمت، 1379، فصل اول.

[4] . حسین بشیریه .جامعه شناسی سیاسی. تهران، نشر نی، 1374، ص 19.

[5] . محسن مهدی. پیشین.

[6] . محمد عابد الجابری. پیشین.

[7] . محسن مهدی. پیشین. ص320.

[8] . همان، ص 324.

[9] . فرامرز آزاد ارمکی. جامعه شناسی ابن خلودن. تهران، مشر تبیان، 1376، ص110.

[10] . محسن مهدی .پیشین.ص 331.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/01/02ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

روش جامعه شناسی سیاسی مسلمانان (1)

هدف مقاله حاضر شناساندن معنی و مفهوم تجربه و دانش سیاسی تجربی، ازنظراندیشمندان مسلمان است. مسلمانان درارایه دانش­های تجربی، گرایش­های متنوع و گوناگونی را به نمایش گداشته­اند: مردم نگاری احمد ابن فضلان ، مردم شناسی ابوالحسن مسعودی،جامعه شناسی تفهمی محمد فارابی، مردم شناسی تطبیقی ابوریحان بیرونی، جامعه نگاری ناصر خسرو، جامعه شناسی ابن خلدون و ابن ازرق، جامعه شناسی تفسیری مولوی، تنها نمونه­ای از مطالعات تجربی مسلمانان می­باشد. گرچه این مطالعات به معنی خاص و مدرن جامعه شناسی و مردم شناسی و دیگرعلوم اجتماعی نیستند، اما از آن­ها می­توان به عنوان تبارعلوم اجتماعی جدید نام برد. تاکید عمده برروش" علم عمران" ابن خلدون و ابن ازرق می­باشد.

1.     سرشت علم عمران

1-1.         موضوع علم عمران

علم عمران نام دانشی است که ابن خلدون به بنیان گذاری آن افتخار می­کند.[2] علم عمران درباره انسان و اجتماع انسانی سخن می­گوید و از این رو دانش­های متنوعی از علوم انسانی را در برمی­گیرد: گروه­ بندی­های اجتماعی، آداب و رسوم و فرهنگ جوامع، دانش سیاست، دولت و... از جمله این مطالعات هستند و از این رو دانش عمران ابن خلدون، خود در بر گیرنده طیف وسیعی از دانش­های تجربی در زمینه علوم اجتماعی است.[3] با وجود این ابن خلدون به علم عمران به عنوان کلیتی واحد می­نگرد و انواع علوم اجتماعی درون علم عمران را تجزیه نمی­کند. تعالیم او درباره علم عمران درسطح علوم اجتماعی اعم از جامعه شناسی، مردم شناسی، انسان شناسی و... می­باشد و از این رو فراتر از دانش سیاسی تجربی خواهد بود. در علم عمران ابن خلدون، دولت و سیاست، بخشی از علم عمران، یعنی علت صوری آن تلقی می­شود. درتعریف ابن خلدون، علم عمران دانشی است که به مطالعه اجتماع بشری و کیفیت و عوارض ذاتی آن می­پردازد. او می­نویسد

"... حقیقت تاریخ، خبر دادن از اجتماع انسانی، یعنی اجتماع جهان و کیفیاتی است که بر طبیعت این اجتماع عارض می­شود؛ چون: توحش و همزیستی و عصبیت­ها و انواع جهان گشایی­ها بشر و چیرگی گروهی بر گروه دیگر و آن چه از این عصبیت ها و چیرگی­ها ایجاد می­شود. مانند تشکیل سلطنت و دولت و مراتب و درجات آن و آن چه بشر در پرتو کوشش . کار خویش به دست می­آورد، چون پیشه­ها  و معاش و دانش­ها و هنرها و دیگر عادات و احوالی که در نتیجه طبیعت این اجتماع روی می­دهد." [4]

ابن ازرق عوارض مورد نظر در فقره بالا را ، به ترتیب حدوث­شان در اجتماع بشری بدین شکل خلاصه و تنظیم می­کند:

" عوارض طبیعی این اجتماع پنج چیز است: صحرا نشینی در بیابان­ها و کوهساران، چیرگی گروهی که هدفش پادشاهی است، شهرنشینی­ای که در شهرها استقرار می­یابد، معاشی که به وسیله تجارت و صناعت طلب می­گردد و تحصیل علوم."[5]

ابن خلدون و ابن ازرق با تشبیه علم عمران به علم طبیعی سنتی، عوارض پنج گانه  فوق را " طبیعت" اجتماع بشری می­دانند و از این رو آن­ها را غیر قابل انفکاک از سرشت جوامع بشری تلقی می­کنند. توجه به عوارض ذاتی در علم عمران به این معنی است که علاوه بر عوارض ذاتی، عوارض غیر ذاتی­ای نیز در جوامع بشری وجود دارد که نباید آن­ها را د رمطالعه علم عمران داخل کرد؛ عوارضی که به وسیله عوامل خارج از اجتماع پدیدار می­گردنند و با زوال آن­ها از بین می­روند.[6] به این ترتیب، با توجه به آن چه که تا کنون بیان شد، موضوع  مطالعه علوم تجربی سیاسی در نزد ابن خلدون و ابن ازرق، علت صوری علم عمران یعنی دولت است. ما در این مقال از باب تسامح نام این حوزه مطالعاتی را جامعه شناسی سیاسی ابن خلدون می­گذاریم. 

2-1. تعریف جامعه شناسی سیاسی

یکی از روش­های تعریف چیزها درفلسفه ارسطویی، تعریف­های وجودی است. ارسطو درفلسفه نظری، اشیا را بر اساس علت­های چهارگانه به وجود آورنده شان تعریف



[1] . این مقاله بخشی از پژوهش منتشر نشده­ای است که در پزوهشکده اندیشه و علوم سیاسی پژوهشگاه فرهنگ و علوم اسلامی انجام شده است.

[2] . عبد الرحمن ابن خلدون. مقدمه. ج 1، ترجمه محمد پروین گنابادی، تهران، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، 1362، ص70.

[3] . ناصف نصار. اندیشه واقع گرای ابن خلدون. ترجمه یوسف رحیم لو، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1366، ص123. 

[4] . ابن خلدون. پیشین. ص 64.

[5] . شمس الدین ابن ازرق. بدائع السلک فی طبائع الملک. ج 1، تحقیق علی سامی النشار، بغداد، منشورات وزاره الاعلام، 1977، ص47.

[6] . محمد عابد الجابری. فکر ابن خلدون العصبیه و الدوله. بیروت، مرکز دراسات الوحده العربیه، ط 6، 1994، ص108.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/01/02ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط محمد پزشگی  | 

مبانی اندیشه سیاسی شیعه با تاکید بر سید عبد الحسین شرف الدین(4)

2. عناصر ساختار معرفتی اندیشه سیاسی شیعه

براساس آن چه که تا کنون بیان شد عناصرساختارمعرفتی شیعه را می­توان در دو مفهوم کلی جای داد، امامت وموالات. دربخش پایانی مقاله حاضربه بررسی این دو مفهوم و سلسله عناصر فرعی آن می­پردازیم. دراین بخش ازمقاله برای ارایه قرائت کاملی ازساختارمعرفتی اندیشه سیاسی شیعه، درصورتی که عناصربه وسیله شرف الدین آشکارا بیان نشده باشد، با بیان دیگر نویسندگان شیعی تکمیل می­گردد.   

 الف) مفهوم امامت در ساختار معرفتی اندیشه سیاسی شیعه: مفهوم امامت دراندیشه سیاسی شیعه مجموعه منسجمی از تعالیم درباره رهبری دینی و دنیوی است که خود از عناصری چند تشکیل می­شود. درذیل به بررسی عناصر مزبور خواهیم پرداخت.

معنی امامت: واژه امام در زبان عربی پیشوا، مقتدا، قیم، رهبر و کسی است که از او پیروی می­شود[1]. همچنین به کسی که برای نماز جلو می­ایستد و مردم به او اقتدا می­کنند امام گفته می­شود زیرا آنان را امامت می­کند و پیشاپیش آن­ها می­ایستد[2]. اهل سنت امامت و خلافت را مترادف می­دانند. محمد رشید رضا خلافت و امامت عظمی و امارت مومنان را هم معنا می­داند. ماوردی آن را خلافت در نگهبانی دین وسیاست دنیا می­داند[3]؛ و ابو زهره دراین زمینه می­گوید" مذاهب سیاسی همگی پیرامون خلافت می­گردند که همان امامت کبرا است و ازآن روی خلافت نامیده می­شود که عهده دارآن و حاکم مسلمانان جانشین پیامبردراداره امور آن­ها است و از آن جهت امامت نامیده می­شود که اطاعت از او واجب است و مردمان پشت او گام برمی­دارند همان گونه که پشت امام جماعت نماز می­گذارند"[4]. اما شیعیان با کاربرد اهل سنت موافق نیستند. آن­هاامامت را نیابت از جانب پیامبردرامر دین و دنیا می­دانند و به این ترتیب معنای عام­ تری به آن می­دهند. در حدیثی منسوب به امام رضا(ع) امامت چنین تعریف شده است:

هماناامامت مقام پیامبران و میراث اوصیا است، همانا امامت خلاقت خدا و خلافت رسول خدا و... است. همانا امامت زمام دین و مایه نظام مسلمانان و صلاح دنیا و عزت مومنان است. همانا امامت ریشه با نمو اسلام و شاخه بلند آن است، کامل شدن نماز و زکات و روزه وحج و جهاد و  بسیاری غنیمت و صدقات و اجرای حدود و نگهداری مرزها و اطراف به وسیله امام است. امام است که حلاح خدا را حلال و حرام خدا را حرام می­گرداند و حدود خدا را به پا دارد و از دین خدا دفاع کند و با حکمت و اندرز و حجت رسا مردمان ر ا به راه پروردگارشان دعوت نماید، ... امام امین خدا است بر بندگانش و خلیفه او در بلادش و دعوت کننده به سوی او و دفاع کننده از حقوق اوست، امام از گناهان پاک و از عیب­ها برکنار است، او به دانش مخصوص و به خویشتن داری نشان دار است، او موجب نظام دین و عزت مسلمانان و خشم منافقان و هلاک کافران است. امام یگانه زمان خود است و کسی هم طرازاو نیست، دانشمندی با او برابر نباشد، جایگزینی و مانندی ندارد، تمام فضیلت از آن اوست بی آن که خود او در طلبش رفته و به دست آورده باشد، بلکه امتیازی است که خدا به فضل و بخشش به او عنایت فرموده است ...[5]    

به این بیان معنای امامت در تفکر شیعی بسیار گسترده ترازمعنای آن در نزد اهل سنت است، اما در این نوشتار، به جهت تمرکز بر ابعاد سیاسی امامت، معنای خاص آن ، وصایت وخلافت پیامبر، مورد بررسی قرارمی­گیرد. شرف الدین نیز به امامت به این معنای گسترده اشاره دارد، آن جا که می­گوید

کسانی که ازسیره او[ پیامبر(ص)] دربنیاد دولت اسلام ازروز نخست به خوبی اطلاع دارند، می­دانند که علی وزیری از خانواده او، و شریکی در کار او و پشتیبان وی بر دشمنان او, و دارنده علم او، و وارث حکمت او، و ولیعهد او و خلیفه بعد از او بوده است. هرکس درگفتار و کردارآن حضرت توجه کرده باشد بسیاری از آن­ها از آغاز بعثت تا هنگام رحلت تا این معنی هم آهنگ می­بیند. پیامبراز هر فرصت از این موضوع سخن به میان می­آورد و آن را بزرگ می­داشت.[6]

وجوب نصب امام: اغلب مسلمانان ضرورت وجود حکومت را پذیرفته­اند. اما دراستدلال و بیان نظریه خود راه­های مختلفی را پیموده­اند. اکثراهل سنت وجوب نصب امام برای جامعه را با استناد به آیات قرآن و سنت پیامبراثبات می­کنند. به عنوان نمونه به این آیه متمسک می­شوند که" ای کسانی که ایمان آورده­اید، خدا و پیامبر واولوالامر را اطاعت کنید"[7]، و استدلال می­کنند که مقتضای فرمان به اطاعت اولوالامر، وجوب نصب آن­ها است[8]. اما شیعیان وجوب امامت را عقلی دانسته، وحکم عقل به وجوب لطف برخدا دروجوب امام رابیان می­کنند[9]، شیعیان همچنین به دلایل نقلی در اثبات امامت نیزمی­پردازند. دراین جا برای رعایت اختصاربه روایتی ازامام رضا(ع) اشاره می­شود که دربرگیرنده نمونه­ای ازاستدلال­های عقلی و نقلی شیعه برای لزوم نصب امام است. فضل بن شاذان از امام(ع) نقل می­کند که او فرمود:

اگر کسی بگوید که چرا خداوند اولی الامر برای مردم قرار داده، آنان را به پیروی از ایشان امر فرموده است، پاسخ داده می­شود که این امر علل بسیار دارد: از جمله این که، خداوند حدود و قوانینی برای زندگی بشر تعیین فرموده است و به مردم فرمان داده که ازآن حدود و قواینین تجاوز نکنند، چرا که فساد و تباهی برای آنان به ارمغان می­آورد. اما اجرای این قوانین و رعایت حدود شرعی صورت تحقق نمی­پذیرد مگرآن که خداوند زمامداری امین برایشان برگمارد تا آنان را از تعدی از حدود و ارتکاب محرمات بازدارد. درغبراین صورت، چه بسا افرادی باشند که از لذت و منفعت شخصی خود، به بهای تباه شدن امور دیگران، صرف نظر نکنند. از این رو، خداوند سرپرستی برای مردم تعیین فرموده است تا ایشان را ازفساد و تباهی باز دارد و احکام و قوانین اسلامی را در میان آنان اقامه کند.

دیگرآن که، ما هیچ گروه یا ملتی را نمی­یابیم که بدون زمامدار و سرپرست زندگی کرده، ادامه حیات داده باشند، زیرا اداره امور دینی و دنیوی آنان، به زمامداری مدیر نیازمند است. از حکمت باری تعالی به دور است که آفریدگان خود را بدون رهبر و زمامدار رها کند، حال آن که خود به خوبی می­داند که مردمان به ناچارباید حاکمی داشته باشند که جامعه را قوام و پایداری بخشد و مردم رادر نبرد با دشمنان شان رهبری کند و اموال عمومی را میان آن­ها تقسیم نماید و نماز جمعه و جماعات آنان را به پا دارد و از ستم ستمگران نسبت به مظلومان جلوگیری کند.

ودیگرآن که چنان که خداوند برای مردم زمامداری امین، حفیظ و مورد اطمینان قرار نمی­داد، به یقین آیین و دین الهی از بین می­رفت، احکام و سنن خداوندی تغییر می­کرد، بدعت­ها در دین اقزایش می­یافت، بی دینان در مذهب الهی دست برده آن را دچار نقایص و کاستی­ها می­کردند و شبهاتی پیرامون اسلام در میان مسلمانان رواج می­دادند. چراکه می­دانیم مردمان، ناقص و نیازمندند و آرا وافکار و تمایلات آن­ها مختلف است. پس اگر حضرت حق، زمامداری را که ازره آوردهای پیامبران پاسداری کند، تعیین نمی­فرمود، مردمان فاسد و تباه می­شدند، آیین و سنت واحکام خداوندی تغییر می­یافت، ایمان مردم متزلزل می­شد وتمامی خلق به تباهی و گمراهی می­اقتادند[10].

شرف الدین ضمن بیان دلایل اعراض مسلمانان ازاهل بیت در اصول و فروع دین، با استناد به انگاره منصوب بودن امام ، شیوه انتخابی بودن امام را که اهل سنت بدان تمسک می­جویند رد می­کند، آن جا که می­گوید

 وسیاست مداران امت و اولیای امور، ازاهل بیت درفروع واصول دین، آن زمانی عدول کردند که، از آن­ها در خلافت عدول کردند و آن را انتخابی دانستند با آن که نص صریح در خلافت امیرمومنان علی بن ابی­طالب (ع) به اثبات رسیده بود، این امر بدان جهت بود که دیدند عرب توان آن را ندارد که خلافت درخاندانی خاص باقی بماند، ازاین رو نصوص را تاویل کردند و آن را انتخابی قرار دادند، ... وهرآن چه را که بروجوب تعبد به آن ازکتاب وسنت دلالت می­کرد، تاویل کردند[11].

      وجوب عصمت امام: عصمت ازمهم­ترین فضایلی است که شیعه برای امام لازم می­داند. درلغت عصمت به معنای بازداشتن و منع است، همان گونه که درآیات قرآن کریم به این معنی بیان شده است. به عنوان نمونه درآیه 43 سوره هود اززبان پسر نوح در پاسخ به درخواست سوار شدن بر کشتی هنگام نزول عذاب می­فرماید پسر نوح گفت" به زودی به کوهی پناه می­برم که مرا ازآب حفظ کند". یا در آیه 32 سوره یوسف هنگام اعتراف ملکه به درخواست مراوده از یوسف به نقل ازملکه می­فرماید" من اورا به خویشتن دعوت کردم؛ و او خودداری کرد". شیعیان عصمت را امتناع اختیاری امام ازانجام گناهان و زشتی­ها می­دانند که به لطف الهی شامل حال آن­ها شده است[12]. بر اساس این لطف امام ازانجام گناه و ترک اطاعت، علی رغم قدرت بر انجام آن­ها امتناع می­کند. شیعه بر وجوب عصمت امام به دلایل عقلی، قرآنی و روایی استناد می­کند. شیعیان به دلایل متعدد عقلی جهت اثبات عصمت امام تمسک جسته­اند[13]، اما دراین جا به جهت رعایت اختصارتنها به یک دلیل اکتفا می­شود. علامه حلی در استدلالی بیان می­کند" امام همواره هدایت ­گراست وهرهدایت ­گری می­باید هدایت شده باشد چرا که اگر چنین نباشد نمی­تواند هدایت­گر باشد. چگونه فاقد چیزی می­تواند دهنده آن باشد. پس ضروری است که امام همواره هدایت شده باشد، چرا که کسی که یک مرتبه مرتکب گناه شود از دایره هدایت خارج شده و نمی­تواند امام باشد. پس امام نمی­تواند گناه کارباشد هرچند که این گناه کوچک باشد..."[14].

همچنین دلایل قرآنی بسیاری برای اثبات عصمت امام، به وسیله شیعیان بیان شده است. از جمله این دلایل آیه تطهیروآیه ولایت است. بنابراستدلالی به آیه ولایت، این آیه دلالت بر بطلان انتخاب امام دارد، زیرا خداوند اطاعت از خود را قرین اطاعت ازپیامبرو اطاعت ازامامان قرار داده است. پس وحدت سیاق و یکسانی حکم اقتضا می­کند که اولوالامر به خواست خود سخن نگوید تا اطاعت آنان واجب باشد، زیرا اگر مرتکب معصیت شوند یا به آن امر کنند میان وجوب اطاعت ازآنان و وجوب امر به معروف ونهی از منکر تعارض بوجود می­آید[15]. ازمهم­ترین دلایل شیعه برای اثبات عصمت امام، ازراه سنت نبوی حدیث ثقلین است[16]. این حدیث هم طرازی قرآن و امام را بیان می­کند و لازمه هم آوردی این دو، عصمت امام است.        

علم امام: موضوع علم امام، قلمرویی است که سه نظریه کلامی، سیاسی و معرفت شناسی شیعه را به هم ربط می­دهد. شیعیان پبرو مکتب اصالت حس یا مکتب اصالت عقل نیستند، آن­ها همچنین به معرفت شهودی به عنوان منبع معرفت بدون اشتباه نمی­نگرند. شیعیان عقل را به عنوان منبع تصحیح کننده اشتباهات حواس پذیرفته­اند. اما جایگاه عقل نزد آن­ها برترازحواس در افاده یقین نیست؛ و به این دلیل امکان و نیز وقوع اشتباه دراستدلال عقلانی را منتفی نمی­دانند. شیعیان ادراکات شهودی را نیز خالی ازاشتباه نمی­دانند این امرازآن جهت است که افراد به دلیل اختلاف درجه­ای که درصفای دل و مراتب تجلی و ریاضت دارند، دچار اشتباهات و لغزش­هایی می­شوند از این رو شیعه، برای داشتن یک دانش معتبروخطا ناپذیر، به دانش پیامبران متمسک می­شوند. به عقیده آن­ها خداوند خود ضامن درستی این دانش است. پیامبران ازطریق حدس یا بداهت به معرفتی رسیده­اند که دیگران با تامل بدست آورده­اند وازطریق شهود وانتقال ازظاهر به باطن، به معرفت حسی نایل گشته­اند. به این ترتیب دانش امامان تنها به شرایع دین و احکام آن منحصر نمی­شود بلکه علاوه برآن شامل اموردنیوی نیزمی­گردد. اما این دو دسته از دانش­ها از دو مسیرمتفاوت بدست می­آیند: راه وحی برای دانش­ دین، و راه الهام برای مسایل دنیوی. شیعیان د رتحلیل س